حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مردم آذربایجان، نیز طی حیات اجتماعی و فرهنگی خود، گنجینه عظیمی از ادبیات شفاهی دارند تا بدانجا که وسعت و تنوع ادبیات شفاهی مردم آذربایجان با اولین برخورد، باعث شگفتی پژوهندگان این شاخه از فولکلور آذربایجان میشود. به عبارت دیگر، افسانهها و قصههای آذربایجان، یکی از کهنترین و زیباترین و از دید مضمون، جزو بهترین و پرمحتواترین قصههای عامیانه جهان به شمار میروند.
در این قصهها، تصاویر روشنی از جهانبینی، طرز تفکر، خصوصیات ملی، آداب و رسوم، شیوه معیشت، آمال و آرزوهای مردم آذربایجان در اعصار مختلف دیده میشود. تنوع موضوعات، قدمت تاریخی و وسعت اطلاعات ارائه شده در این قصهها، آذربایجان را به عنوان یکی از کانونهای آفرینش و گذار قصه در جهان معرفی میکند.
یک فولکلورشناس مشهور در این زمینه می نویسد: «قصههای آذربایجان از نظر ادبی و هنری آثار کاملی هستند. تودههای مردم طی قرنهای متمادی این نمونهها را از چنگ حوادث و اتفاقات متفاوتی نجات داده و آنها را نه تنها از نظر اندیشه و مضمون، بلکه از لحاظ فرم، زبان و اصطلاحات شیرین و ادبی به قُله قصههای عامیانه رسانیده است.
صمد بهرنگی، در کتاب افسانههای آذربایجان، قصهها فولکلور آذربایجان را به 3 دسته اصلی تقسیم میکند:
داستانهای حماسی که با عشقهای پهلوانی و دلاوریها و مبارزه با پادشاهان و خوانین و فئودالها عجین است، مانند داستانهای کوراغلو و دهدهقورقود. افسانههای صرفا عاشقانه مانند داستانهای بسیار مشهور عاشق غریب، طاهر میرزا، اصلی و کرم، و... و در نهایت افسانهها و قصههایی که مخصوص کودکان است همچون خانم بزه و سه بزغالههایش و به طور کلی چند چهره مشخص را به عنوان چهرهها و قهرمانان افسانهها و قصههای آذربایجان برمیشمارد که عبارتند از:
کچل: یکی از جالبترین، زندهترین و اصیلترین چهرههای افسانههای آذربایجان است، جوانی است تنبل و در عین حال زیرک، خوش شانس و فقیر.
وزیر: از چهرههای منفی افسانههای آذربایجان است، وی مردی چاپلوس، موذی و پولپرست میباشد.
دیو: موجودی است بسیار پرزور و در عین حال پَخمه و کودن.
روباه و گرگ: 2 قهرمان آشتی ناپذیر و ناسازگار افسانههای آذربایجانند. روباه موجودی است مکار و آبزیرکاه و گرگ موجودی است خشمگین و درنده و درعینحال دست و پا چلفتی که همیشه گول زبان چرب و نرم روباه را میخورد و در دام او میافتد.
در گستره قصههای آذربایجان، به قصههایی برمیخوریم که شخصیت اصلی آنها پادشاهان هستند.
پادشاهان یا مجهولالهویه هستند و ناشناس یا کسانی هستند که در واقعیت نیز بودهاند و از نظر زمان پیدایش آنها میتوان حدس زد که این قصهها، همزمان با حکمرانی آنان و یا در دورههای بعدی آنان پا به عرصه ادبیات شفاهی مردم گذاشتهاند.
درخصوص این قصهها باید توجه داشت از آن لحاظ که ساخته ذهن افسانهپرداز مردم آذربایجان هستند، واقعیت نداشته و در زمره اسناد تاریخی نیز محسوب نمیشوند.
از جمله قصههای معروف، قصههای مربوط به «اسکندر انوشیروان» و «شاه عباس» است.
اسکندر در مقام یک حکمران عادل ظاهر میشود. به نظر میرسد که قصههای عوام درباره اسکندر پس از آشنایی آنان با چهره اسکندر در آثار نظامی به وجود آمده باشد و این گمان ناشی از تشابه موجود بین دو چهره اسکندر در آثار نظامی و قصههای فولکلوریک آذربایجان است. همچنین عکس این حالت نیز امکانپذیر است و احتمال دارد که نظامی با بهرهگیری از قصههای عوام، سیمای اسکندر را در آثار خود به آن صورت پرداخته باشد.
چنین موضوعی نشات گرفته از این واقعیت است که اگرچه ادبیات شفاهی به مردم، به معنای عام وابسته است، ولی در ادبیات مکتوب نیز رسوخ کرده و به زبان و بیان ناموران عرصه ادب، به معنای خاص راه یافته است. به عبارت بهتر، ادبیات رسمی هر کشوری [در رابطهای متقابل] برگرفته از ادبیات شفاهی مردم آن سرزمین است. تا بدانجا که میتوان گفت آنچه امروز به عنوان شاهکارهای ادبی به ما رسیده، روزگاری بر زبان نیاکان ما جاری بوده و نسل به نسل به صورت شفاهی از یکدیگر فراگرفته و به آیندگان منتقل شده است، آنچنانکه همواره، تأثیر متقابل ادبیات شفاهی و ادبیات مکتوب در دورههای مختلف و در آثار بسیاری از شاعران و نویسندگان قابل بررسی است.
برای مثال مولانا، دریای بیکران معارف و حقایق خویش را از طریق افسانه با مردم در میان گذاشته است و تجلی افسانهها در شاهنامه فردوسی نیز فراوان به چشم میخورد.
به نظر میرسد داستانهای مثنوی در میان مردم رواج داشته و مولوی آنها را به نظم کشیده و در پایان هر داستانی، برداشتهای عرفانی خود را گنجانده است و فردوسی هم همینطور و با این توضیح، مدام این پرسش به ذهن میرسد که آیا نخست مردم آنها را به کار میبردهاند و بعد به شعر شاعران راه یافته یا به عکس؟
علاوه بر اسکندر، شاه عباس نیز جایگاه ویژهای در قصههای فولکلوریک مردم این دیار دارد. این شخصیت، به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی مجموعهای از قصههای فولکوریک به همراه دوربین خود ماجراهای بسیاری را به تصویر میکشد.
وی در قصههای آذربایجان در 2 سیمای متضاد معرفی شده است. در بعضی قصهها، شاه عباس پادشاهی ظالم، غدّار و بیعلاقه به سرنوشت مردم است. از جمله این قصهها میتوان از کچلین محکمهسی (محکمه کچل)، اوچباجی (سه خواهر) و داش دمیرین ناغلی (قصه سنگ و آهن) نام برد و در برخی قصههای دیگر، شاه عباس چهره عادلانه دارد.
در این قصهها شاه عباس بعضی روزها و شبها لباس درویشی تن میکند و به میان مردم میرود و از مشکلات آنان آگاه میشود و این از ویژگی شخصیتهای قصههای عامیانه است که معمولاً حد تعادل ندارند یا خوب هستند یا بد.
این شخصیت آنچنان جایگاهی در ادبیات شفاهی مردم آذربایجان دارد که حتی استاد شهریار در منظومه فولکلوریک و نامی «حیدربابایه سلام» نیز از این شخصیت غافل نشده و یادی از او به میان میآورد:
بند 59:
میر عبدلون آینادا قاش یاخماسی،
جوجیلریندن، قاشینون آخماسی،
بویلانماسی، دام دوواردان باخماسی،
شاه عباسین دوربینی، یادش بخیر!
خشگنابین خوش گونی، یادش بخیر!
ترجمه:
یادی ز میرعبدل و وسمهکشیدنش
بر گونههاش، قطره وسمه چکیدنش
در بام و کوی و این در و آن در، چمیدنش
بینم ز دوربین شهعباس، همچون خواب
آن روزهای خاطرهانگیز خشگناب
در توضیح این شخصیت در قصههای آذربایجان مینویسد: «همانطور که معروف است جمشید، جامی داشته و همه چیز را در آن میدیده، دوربین شاه عباس هم مخصوصا در دهات آذربایجان خیلی معروف است و چه قصههای شیرینی که از این حیث به شاه عباس نسبت میدهند و چه نقشهایی که این دوربین در افسانهها بازی میکند.»
نمونههایی از قصههای شاه عباس
قصه کچلین محکمه سی (نمود چهره ناعادلِ شاه عباس): شخص تهیدستی از دست برادر ثروتمند و ظالم خود برای دادخواهی به پیش شاه عباس میرود، ولی درخصوص این موضوع به بیعدالتی حکم میگردد و موقعیت اجتماعی بالای برادر ثروتمند باعث میشود که بدون بازپرسی، محق شناخته و تبرئه شود. اجرای اینچنینی حکم، اذهان را میآشوبد و چند تن از کچلان دور هم جمع میشوند و دادگاهی تشکیل میدهند و شاهعباس را هم به تماشای جریان دادرسی دعوت میکنند و پس از محاکمه طولانی، با اسناد و ادله بسیار، برادر ثروتمند محکوم شناخته شده، حقیقت ماجرا آشکار و باطل بودن رای شاهعباس ثابت میشود و بدین شکل دادگاه واقعی را به شاه عباس نشان دادند و به وی میفهمانند که با بیعدالتی حکم داده است.
شاه عباس و مرد شیرفروش (نمود چهره عادل شاه عباس): شاه عباس در لباس مبدل برای مطلع شدن از حال و روز مردم خود، در شهر گردش میکرد که به مرد شیرفروشی به نام مصطفی برمیخورد و به گفتگو مینشیند. مصطفی در این گفتگو از داروغه شهر و ستمهای بی حد و حصر او سخن میگوید. شاه او را تشویق میکند که به دربار رفته و جریان را به شاه عباس بگوید. مصطفی شیرفروش نیز روز فردا توصیه وی را عمل میکند و در نهایت، پس از اثبات خیانت و ظلم داروغه برای شاه عباس، وی را مجازات و مصطفی را جانشین داروغه میکند.
آمنه حسنزاده
منابع در آرشیو روزنامه موجود است.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....