آن روز پشت پیشخوان بودم که یک دختر کوچک به همراه مادرش وارد کتابخانه شد و احتمالا برحسب عادت همیشگی خود، به محض ورود به کتابخانه داد زد: «سلام خاله!» که البته منظورش از خاله، همان خانم بنده بود که آن روز در کتابخانه نبودند.
من هم با دیدن چهره مادر دخترک که از خجالت سرخ شده بود، گفتم: «من شوهرخالهام، سلام عزیزم». خانم با شنیدن این حرف، با اخم و ناراحتی نگاهی به من انداخت و من هم ناگزیر گفتم: «آخر آن خالهای که اینجا کار میکنه، خانم بنده است، پس من الان شوهرخالهام».
با گفتن این حرف، خانم گل از گلش شکفت و با خوشحالی و ابراز تعجب گفت: «وای چه جالب که زن و شوهری هر دو کتابدار هستند و با هم کار میکنند. داخل کتابخانه با هم آشنا شدید؟» خلاصه کلی از این قبیل سوالها و تعریف و تمجیدها به ما عنایت کرد.
در آخر هم دخترخانم کتابهایش را انتخاب کرد و امانت گرفت و سپس در حالی که همراه مادرش قصد خروج از کتابخانه را داشت با خنده گفت: «خداحافظ خاله!»
من همینطور هاج و واج نگاهش کردم. دیگر نتوانستم چیزی بگویم. فقط داشتم به خندههای ریز مادر دخترک گوش میدادم که ریسه رفته بود و سعی میکرد چشمش به من نیفتد و هرچه زودتر از کتابخانه خارج شود ...
امیر عباباف
کتابدار