حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
1 ـ آنچنان که دکتر اعظم راودراد در مقالهاش با عنوان «جامعهشناسی اثر هنری» نوشته است، جامعهشناسان هنر اغلب به 2 رویکرد عمده گرایش دارند که عبارتند از: رویکرد بازتاب و رویکرد شکلدهی. در رویکرد بازتاب به تأثیر جامعه بر هنر توجه میشود و علاقهمندان به آن معتقدند هنر (اثر هنری) بازتاب وقایعی است که در یک جامعه رخ میدهد. نقطه مقابل آن، رویکرد شکلدهی است که ردپای تأثیر هنر را بر جوامع جستجو میکند. چنین رویکردی بر این نظریه استوار است که هنرها تعیینکننده تحولات جوامع هستند و به آنها شکل میدهند.
راودراد در ادامه مینویسد بر اساس رویکرد بازتاب، آثار هنری همانند آینهای جامعه معاصر خود را بازتاب میدهند. البته، همانطور که آینه تنها بخشی از واقعیت گزینششده مورد نظر را در چارچوب قاب خویش باز میتاباند، آثار هنری نیز بخشی از جامعه را به نمایش میگذارند. همچنین، همانطور که همه آینهها تخت نیستند که شیء بیرونی را دقیقا همانطور که هست نشان دهند، آثار هنری نیز به تناسب تواناییها، ارزشها و معیارهای هنرمند ممکن است به میزان متفاوتی واقعیت را به نمایش بگذارند. در این رویکرد عقیده بر این است که هنر حاوی اطلاعاتی درباره جامعه است. مثلا اگر علاقهمند به مطالعه وضعیت اقلیتهای قومی در جامعه باشیم با تماشای فیلمهای تلویزیونی از شیوه بازنمایی گروههای اقلیتی اطلاع خواهیم یافت. ویکتوریا الکساندر در کتاب «جامعهشناسی هنرها» معتقد است: «رویکرد بازتاب در جامعهشناسی هنر مشتمل بر حوزهای گسترده از تحقیقات مبنی بر این عقیده مشترک هستند که هنر آینه جامعه است یا هنر به واسطه جامعه مشروط شده یا تعین مییابد» این رویکرد پیشینهای طولانی در جامعهشناسی دارد و با تمرکز بر نگاه جامعهشناختی به هنر به مطالعه و آموختن درباره جامعه میپردازد.
موضوع داستانی فیلم کانادایی کرلینگ هم به ما اجازه میدهد بر اساس نظریه بازتاب، فیلم را از منظر جامعهشناسانه تحلیل کنیم. پدر و دختر این فیلم هر یک به شکلی نامتعادل و غیرمعمول هستند. نامتعادل بودن پدر از آنجا نشات میگیرد که در طول زندگیاش شاهد مجموعهای از خشونتها بوده که او را بشدت از اجتماع پیرامونش ترسانده است. این مشاهدات نامطلوب هم بسرعت روی زندگی خانوادگیاش با همسر و فرزندش تاثیر گذاشته است؛ همسری که اکنون از ژان فرانسوا جدا شده و در زندان به سر میبرد و دختری که به بحرانیترین مرحله بلوغ خود رسیده است. به این ترتیب، فیلم بازتابی از جامعهاش را شرح میدهد، اما این بازتاب قرار است تنها گوشهای از جامعه را نمایش دهد.
2 ـ یکی از ویژگیهای مهمی که در فیلم کرلینگ وجود دارد، لحظات زیاد مکث و سکوت شخصیت اصلی آن یعنی فرانسوا سورواژو است. مکث و سکوت از زیرگونههای گفتوگو در ادبیات نمایشی است. در واقع گفتوگو در هر فیلمنامه 4 زیرگونه دارد: 1 ـ واژگان 2 ـ مکث 3 ـ سکوت 4 ـ لغزشهای بیانی. در فیلمنامههای کلاسیک معمولا برای بیان افکار و اندیشههای شخصیتها از واژگان استفاده میشد، اما هرچه بیشتر به سمت هنر مدرن و پس از آن پیش رفتهایم، اهمیت شکلهای دیگر گفتوگو فزونی یافته است. در فیلمنامههای مدرن، معمولا شخصیتها سکوت میکنند چون به گمانشان با سکوت حرفهای بسیار مهمتری را منتقل میکنند تا وقتی که واقعاً حرف میزنند. مکثهای نمایشی نیز معمولا به دلیل امتناع از پاسخگویی است یا در پی راهی گشتن تا فکری را در قالب واژگان به مخاطب خود منتقل کند یا اینکه اصلا در برابر سوال غافلگیرکنندهای قرار میگیرد برای پاسخ درست به آن نیازمند زمان مناسبی است.
دلیل سکوتها و مکثهای شخصیت ژان فرانسوا در فیلم کرلینگ تمام این موارد میتواند باشد؛ اما ریشه اصلی تمام آنها این است که او نمیداند با اجتماع پیرامونش چگونه روبهرو شود. ژان فرانسوا دچار بحران ارتباط با چنین جامعهای است. بنابراین عجیب نیست که هر گفتوگوی کوتاه با او در جایی به اتمام میرسد که نمیتوانیم آن را یک نقطه پایان درست و معمولی برای یک گفتوگوی معمولی بدانیم. گفتوگوها با ژان فرانسوا معمولا با مکث یا سکوت او خاتمه مییابند، چون او همواره از حیله، فریب، ترس از جنایت و وحشتی که در پشت این گفتوگوها جریان دارد در ترس و عذاب است. به همین علت ژان فرانسوا هیچگاه نمیتواند راز دل به کسی بگوید یا از مشکلات و ناراحتیهای درونی، روحی و روانیاش با کسی صحبت کند.
3 ـ در فیلم کرلینگ، حرکت دیگری را از محتوای ناتورالیستی به سمت مضمون رئالیستی شاهد هستیم. فیلم کرلینگ، بیانگر نوعی جبر جغرافیایی است که بر این موضوع با کادربندیهای نماهای بیرونی اش بسیار تأکید دارد؛ نماهایی در قابهای اکستریم لانگشات که آدمها را در زمینه جغرافیای سرد و یخزده منطقه قرار میدهد. بنابراین اگر آدمهای اصلی در این فیلم، دچار انجماد و سردی در ارتباط هستند، از یک نقطه نظر، این موضوع به جغرافیای محیطی شان نیز برمیگردد. براین اساس سرمای ارتباطی در رگ و پی آنها نفوذ کرده و از طریق وراثت خونی از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است؛ اما سکانسهای پایانی فیلم، چرخش به سوی فضای رئالیستی را مینمایاند، چرا که در همان فضای سرد و یخ زده، شاهد گرما و نشاط بازی آدمها روی برف هستیم و متوجه میشویم در همین محیط سرد نیز میتوان گرما و حرارت ارتباطهای پاک و درست انسانی دمید.
در پایان فیلم کرلینگ، نهاد خانواده نیز با اهمیت نشان داده میشود؛ یعنی حرف نهایی فیلم این است که اگر اعضای خانواده بتوانند از هم محافظت و تنهایی یکدیگر را پر کنند، بر تمام بحرانهای اجتماع بیرون میتوان غلبه و مثل تمام آدمهای سالم و متعادل دیگر در آن اجتماع زندگی کرد. فقط مهم است که بدانیم چگونه با آن بحرانها روبه رو شویم، وگرنه با محروم کردن خود و دیگران به بهانه ترس از اجتماع، ممکن است زندگی خود و نزدیکانمان را به ورطه تباهی و ویرانی بکشانیم.
محمد هاشمی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....