از خطای محاسباتی تا «پلن فریب»

مصطفی مصلح‌زاده
آمریکا با هدف سرنگونی نظام جمهوری اسلامی وارد جنگ شد و تصور می‌کرد این هدف در مدت کوتاهی محقق خواهد شد. پرسش‌های مهمی در این میان وجود دارد؛ این‌که چرا واشنگتن اساسا به‌دنبال سرنگونی نظام بود، چرا سال ۱۴۰۴ را زمان مناسب این پروژه تشخیص داد، چرا این پروژه در جنگ ۱۲‌روزه شکست خورد و چرا پس از حدود هشت ماه دوباره ایده تکرار آن و آغاز یک جدید جدید مطرح شد. پاسخ تفصیلی به این پرسش‌ها مجالی مستقل می‌طلبد، اما برای فهم منطق این تحلیل باید از همان نقطه آغاز جنگ حرکت کرد.
کد خبر: ۱۵۶۱۴۴۴
نویسنده مصطفی مصلح‌زاده/ سفیر پیشین ایران در اردن

شرایط نهم اسفند به‌گونه‌ای بود که آمریکایی‌ها گمان می‌کردند این‌بار به‌طور قطع به هدف خود خواهند رسید. آنان آشوب دی‌ماه و شکاف اجتماعی ایجاد شده در ایران را نشانه‌ای از آمادگی جامعه برای فروپاشی سیاسی می‌دانستند. بر همین اساس تصور می‌کردند اگر در همان ساعات اولیه جنگ بتوانند رهبر نظام را ترور کنند، عامل اصلی حفظ انسجام از میان برداشته می‌شود و نظام در مدت کوتاهی فروخواهد پاشید.
این برآورد بر نوعی قیاس تاریخی استوار بود؛ قیاسی که یک خطای محاسباتی بود. آمریکا با همین تصور جنگ را آغاز کرد و انتظار داشت ظرف چند روز کار نظام جمهوری اسلامی پایان یابد، اما رخداد بعدی برخلاف این محاسبه بود. شکاف اجتماعی موجود نه‌تنها به فروپاشی منجر نشد، بلکه به انسجامی کم‌سابقه تبدیل شد. از این منظر، مرحله نخست جنگ به سود ایران پایان یافت و پروژه سرنگونی شکست خورد.
مرحله دوم با فشار ایران بر تنگه‌هرمز آغاز شد. این اقدام ضربه‌ای راهبردی به آمریکا بود و ایران در این مرحله نیز دست برتر را به دست آورد.
پس از آن، آمریکا وارد مرحله سوم شد. تصور واشنگتن این بود که توان موشکی ایران به‌تدریج فرسوده خواهد شد و ادامه جنگ ممکن نخواهد بود، اما استمرار توان موشکی و ادامه عملیات نظامی، این محاسبه را نیز با شکست مواجه کرد.
مرحله چهارم، تهدید به گسترش جنگ و حمله گسترده به زیرساخت‌های ایران بود. مقامات آمریکایی از نابودی زیرساخت‌ها و بازگرداندن ایران به «عصر حجر» سخن گفتند، اما واکنش متقابل ایران و نگرانی از آسیب‌پذیری اسرائیل موجب شد که آمریکا عملا از ورود به این مرحله خودداری کند.
در مرحله پنجم، آمریکا کوشید با منحرف کردن توجه ایران به مناطق جنوبی و جزایر، به مراکز مرتبط با ذخایر اورانیوم غنی‌شده حمله کند و از این طریق دستاوردی سیاسی برای پایان جنگ به‌دست آورد. این طرح نیز شکست خورد و ناکامی آن به اعتبار قدرت آمریکا آسیب جدی وارد کرد.
مرحله ششم، تلاش برای بازگشایی تنگه‌هرمز بود که با به‌کارگیری گسترده توان نظامی آمریکا دنبال شد، اما این مرحله نیز به نتیجه نرسید. آمریکا در این مقطع با «فشار خفگی راهبردی» مواجه شد؛ فشاری که ادامه آن می‌توانست پیامد‌های سنگینی برای موقعیت راهبردی واشنگتن داشته باشد.
در چنین شرایطی، مرحله هفتم مطرح شد؛ مرحله‌ای که می‌توان آن را «پلن فریب» نامید. آمریکا اعلام کرد حاضر است مجموعه‌ای از خواسته‌های ایران را بپذیرد؛ ازجمله رفع تحریم‌ها، بازگشت دارایی‌ها، کاهش حضور نظامی در منطقه، پذیرش نقش ایران در کنترل تنگه هرمز و برقراری آتش‌بس در برخی جبهه‌های منطقه‌ای به‌ویژه لبنان. این پیشنهاد ایران را در برابر انتخابی دشوار قرار داد: ادامه جنگ یا پذیرش توافق.
در نهایت، ایران با این تصور که اجرای تعهدات آمریکا قابل راستی‌آزمایی مرحله‌ای است، با توقف درگیری و بازگشایی تنگه هرمز موافقت کرد، اما پس از رفع فشار از آمریکا روشن شد که بخش مهمی از تعهدات اعلام‌شده اجرا نشده است؛ نه آتش‌بس پایدار در لبنان برقرار شد، نه دارایی‌های ایران بازگشت، نه پایگاه‌های آمریکا تعطیل شد و نه نقش ایران در مدیریت تنگه‌هرمز به رسمیت شناخته شد. از این‌رو، ایران به موضع پیشین خود بازگشت. بر پایه این تحلیل، ازسرگیری تنش‌ها نتیجه نقض تعهدات آمریکا بود و نه آغاز جنگ از سوی ایران.  
جمع‌بندی این تحلیل آن است که آمریکا تمایلی به بازگشت به جنگ همه‌جانبه ندارد و محتمل‌ترین سناریو را ادامه فشار در قالب جنگ نقطه‌ای می‌داند. بر همین اساس، ایران برای حفظ بازدارندگی باید راهبردی متناسب با این نوع جنگ اتخاذ کند و صرف واکنش محدود به حملات موضعی نمی‌تواند موازنه را تغییر دهد.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها