ماجرا از یک قدمزدن شروع شد؛ سیاوش مثل هر روز در حالی که موزیک مورد علاقهاش در گوشش نواخته میشد، به سمت خانه میرفت و به یاد دوستانش افتاد که خیلی وقت بود آنها را ندیده و دلش برای آنها تنگ شده بود. ناگهان یادش آمد، آهنگی که گوش میدهد، روزی در جمع دوستانش به آن گوش داده و چقدر دلش میخواست دوباره موقعیتی پیش بیاید که دور هم جمع شوند و موزیکهای دلخواهشان را گوش کنند.