
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
به نظرم رسید، موضوع نمایش، داستان یک بیمار اسکیزوفرنیک (با بازی بهنوش طباطبایی) است که در دنیاهای ذهنیاش، گمشده و گم شدنش را روایت میکند تا این که برای گفتوگو با جلال تهرانی راهی تئاتر شهر شدم.
برای گرفتن عکس، دکور بزرگ و غریب را از نزدیک دیدم و از پشت صحنه در راهروهای تو در توی تئاتر شهر به اتاقی رفتیم که در اختیار کارگردان نمایش قرار داده بودند.
در طول گفتوگو هر چه پیشتر رفتیم و پاسخهای تهرانی را شنیدم، مجاب شدم که برای بار دوم کار را ببینم، آن هم به دور از هرگونه پیشداوری و پیشفرض و به دور از هرگونه تفسیر و تأویل. گفتوگوی ما را با این کارگردان و نمایشنامهنویس بخوانید که پیش از این، نمایشهای سیندرلا، تکسلولیها، هی مرد گنده گریه نکن و به صدای زمین گوش کن را روی صحنه برده است.
نمایش فصل شکار بادبادکها داستان و فضای غریبی دارد. چه دغدغهای سبب شد که سراغ چنین داستانی بروید؟
من نوشتن نمایشنامه را با طرح داستانی از پیش معلوم و دغدغههای شخصی و اجتماعی شروع نمیکنم. نمایشنامههایم با نیت نوشتن آغاز میشوند، ادامه پیدا میکنند و به پایان میرسند. مسأله عمدهای که در طول نگارش، توجه مرا به خود جلب میکند، ساختار و فرم است. این نمایشنامه تجربه در فرمی بود که تا امروز به این شکل و به صورت جدی، آن را تجربه نکرده بودم.
یعنی نوشتن نمایشنامه برای شما یک تجربه شخصی بود؟
همیشه همینطور است.
و تأکید شما بر فرم است تا محتوا؟
برای من محتوایی جدا از فرم وجود خارجی ندارد. میدانم که تعجب میکنید، ولی همیشه به این صورت مینویسم.
غافلگیر شدم چون سوالاتم پیرامون محتوای نمایش بود.
درباره محتوا هم میتوان صحبت کرد.
پس اجازه دهید، از محتوای نمایش شروع کنیم. برداشت من از داستان نمایش، خودگویی قهرمان داستان و روایت زندگیاش است؛ قهرمانی که به نظر میرسد دچار اختلالی سایکوتیک مانند اسکیزوفرنی باشد. من که روانشناسی میخوانم، بیشتر نشانههای چنین اختلالی در شخصیت نمایش آشکار بود.
شخصیت نمایش برای من یک بیمار روانی نیست، گرچه ممکن است یک بیننده نشانههایی از یک بیمار روانی را در او ببیند و اگر هم ببیند حتما درست میبیند. این شخصیت برای نویسنده روانکاوی نمیشود. من دنبال این نبودم که برای قهرمان داستان، دنبال بیماری خاصی بگردم تا ببینم بر پایه کدام بیماری میتوانم شخصیتپردازی کنم. برای من او انسانی است که در یک موقعیت گیر افتاده و تلاش میکند خود را از این موقعیت بیرون بکشد. مجموعه تلاشهای او کنش ما را پیش میبرد. بدیهی است قبل از نوشتن متن من نمیدانستم او چه شخصیتی دارد و در حین نگارش، او را کشف کردم که چنین مشکلات و خاطراتی دارد. فرآیند نگارش برای من فرآیند کشف و پیدا کردن است. بههیچوجه مانیفست یا ایدهای از جانب من به متن نمایشنامه تحمیل نمیشود.
پس این شخصیت مابهازای خارجی ندارد؟
بههیچوجه.
بیشتر منتقدان معتقدند تئاتر بیش از هنرهای دیگر دغدغه مسائل و معضلات اجتماعی دارد. در نمایش فصل شکار بادبادکها هم هر چند ما با فرد و روایت فردیاش از جهان مواجهایم، اما سایه معضلات و مسائل اجتماعی بر زندگی او کاملا مشهود است.
من این انتقادات را شنیدهام و فکر میکنم، اکثریت نیز چنین اعتقاداتی درباره جهان دارند و ادعا میکنند تئاتر باید به مسائل اجتماعی بپردازد و دغدغههای اجتماعی را مطرح کند. با این همه، ممکن است تئاتر به مسائل اجتماعی بپردازد، ولی این در زمره رسالتهای تئاتر نیست. اگر تئاتر در طول تاریخ به مسائل و تحولات اجتماعی متعهد بوده، نمیتوانیم ادعا کنیم این تعهد از رسالتهای تئاتر بهشمار میرود. با وجود این که یک پای تئاتر در جامعه است و تمام مواد و مصالح خود را بهطور طبیعی از جامعه پیرامونی میگیرد، اما به نظرم تئاتر و در اصل هنر به فرم میپردازد.
یعنی رسالت تئاتر، پرداختن به فرم است؟
خیر، خود تئاتر، فرم است. من اصولا رسالتی برای تئاتر قائل نیستم. وقتی شما از یک رسالت حرف میزنید پای مانیفستها و چارچوبهایی مشخص به میان میآید که این با ذات هنر مغایر است. هنر زمانی هنر است که در هیچ چارچوبی نگنجد؛ وقتی در چارچوبی گنجید، دست بالا به صنایعدستی تبدیل میشود.
در جامعه چنین نگاهی وجود ندارد. تقلیل هنر به فرم و به تبع آن، هنرمند به فردی بدون دغدغه، نگرانکننده است.
اهالی هنر مثل اهالی اصناف دیگر، مانند بقالها، کارمندها و معلمها نسبت به مسائل اجتماعی خود حساسیت دارند. آنها قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت میکنند و نسبت به اتفاقات واکنش نشان میدهند و احساس مسئولیت میکنند، اما مرز فاحشی بین زندگی اجتماعی یک هنرمند و فرآیند آفرینش یک اثر خلاق وجود دارد. این دو نباید با هم خلط شوند. متأسفانه وقتی در هنر سر و کارمان با زبان میافتد، تصور میکنیم باید حرفهای مهم و حسابی زد در حالیکه در هنرهای تجسمی از هنرمند چنین انتظاری نداریم که حرف خاصی بزند یا تعهد ویژهای نسبت به مسائل اجتماعی پیرامونی خود نشان دهد، کما اینکه از اصناف دیگر هم چنین انتظاری نداریم. اگر دقت کنیم چنین انتظاری کمی خندهدار هم به نظر میرسد؛ مثلا یک قصاب در واکنش به مسائل اجتماعی، روی گوشتی که به مردم میفروشد چه کاری میتواند انجام دهد؟ بدیهی است، بعضی گزارهها و شعارها نیاز به بازخوانی دارند. به صرف اینکه مسائلی مدام در همه جای دنیا گفته میشود، الزاما نباید آنها را به عنوان دستورالعمل بپذیریم.
آیا به این دلیل نیست که ما از اصناف دیگر انتظار نداریم چیزی خلق کنند، اما از هنرمند انتظار میرود اثر جدیدی بیافریند؟
همانطور که گفته شد، خلق و آفرینش به معنای تولید نیست، بلکه واژه خلق تمایل و دستیابی برای چیزی است که پیش از این وجود نداشته یا پیدا کردن چیزی که وجود نداشته است. ما مناسبات را به هم میریزیم و امیدواریم با تغییر این مناسبات، پدیدهای شکل بگیرد که انگار پیش از این وجود نداشته است.
این نگاه مرا یاد نگاه افلاطون به هنر میاندازد، بویژه به شعر که کار شاعران را تقلیدی میخواند از آنچه پیش از این وجود داشته است. همچنین نقش دمیروژ در فلسفه او که با تقلید از مُثُل، اجسام را در عالم واقع شکل میدهد.
کماکان به نظر میآید بعد از افلاطون و ارسطو کسی چیزی به تاریخ اندیشه اضافه نکرده باشد و همان را بازخوانی و بازنگری کردهاند.
برگردیم به نمایش فصل شکار بادبادکها و فرم آن. درباره دکور جالب آن که شاید پرسش بسیاری از تماشاگران باشد و همچنین درباره تکشخصیتی بودن نمایش با زمان 80 و اندی دقیقهاش که ریسک بزرگی را میطلبد که در سالن اصلی تئاترشهر، تماشاگر را روی صندلی نگه دارد.
به نظر شما توانسته؟
من نظرات را موافق و مخالف دیدم.
و نظر خودتان...
اگر اجازه دهید نظرم را الان نگویم چون نگرانم در گفتوگوی ما تأثیر بگذارد. با وجود این، کار سختی به نظر میرسد و ریسک زیادی میطلبد. چگونه حاضر به پذیرش چنین ریسکی شدید؟ اصلا چه نیازی بود در چنین سالنی این نمایش اجرا شود؟ آیا اجرای آن در سالنهای کوچکتر امکانپذیر نبود تا نگرانیای بابت استقبال یا عدم استقبال مخاطبان پیش نیاید؟
قطعا میشد آن را در سالنهای دیگر هم اجرا کرد و تصور میکنم هر نمایشنامهای را میتوان در هر سالنی روی صحنه برد و به همین دلیل، این نمایشنامه در این سالن میتواند اجرا شود. ریسکپذیری این پروژه هم اگر بیشتر از پروژههای دیگری نبود که پیشتر کار کردم؛ کمتر هم نبوده است. هر پروژه تازهای برای من سرشار از ریسک است، چراکه آن را با پرسشهایی شروع میکنم که ساختار آن تئاتر را نسبت به تجربیات پیشینم متفاوت میکند و بنابراین هر نمایش تازه برای من به همان اندازه ناشناخته است که برای مخاطب.
و مخاطب در این میان چه نقشی دارد؟
مخاطب در طول اجرا، دقیقا روندی را میبیند و طی میکند که من در طول نگارش و تمرین طی کردم؛ یعنی کاری که همواره دوست دارم اتفاق بیفتد، این است که برآیند یک فرآیند را به صورت فشرده و شستهرفته در یکی دو ساعت در سالن روی صحنه بیاورم و برای مخاطب این امکان را فراهم کنم که از لذت کشف در پروسهای برخوردار شود که من طی کردم. من این امر را مصداق صداقت با مخاطب میدانم. اینکه او را با همه آنچه خودم فهمیدم از این پروسه شریک کنم و دریافتم را با او به اشتراک بگذارم تا درنهایت با هم به یک مفاهمه برسیم.
و دکور...؟
دکور این نمایش، انتزاعی از یک بادبادک است؛ بادبادکی که در آسمان تا خورده. از روز اولی که این ایده در ذهن من به وجود آمد، یک بادکنک بوده، ولی کمکم در طول طراحی و تمرین، شروع به تغییر شکل کرد و در پایان تبدیل شد به کاغذ برشی که قدیمها از آن بادبادک درست میکردیم. این کاغذ روی صحنه تا خورده و مکانی را به ما نشان میدهد که مخاطب در ذهن خودش میسازد؛ ممکن است شخصیت نمایش را بر پشتبام یک ساختمان و در حال پهن کردن رخت ببیند؛ یا بر یک بادبادک در آسمان یا به قول شما در یک آسایشگاه روانی. هر چه ببیند، همان است و من هیچ اصراری ندارم به مخاطب بگویم این چیز دیگری است.
با وجود این، حتما دلیلی برای انتخاب سالن اصلی تئاترشهر داشتید. اینطور نیست؟
دو چیز سبب شد سالن اصلی تئاتر شهر را برای اجرا انتخاب کنم ، نخست برای نمایش فضای بزرگی که بادبادکها در آن توان جولان داشته باشند، به عمق و ارتفاع زیادی نیاز داشتم. حتی اگر امکان داشت تالار وحدت را به سالن اصلی تئاترشهر ترجیح میدادم و دیگر آن که چالش جذابی برای من بود و هیجان این پروسه را برای من بالا میبرد.
انتخاب بازیگر بر چه اساسی بود؟ به نظر میرسد انتخاب بازیگری باتجربهتر ریسک کار را کاهش میداد.
علت عمده این بود که من با خانم طباطبایی در نمایش سیندرلا کار کرده بودم. عمدهترین مسأله برای من این بود که صدای بازیگر در حالیکه فریاد نمیزند، به تماشاگران برسد و نمیخواستم از میکروفنHF یا یقهای استفاده کنم. خانم طباطبایی این تجربه را در نمایش سیندرلا داشت و من از این بابت نگرانی نداشتم. ویژگیهایی نظیر هوشمندی، سبک، احساس مسئولیت و علاقه به شغل، مواردی بود که در انتخاب بازیگر برای این نقش اثر داشت.
و چهره بودن...؟
به هیچوجه. تا به امروز من به دلیل چهره بودن بازیگری را انتخاب نکردم.
به هر حال، شهرت بازیگر میتواند در جذب مخاطب مؤثر باشد.
چهره بودن بازیگرها در تئاتر چندسالی است از مد افتاده. بازیگر چهره حداکثر میتواند یک هفته تماشاگر را به سالن بکشاند. پس از یک هفته، این نمایش است که مخاطب را باید جذب کند.
کمیل انتظاری - فرهنگ و هنر
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد