روند تاریخ در تعاملات میان تهران و لندن نشان می‌دهد که بریتانیا همواره استقلال کشورمان را نشانه گرفته است

چهار قرن خباثت انگلیسی

انگلیس
دولت انگلیس به‌تازگی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به‌عنوان یک گروه خطرناک معرفی کرده است، اقدامی که نشان‌دهنده‌ ادامه‌ تنش‌ها و رقابت‌های ژئوپلیتیک میان ایران و بریتانیاست. این تصمیم در ادامه‌ تاریخ پیچیده و پرفراز و نشیب روابط دو کشور، به‌ویژه در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی و همچنین تداوم سیاست‌های استعماری این کشور علیه منافع ملت و دولت ایران از زمان تأسیس کمپانی هند شرقی در قرن هفدهم تا تحولات اخیر در زمینه‌ برنامه هسته‌ای ایران است. در این گزارش، به بررسی ابعاد مختلف این روابط و تأثیرات آن بر امنیت و ثبات منطقه‌ای خواهیم پرداخت.
کد خبر: ۱۵۵۹۶۲۷
نویسنده فتاح غلامی/ گروه فرهنگ و هنر 
روابط ایران و انگلستان آغازگر یکی از پیچیده‌ترین و پرفرازونشیب‌ترین رقابت‌های ژئوپلیتیک در تاریخ مدرن است. این داستان از جایی شروع شد که بریتانیا هنوز آن امپراتوری عظیم و بی‌رقیبی که در قرن نوزدهم می‌شناختیم نبود، بلکه قدرت نوظهور یک بازیگر تجاری بود که چشم به ثروت‌های شرق دوخته بود.
 
* عصر صفویه: وقتی تجارت، سیاست را پیش می‌برد
در دوران شاه عباس اول، ایران در اوج شکوه خود قرار داشت. شاه عباس، سیاستمداری زیرک بود که می‌دانست برای حفظ استقلال و قدرت، نباید تنها به یک قدرت متکی باشد. او به‌خوبی می‌دانست که نفوذ پرتغالی‌ها در خلیج‌فارس، گلوگاه‌های تجاری ایران را تحت کنترل آنها قرار داده است. در این میان بریتانیا با یک پیشنهاد وسوسه‌انگیز وارد میدان شد؛ همکاری تجاری برای کاهش نفوذ رقبای اروپایی.
در سال ۱۶۰۰ میلادی، کمپانی هندشرقی انگلستان تأسیس شد. این کمپانی، چیزی فراتر از یک بنگاه اقتصادی ساده بود؛ آنها در واقع بازوی تجاری و در عین‌حال، پیشقراول سیاسی بریتانیا در جهان بودند. انگلیسی‌ها با باز کردن دفاتر خود در شهرهایی مانند اصفهان، وارد بازار ایران شدند. هدف آنها روشن بود: خرید ابریشم، ادویه و کالاهای گرانبهای شرقی برای رساندن آنها به بازارهای اروپا.
اما در پس این معاملات پرزرق‌وبرق، تغییری بنیادین در نگاه لندن به ایران در حال رخ دادن بود. همان‌طور که کمپانی هند شرقی در شبه‌قاره هند از یک شرکت تجاری به یک قدرت نظامی و سیاسی تبدیل می‌شد، نگاه بریتانیا به ایران نیز تغییر کرد. ایران دیگر تنها یک بازار برای فروش پارچه و خرید ابریشم نبود؛ ایران به‌تدریج به یک «منطقه راهبردی» تبدیل شد؛ بخشی از کمربند امنیتی که باید از مسیرهای رسیدن به هند محافظت می‌شد.
 
* سایه سنگین «بازی بزرگ» بر خاک ایران
با گذشت قرن‌ها و تثبیت قدرت بریتانیا در هند، معادلات تغییر کرد. حالا دیگر بحث فقط بر سر سود و زیان یک معامله‌ تجاری نبود؛ بحث بر سر «بقای امپراتوری» بود. سیاستمداران لندن با یک کابوس بزرگ روبه‌رو بودند؛ این‌که رقبای اروپایی، به‌ویژه روسیه تزاری و فرانسه بتوانند از طریق خاک ایران یا از طریق آسیای مرکزی به قلب امپراتوری هند نفوذ کنند.
 
* عصر قاجار؛ وقتی امتیازات، حاکمیت را به حراج گذاشتند
اگر قرن‌های نخستین را دوران «آشنایی» بدانیم، قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، دوران «نفوذ عریان» است. در این دوره، ایران با واقعیتی تلخ روبه‌رو بود؛ کشوری که در میان دو قدرت عظیم، روسیه و بریتانیا، میان دو سنگ آسیاب گیر کرده بود. ضعف ساختارهای سیاسی دولت قاجار، بحران‌های مالی مداوم و شکست‌های نظامی در برابر روسیه، ایران را به وضعیتی رساند که در آن، حاکمیت ملی، کالایی بود که در بازارهای قدرت‌های بزرگ، به قیمت‌های بسیار پایین معامله می‌شد.
بریتانیا در این دوره، استراتژی خود را دقیقا بر همان چیزی بنا کرد که در هند آموخته بود؛ کنترل از طریق اقتصاد. آنها می‌دانستند که برای حفظ امنیت هند، نیازی به اشغال مستقیم خاک ایران نیست؛ کافی است اقتصاد ایران را چنان در شبکه خود ادغام کنند که تصمیم‌گیری‌های تهران، در نهایت در لندن گرفته شود.
 
* معامله‌ای که ایران را تکان داد: قرارداد رویتر
در سال ۱۲۵۱ خورشیدی، ناصرالدین‌شاه قاجار، در حالی‌که دولت با بدهی‌های سنگین دست‌وپنجه نرم می‌کرد، یکی از جنجالی‌ترین قراردادهای تاریخ را امضا کرد. بارون ژولیوس دو رویتر، سرمایه‌دار بریتانیایی، با قراردادی بسیار گسترده، حق احداث راه‌آهن، بهره‌برداری از منابع طبیعی و حتی ایجاد یک بانک ملی را به‌دست آورد.
این قرارداد در واقع یک «دولت در دولت» ایجاد می‌کرد. رویتر نه تنها یک سرمایه‌گذار، بلکه صاحب امتیاز زیرساخت‌های حیاتی کشور بود. اگرچه اعتراض‌های شدید داخلی و فشار روحانیون باعث شد این امتیاز در نهایت لغو شود اما پیام بزرگ آن برای تاریخ باقی ماند؛ ضعف مالی دولت، راه را برای نفوذ بی‌حدومرز قدرت‌های خارجی باز کرده بود.
 
* فتوای تنباکو؛ پیوند مذهب و مردم ایران
اما شاید پرتنش‌ترین واقعه‌ این دوران، مربوط به سال ۱۸۹۰ میلادی باشد؛ زمانی که امتیاز انحصاری تولید و فروش تنباکوی ایران به یک شرکت بریتانیایی واگذار شد. در آن زمان، تنباکو تنها یک کالای تجاری نبود، بلکه بخشی از فرهنگ و روزمرگی مردم ایران بود.
این‌بار برخلاف قراردادهای بزرگ دولتی، اعتراضات از لایه‌های زیرین جامعه برخاست. بازرگانان، مردم عادی و به‌ویژه روحانیون، این امتیاز را نه یک معامله تجاری، بلکه یک حمله به استقلال و هویت ملی دانستند. اوج این مقاومت، زمانی بود که میرزای شیرازی، از بزرگان شیعی، فتوای مشهور تحریم تنباکو را صادر کرد.
این واقعه، یک نقطه‌عطف تاریخی بود. برای نخستین‌بار، مردم فهمیدند که سیاست‌های لندن تنها در دربار و میان سیاستمداران نیست؛ بلکه مستقیما به سفره‌ آنها و سبک زندگی‌شان آسیب می‌زند. جنبش تنباکو، نخستین نمونه‌ مقاومت سازمان‌یافته‌ اجتماعی در برابر نفوذ خارجی بود که نشان داد مرز میان «سیاست» و «جامعه» در ایران، بسیار باریک است.
 
* تقسیم بی‌رحمانه‌ ایران: قرارداد ۱۹۰۷
در حالی‌که ایران درگیر نبردهای داخلی و اعتراض‌های مردمی بود، قدرت‌های بزرگ در اتاق‌های تاریک دیپلماسی، سرنوشت این کشور را رقم می‌زدند. در سال ۱۹۰۷، بدون این‌که حتی یک کلمه با نمایندگان ایران مشورت شود، بریتانیا و روسیه توافق کردند که ایران را به سه منطقه تقسیم کنند: شمال تحت نفوذ روسیه، جنوب تحت نفوذ بریتانیا و یک منطقه بی‌طرف در میان آنها.
این قرارداد، ضربه‌ مهلکی به حاکمیت ملی ایران بود. اگرچه این توافق با تغییر شرایط جهانی بعدها عملا از بین رفت اما اثر روانی آن در حافظه سیاسی ایرانیان تا دهه‌ها باقی ماند. ایران در نگاه لندن، دیگر یک کشور مستقل نبود؛ بلکه منطقه‌ای بود که باید میان دو قدرت بزرگ، مدیریت و تقسیم می‌شد.
 
* مشروطه؛ آزمون نفوذ در میان دموکراسی و منافع
در میانه این مسیر، انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ خورشیدی) رخ داد. ایرانیانی که در جست‌وجوی عدالت، قانون و محدود کردن قدرت مطلق شاه بودند، خود را در میان شعله‌های رقابت قدرت‌ها یافتند. نقش بریتانیا در این دوره، یکی از پیچیده‌ترین موضوعات برای تاریخ‌نگاران است.
لندن در این دوران، برخلاف آنچه ممکن بود تصور شود، لزوما حامی دموکراسی نبود. سیاست بریتانیا، «دموکراسی» را نه به‌عنوان یک ارزش، بلکه ابزاری برای مدیریت بحران می‌دید. زمانی که مشروطه به نفع کاهش نفوذ روسیه بود، بریتانیا با آن همراهی کرد اما به محض این‌که این تحولات، منافع اقتصادی و امنیتی لندن را تهدید کرد، رویکردش تغییر کرد. در واقع بریتانیا در دوران مشروطه، به‌دنبال یک «تعادل کنترل‌شده» بود؛ حکومتی که قانون را بشناسد اما هرگز نتواند از کنترل قدرت‌های بزرگ خارج شود.
 
* اشغال، جنگ و میراث بی‌اعتمادی
اگر در بخش‌های گذشته، نبردها بیشتر در اتاق‌های دیپلماتیک و پشت میزهای مذاکره بود، در این فصل، میدان نبرد به خاک ایران منتقل می‌شود. این دوران زمانی است که ایران برخلاف میل خود به یکی از مهره‌های اصلی شطرنج جنگ‌های جهانی تبدیل شد.
با آغاز جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹، ایران تلاش کرد تا با اعلام بی‌طرفی، خود را از آتش جنگ دور نگه دارد. رضاشاه پهلوی می‌دانست که درگیر شدن در جنگ میان قدرت‌های بزرگ، می‌تواند استقلال کشور را به خطر بیندازد اما در دنیای ژئوپلیتیک، «بی‌طرفی» گاهی تنها یک کلمه روی کاغذ است.
با حمله آلمان به شوروی در سال ۱۹۴۱، معادلات به کلی تغییر کرد. بریتانیا و شوروی نگران بودند که اگر مسیرهای ارتباطی ایران قطع شود، کمک‌های لازم به جبهه شرق (اتحاد شوروی) نرسد. در نتیجه در سوم شهریور ۱۳۲۰، در عملیاتی نیروهای بریتانیا از جنوب و شوروی از شمال، به خاک ایران حمله کردند.
این اشغال برای مردم ایران، تجربه‌ای تلخ و ویرانگر بود. دولت ایران توان مقابله نداشت و رضاشاه مجبور به کناره‌گیری شد. اشغال ایران، تنها یک حرکت نظامی نبود؛ بلکه به معنای اختلال در اقتصاد، افزایش تورم و حضور گسترده نیروهای بیگانه در قلب شهرها بود. اگرچه بریتانیا و شوروی این اقدام را «ضرورتی برای پیروزی بر نازی‌ها» توجیه می‌کردند اما در نگاه ایرانیان، این واقعه، نمونه‌ای دیگر از آن واقعیت قدیمی بود: ایران، هرگز نمی‌تواند از چشم قدرت‌های بزرگ دور بماند.
 
*فراتر از میدان جنگ: فروپاشی اجتماعی و اقتصادی
پیامدهای اشغال ایران، در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران و دیگر شهرها و روستاهای کشور، بسیار سنگین‌تر بود. حضور گسترده نیروهای بیگانه، باعث ایجاد یک اقتصاد موازی و پر از فساد شد.
۱. بحران معیشت: با ورود نیروهای متفقین، تقاضا برای کالاها و خدمات به‌شدت بالا رفت، اما تولید داخلی در اثر ناامنی و اختلال در مسیرهای تجاری، فلج شده بود. نتیجه؟ تورم افسارگسیخته و قحطی در برخی مناطق. مردم عادی که پیش از این با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کردند، حالا با گرسنگی و کمبود کالاهای اساسی روبه‌رو بودند.
۲. تنش‌های اجتماعی: حضور سربازان خارجی در شهرها، اصطکاک‌های فرهنگی و اجتماعی زیادی ایجاد کرد. این وضعیت، بستر مناسبی را برای رشد نارضایتی‌های سیاسی و اجتماعی به‌وجود آورد؛ نارضایتی‌هایی که بعدها، در دوران پس از جنگ، به شکل جنبش‌های ملی‌گرا و ضد استعمار بازگشت.
۳. تغییر در موازنه قدرت: اشغال ایران، قدرت دولت مرکزی را به‌شدت تضعیف کرد. درحالی‌که بریتانیا و شوروی مشغول مدیریت مسیرهای تدارکاتی خود بودند، ساختارهای حکمرانی ایران در حال فرسایش بود. این ضعف، راه را برای مداخلات بعدی و شکل‌گیری روابط جدید میان ایران و قدرت‌های بزرگ هموار کرد.
این تجربه تلخ، ریشه‌ عمیقی در بی‌اعتمادی تاریخی ایران به سیاست‌های لندن و متحدانش کاشت؛ بی‌اعتمادی‌ای که در دهه‌های بعد، در هر برخورد دیپلماتیکی، خود را نشان می‌داد.
 
*طلای سیاه؛ وقتی نفت، سرنوشت را رقم زد
با کشف نفت در مسجدسلیمان و قدرت‌گرفتن شرکت نفت ایران و انگلیس (AIOC) و از آن لحظه به بعد، ایران برای بریتانیا چیزی فراتر از یک متحد بود؛ ایران «مخزن استراتژیک» آنها شد. درحالی‌که ایرانیان با نگاهی به عدالت، معتقد بودند سهم‌شان از ثروت ملی ناچیز است، لندن با تمام توان تلاش می‌کرد تا قراردادهای ناعادلانه را حفظ کند.
این تقابل، در دهه ۱۳۲۰ شمسی به اوج خود رسید. ظهور دکتر محمد مصدق و جبهه ملی، ورق را برگرداند. شعار «ملی‌شدن صنعت نفت»، نه‌تنها یک خواسته اقتصادی، بلکه یک فریاد برای استقلال ملی بود. وقتی در اسفند ۱۳۲۹، قانون ملی‌شدن نفت به تصویب رسید، بریتانیا احساس کرد که ستون‌های امپراتوری‌اش در حال فروپاشی است. لندن تلاش کرد از طریق دیپلماسی، دادگاه‌های بین‌المللی و حتی تحریم‌های اقتصادی، مصدق را به زانو درآورد، اما مقاومت ایران، بازی را به مرحله‌ای خطرناک کشاند.
 
*کودتای ۲۸ مرداد؛ سقوط در سایه عملیات آژاکس
درنهایت، وقتی مذاکرات به بن‌بست رسید، لندن به راه‌حل آخر متوسل شد: «تغییر رژیم».
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، یکی از بحث‌برانگیزترین وقایع تاریخ معاصر است. اسناد منتشرشده در دهه‌های اخیر، دیگر جای هیچ شک و تردیدی باقی نگذاشته‌اند: عملیات موسوم به آژاکس با همکاری سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) و سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (MI6)، با هدف برکناری مصدق طراحی شده بود.
بریتانیا، که ملی‌شدن نفت را تهدیدی برای بقای خود می‌دید، در این عملیات نقش کلیدی ایفا کرد؛ از تأمین اطلاعات گرفته تا ارتباط با مخالفان سیاسی. سقوط مصدق، تنها پایان یک دولت نبود، بلکه پایان یک رویا به‌شمار می‌رفت. برای بریتانیا، این کودتا پیروزی بود و بازگشت به بازار نفت؛ اما برای جامعه ایران، این واقعه به معنای ورود به دوران جدیدی از بی‌اعتمادی عمیق به غرب محسوب می‌شد. از آن پس، هرگونه مداخله خارجی، در حافظه جمعی ایرانیان، رنگ‌وبوی همان مرداد سیاه را به خود گرفت.
 
*انقلاب اسلامی؛ فروپاشی یک پیوند قدیمی
پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷، بزرگ‌ترین زلزله‌ای بود که ساختار روابط ایران و غرب را تکان داد. با سقوط حکومت پهلوی، یکی از مهم‌ترین متحدان استراتژیک بریتانیا در منطقه از میان رفت. نظام جدید ایران، با شعار «نه شرق، نه غرب» و تأکید بر استقلال کامل، از همان ابتدا با میراث تاریخی مداخلات خارجی (از دوره قاجار تا ۲۸ مرداد) روبه‌رو بود.
برای بریتانیا، این یک بحران امنیتی و ژئوپلیتیک به شمار می‌رفت. لندن ناگهان با واقعیتی روبه‌رو شد که در آن، قواعد بازی در خاورمیانه تغییر کرده بود. اگرچه بریتانیا تلاش کرد تا از طریق کانال‌های دیپلماتیک، روابط خود را با جمهوری اسلامی حفظ کند، اما اختلافات بنیادین در مورد ماهیت نظام سیاسی ایران و نقش آن در منطقه، مانع از هرگونه عادی‌سازی عمیق شد.
 
*در میان دو آتش؛ ایران، عراق و سایه‌ سیاست‌های منطقه‌ای
اگر اشغال سال ۱۳۲۰، یک شوک نظامی و ساختاری بود، دوران جنگ ایران و عراق (۱۳67 ــ ۱۳59) یک «آزمون بقا» در دنیای جدید بود. در این دوره، ایران نه‌تنها با یک دشمن همسایه، بلکه با مجموعه‌ای از پیچیدگی‌های دیپلماتیک و اقتصادی روبه‌رو بود که در آن، مرز میان «بی‌طرفی رسمی» و «حمایت پنهان»، به‌شدت کمرنگ می‌نمود.
 
*بازآرایی قدرت در خاورمیانه؛ لندن و بغداد
برای درک بهتر جایگاه بریتانیا در این جنگ، نباید از یک حقیقت تاریخی چشم‌پوشی کرد: عراق، پس از جنگ جهانی اول، تحت نفوذ مستقیم و ساختاری بریتانیا بود. اگرچه عراق به مرور زمان استقلال رسمی خود را به‌دست‌آورد، اما پیوندهای سیاسی، نظامی و اقتصادی میان لندن و بغداد، هرگز به‌طور کامل گسسته نشد.
درحالی‌که جمهوری اسلامی در تهران، با نگاهی به مبارزه با استعمار و حفظ استقلال، وارد این جنگ شد، بریتانیا در موقعیتی قرار گرفت که باید میان «بی‌طرفی دیپلماتیک» و «منافع استراتژیک خود در عراق» تعادل برقرار می‌کرد. برای بریتانیا، حفظ ثبات در منطقه و جلوگیری از گسترش نفوذ جریان‌های انقلابی، اولویت داشت؛ و این یعنی نگاهی که در عمل، بیشتر با منافع رژیم صدام‌حسین همسو بود.
 
*دیپلماسی در سایه باروت
درحالی‌که ایران درگیر جبهه‌های خونین جنگ بود، بریتانیا در عرصه‌ بین‌المللی، خود را به‌عنوان بازیگری نشان می‌داد که از نظر رسمی با جنگ مخالف است، اما از نظر عملی، مسیرهای دیپلماتیک و تجاری را برای عراق هموار می‌کرد.
۱. روابط اقتصادی و تجاری: درحالی‌که ایران تحت فشار تحریم‌ها و محدودیت‌های شدید قرار داشت، عراق توانست از طریق شبکه‌های تجاری و روابط با قدرت‌های غربی، ازجمله بریتانیا، منابع و تجهیزات مورد نیاز خود را تأمین کند. این تضاد در وضعیت اقتصادی دو کشور در طول جنگ، یکی از محورهای اصلی انتقادهای سیاسی در ایران بود.
۲. موضع دیپلماتیک در سازمان‌های بین‌المللی: در مجامع جهانی، بریتانیا همواره بر ضرورت «توقف آتش» تأکید داشت، اما بسیاری از تحلیلگران معتقدند که این تأکید، بیشتر برای مدیریت بحران و جلوگیری از فروپاشی کامل نظم منطقه بود تا حمایت از حقوق حاکمیتی ایران. این رویکرد، باعث شد تا در افکارعمومی ایران، بریتانیا از جایگاه یک میانجی بی‌طرف خارج و به‌عنوان بخشی از بلوک مخالف شناخته شود.
 
*جنجال سلاح‌های شیمیایی؛ لایه‌های پنهان مسئولیت
شاید تلخ‌ترین و بحث‌برانگیزترین بخش از این دوران، استفاده عراق از سلاح‌های شیمیایی علیه نیروهای ایرانی و غیرنظامیان بود. این واقعه، نه‌تنها یک جنایت جنگی، بلکه یک بحران اخلاقی جهانی بود.
در سال‌های پس از جنگ، گزارش‌ها و تحقیقات متعددی منتشر شد که نشان می‌داد چگونه شبکه‌های تجاری و شرکت‌های غربی، ازجمله برخی شرکت‌های مرتبط با بریتانیا، در تأمین مواد اولیه یا تجهیزاتی که در برنامه‌های شیمیایی عراق استفاده می‌شد، نقش داشته‌اند. اگرچه دولت بریتانیا همواره از مسئولیت مستقیم خود در این زمینه فرار کرده و بر رعایت قوانین صادرات تأکید ورزیده است، اما این موضوع، یکی از بزرگ‌ترین «لکه‌های سیاه» در حافظه تاریخی روابط ایران و بریتانیا شد.
این بحث، فراتر از یک موضوع حقوقی محسوب می‌شد و درباره «مسئولیت اخلاقی قدرت‌ها» در برابر جنایات جنگی بود. برای ایرانیان، این موضوع ثابت می‌کرد که در دنیای سیاست، منافع استراتژیک و تجاری، اغلب بر ارزش‌های انسانی و حقوق بین‌الملل مقدم است.
 
*میراث جنگ؛ شکافی که ترمیم نشد
با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷، ایران و بریتانیا نه‌تنها به وضعیت پیش از جنگ بازنگشتند، بلکه با شکافی عمیق‌تر روبه‌رو شدند. جنگ ایران و عراق، در کنار ویرانی زیرساخت‌های فیزیکی، «زیرساخت‌های اعتماد» را در روابط با غرب، به‌ویژه بریتانیا، نیز از بین برد. تجربه این سال‌ها، به جامعه ایران آموخت که در دنیای مدرن، جنگ‌ها تنها با گلوله‌ها نیستند؛ بلکه با قراردادهای تجاری، سلاح‌های شیمیایی و دیپلماسی‌های پشت‌پرده، در جریان هستند. این میراث، سنگ‌بنای نگاهی شد که در دهه‌های بعدی، در مواجهه با هر موضوع حساس بین‌المللی، همچنان بر روابط تهران و لندن سایه افکند.
 
*دوران هسته‌ای؛ از میدان جنگ به میدان تحریم
در دهه‌های اخیر، محور اصلی تنش میان ایران و بریتانیا (و به تبع آن، بلوک غرب) از منابع فیزیکی به سمت «فناوری و امنیت هسته‌ای» تغییر یافته است. از اوایل دهه ۸۰ شمسی، با انتشار گزارش‌هایی درباره فعالیت‌های هسته‌ای ایران، موضوع از یک بحث علمی به یک بحران امنیتی جهانی تبدیل شد.
در این دوران، بریتانیا نقش خود را از یک قدرت استعماری قدیمی به یک «بازیگر کلیدی در بلوک غرب» تغییر داد. لندن در این مسیر، از ابزارهای جدیدی استفاده کرد. از یک‌سو انگلیس در کنار فرانسه و آلمان تلاش کرد تا از طریق مذاکرات، ایران را به سمت محدود کردن برنامه هسته‌ای‌اش سوق دهد و از سوی دیگر اگر در قرن نوزدهم، بریتانیا با «امتیازات» سعی در کنترل ایران داشت، در قرن بیست‌ویکم، با «تحریم‌های بین‌المللی» تلاش کرد تا فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد. این تحریم‌ها، که در قالب‌های مختلف بین‌المللی اعمال شدند، تأثیرات عمیقی بر اقتصاد و جامعه ایران گذاشتند.
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها