این پرسشی است که همیشه مطرح شده، اما تأکید من بر این بخش است که چه عوامل و عناصری پشتسر سعدی وجود داشته که موجب چنین پیدایشی شده است؟ در کتابهای تاریخ و فلسفه میخوانیم شاگردان افلاطون دو گروه بودند؛ گروهی که اهل درس و مشق و یادداشت کردن بودند و گروهی که تحت تأثیر استاد خود به اشراق دست مییافتند. سعدی هم نمیتواند معلول بیعلت باشد، بنابراین باید عواملی وجود داشته باشد که چنین معلولی بیافریند چراکه به ناگهان نمیشود کسی پیدا شود و آن گونه مثنویها و قصاید حیرتانگیز و غزلیات و بیانات شگفتانگیز را عنوان کند که:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم
بیان چنین عباراتی خلقالساعه نیست و حتی اگر مقایسه کنیم، میبینیم که با تغزلات پیشین فاصله بسیاری دارد.
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
و صدها نمونه از این نوع که روی هر کدام انگشت بگذاریم، خیرهکننده و دیوانهکننده خواهد بود:
چنان به موی تو آشفتهام، به روی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست
نیمچه فرضیه بنده این است که پشت سر سعدی، خراسان بزرگ قرار میگیرد. سعدی انعکاس خراسان بزرگ در شیراز است. حالا بحث بر سر سفرهای سعدی است، اما من میگویم چه او به سفر رفته باشد و چه به سفر نرفته باشد، جلوهگاه معارف ادب خراسان بزرگ است. برای اثبات این امر، اشارهای کوتاه به یک ماجرای تاریخی خواهم کرد. ماجرای هجرتهایی که با تهدید حمله مغول آغاز و با شروع حمله مغول جدیتر شد و لااقل سه جزیره بهوجود آمد: جزیرههند، جزیره روم و جزیره فارس.
این جزیرههای امن، جزیرههایی بودند که حافظِ فرهنگ و ادب ایران زمین شدهاند و مشکل ما این است که راجع به این جزیرهها تنها کمی اطلاع داریم یعنی حداقل فهرستها و صورتهایی در کتابها داریم که بیانگر آن است که چه کسانی به روم و چه کسانی به هند رفتهاند.
حتی نوشتهاند غیر از گروه عظیم ادیبان و عارفان 25 شاهزاده وجود داشتهاند که در 25 محله در دهلی اسکان یافتهاند، مانند محله سنجری، محله خوارزمشاهی و... تکلیف آنها روشن است، اما سخن من این است که آنها در آنجا پشتوانه بودند، در آنجا انتقال صورت نگرفت. انتقال در اینجا صورتگرفت، اما متأسفانه ما صورت دقیقی از آنها نداریم یعنی دقیقا نمیدانیم چه کسانی به شیراز آمدهاند، اما به یقین میدانیم مجد همگر در اینجا بوده است، ولی نمیدانیم از کجا آمده بوده. میدانیم که امامی هروی در اینجا بوده، اما نمیدانیم از کجا آمده، اگر به نامش اعتقاد کنیم، پس باید از خراسان بزرگ آمده باشد. میدانیم که صاحبالمعجم شمسقیس به اینجا آمده بوده. اینها نمونههایی از بزرگان خراسان بودهاند که به شیراز آمدهاند. حال اگر اصرار داشته باشیم که فرضیه بیرون نرفتن سعدی از شیراز را اثبات کنیم، با این فرضیه حضور خراسان بزرگ در شیراز، آنگاه سعدی هم ابوالفرج بن جوزی ـ نوع ابوالفرج را نه خود او را ـ دارد و هم صاحب عوارفالمعارف و بزرگانی از این دست را که بتوانند روی او اثر بگذارند و اگر سفر رفتن و نرفتن را با هم لحاظ کنیم، میبینیم که سعدی هر دو را در خود جمعکرده است. حال اگر بپذیریم سعدی به سفر نرفته، میتوان قضیه را با فرضیه جدیتر بودن جزیره فارس نسبت به دیگر نقاط و حضور بزرگان در این نقطه، حل کرد.
وقتی اوضاع و شرایط خراسان بزرگ با آن دلایل معلوم تغییر میکند و در آنجا انتقال صورت میگیرد، نمیتوان گفت در یک زمینه انتقال صورت گرفته و در یک زمینه انتقال صورت نگرفته است. این امر غیرممکن است. همه دانشمندان از هر نوع و از هر زمینهای هجرت کردهاند.
بنابراین دیگر پشتسر سعدی خالی نیست، گرچه پیش از حضور سعدی، در اینجا شاعری نداشتیم. ادعای من این است که در این جزیره امن و آرام اگر جامعیت سعدی را در نظر بگیریم که هم قصیده دارد، هم غزل، هم قطعه، هم مثنوی و هم مدح میبینیم که تمام این مسائل را ما در خراسان نیز داشتهایم. ابن یمین در شعر سعدی حضور دارد، فردوسی حضور دارد، انوری حضور دارد و این طبیعی است که در قاموس تکامل ـ که اصلی علمی است ـ همه اینها باید صیقل خوردهتر باشند. باید آن تغزلهای ناهموار و احیانا هموار به غزلهای بلندی تبدیل شود مانند:
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیام از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بیتو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
این یک اصل علمی است، اصل فلسفی است، اصل تکامل است، قاموس تکامل است. در اینجا به ذکر چند نکتهمیپردازم؛ ما مولوی را گرامی میداریم و هیچ تردیدی در این امر نیست، اما بیندیشیم که حضور مولوی در اذهان ما چقدر و حضور سعدی و حافظ که ادامه اوست در اذهان ما چقدر است؟ ما چقدر به زبان مولوی حرف میزنیم و چقدر به زبان حافظ و سعدی سخن میگوییم.
این مساله خیلی مهم است. ما پیش از دیوان حافظ با مثنوی تفأل میزدیم، اما بعد از پیدایش دیوان حافظ، اشعار او بسرعت جانشین مثنوی شد و این بدان معنی است که مکتبی که با حضور نابغهحیرتانگیزی مثل سعدی آغاز شد و استمرار پیدا کرد، با حافظ به اوج رسید و بعد هم تحت شرایط و ضوابطی به اصفهان رفت و تبدیل به مکتب ادبی اصفهان شد و یک شاخه از آن در هند با ویژگیها و تصویرسازیها و تندرویهای خاصادامه یافت و در اصفهان به گونهای معتدلتر به راه خود قدم زد، چرا که تحت تأثیر مکتب شیراز بود و ما امروز میتوانیم از ریشههای سبک هندی در اشعار حافظ و خواجو صحبت کنیم.
استاد فروزانفر در مقدمه سخن و سخنوران از آن به عنوان سبک شیرازی یاد میکنند یعنی سبکی با سعدی اینگونه درخشش مییابد و بعد هم، با حافظ پیش میرود و بعد هم به مکتب اصفهان تحویل داده میشود و موجب پیدایشسبک اصفهانی و سبک هندی میشود.
بنابراین ظهور انسانی بزرگ و درخشان وابسته به دو عامل است؛ هم عامل بیرونی (حضور خراسان بزرگ با اندیشمندانی چون فردوسی، رودکی و انوری) و هم عامل تربیت. بنابراین سعدی این شرایط بیرونی را داشت و این تربیت هم، چه از این شهر سفر کرده باشد و چه سفر نکرده باشد، در وی تأثیر گذار بود. در نتیجه چنین درخشید و پیشرو چنین سبکی گشت.
دکتر اصغر دادبه / استاد دانشگاه
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)