نوستالژی رفاقت چند آدم معمولی

محمدرضا آهنج با فیلم «زخم زیتون» که از تولیدات تلویزیون است در جشنواره فجر امسال حضور خواهد داشت ، اما بهانه این گفتگو زخم زیتون نیست که با بازیگران مصری ، سوری و لبنانی جلوی دوربین رفته است.
کد خبر: ۵۷۷۶۲

شبکه 3 سیما این روزها سریالی از این کارگردان پخش می کند که تعدادی از بازیگران جوان سینما و تلویزیون در آن نقش آفرینی کرده اند ؛ سریالی که به گفته سازنده اش تم رفاقت را دستمایه کارش قرار داده و می خواهد یک داستان امروزی را روایت کند. «سایه آفتاب» بهانه این گفت و شنود است.

موقع تصویربرداری این سریال گفتی می خواهی هنگام پخش ، مخاطب به یک حس مشترک برسد...

خاطرم هست وقتی با هم درباره این کار صحبت می کردیم گفتم به یک جور بازشناخت آدمها علاقه دارم. این جور آدمها امروز کنار دست ما زیادند. آن حسی هم که تو می گویی دقیقا همین است. بالا شهر و پایین شهر هم ندارد. فرق نمی کند. با این تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی این آدمها هنوز حضور دارند. ما آن را در قالبی که در تلویزیون لااقل کم دیده شده ، یعنی تم رفاقت آورده ایم و سعی کرده ایم آن را تقویت کنیم. ما یک داستان ساده و معمولی را دستمایه کار خود قرار داده ایم که آرام آرام پیچیده می شود و در این میان تلاش کرده ایم احساسات مثبت مخاطبانمان برانگیخته شود ، همان احساساتی که ممکن است به خاطر شرایط خاص جامعه ما تا حدودی کمرنگ شده باشد، چون با روند رو به رشد زندگی ماشینی همه چیز در حال فراموشی است ، تا آنجا که شاید همسایه از همسایه خبر نداشته باشد. ما یک جامعه سنتی هستیم که داریم به طرف مدرن شدن حرکت می کنیم و خیلی ها از جمله جوانها شکل ظاهر و باطنشان فرق می کند ، البته نمی دانم در انتقال این حس چقدر موفق بوده ام.

در این اثر ما با شخصیت هایی روبه رو هستیم که در زندگی روزمره با مشکلات ریز و درشتی دست و پنجه نرم می کنند و خب طبیعی است که دنبال مفری هستند تا از اندازه مشکلاتشان کاسته شود ، اما این اتفاق کم می افتد و وقتی دریچه ای باز می شود گاهی یک دریچه مجازی است که به نوعی نقد جامعه ماست. جوانها در سایه آفتاب مثل خیلی از آثار دیگر آرمانگرا هستند که باعث می شود تناقضات جامعه بیشتر آشکار شود.

برای پیش بردن درام اساسا لازم است نقصی در مسیر هدفمند آدمها به وجود آید. آدمهای قصه من هم بخشی از مردم همین جامعه هستند. برای پیش بردن درام و البته قصه بعد از معرفی شخصیت ها باید نقصی را به وجود می آوردیم. تقابل شخصیت ها بین جایگاهی که هستند و جایگاهی که ایده آل آنهاست ابتدا به ساکن می تواند نقطه اتکای مناسبی باشد برای درگیر کردن مخاطب با روند حوادث داستان ؛ مثلا یک بچه پایین شهری که در آرزوی یک شغل خوب ، موقعیت خوب و امضای خوب است ممکن است برایش اتفاقات گوناگونی بیفتد. در واقع همه اینها بهانه ای است برای معرفی بهتر شخصیت ها.

  • به طرف مدرن شدن حرکت می کنیم از این رو خیلی ها از جمله جوان ها شکل ظاهر و باطنشان فرق می کند

  • شاید خیلی از اتفاقات به نظر ما ناخوشایند باشد ، اما اگر به تقدیر اعتقاد داشته باشیم خیلی از مسائل را راحت تر قبول می کنیم ، چیزی که من خیلی دوست داشتم در این اثر به آن پرداخته شود.

    همین جا بهتر است درباره یک سری از شخصیت ها صحبت کنیم که هیچ پیچش شخصیتی ندارند و برای مخاطب هم بالطبع غافلگیری ندارند در حالی که آدمهای بیرونی واقعا از لحاظ جامعه شناسی و رفتارشناسی آدمهای پیچیده ای هستند ، الگوی مشخصی ندارند و عملا هزار و یک تصمیم برای رسیدن به مقاصدشان از خود نشان می دهند.

    بگذار پاسخ تو را این جوری بدهم. من دوست داشتم شخصیت ها سفید سفید یا سیاه سیاه نباشند و همزمان با اتفاقی که می افتد از خودشان واکنش مناسب نشان بدهند به همین علت هر چه جلوتر می رویم می بینیم یک رفتار و واکنش از خود نشان می دهند که احساس می کنیم این شخصیت مثبت است و در ادامه وقتی اتفاق دیگری می افتد ، واکنش دیگری از خود نشان می دهد که قضاوت را برای ما سخت می کند یا بعکس ؛ مثلا شخصیتی مثل رضا هست که به نظر ضد قهرمان می رسد ، اما این گونه نیست و ما هرچه جلوتر می رویم با لایه های ناشناخته این شخصیت آشنا می شویم تا آنجا که حتی او را جزو قهرمان های داستان به شمار خواهیم آورد. نه به نظرم این طور که شما می گویید ، نیست.

    قبول. اما یادمان باشد ما داریم یک سریال تلویزیونی می بینیم و نه یک فیلم سینمایی و این دو به هر حال با هم متفاوتند. در یک فیلم سینمایی در یک زمان مشخص و محدود که زمانش از یک سریال بیست و چند قسمتی کمتر است ، تمام فیلم را می بینید و همه طرح توطئه ای که در کار گنجانده شده برای مخاطب جا می افتد ، اما درباره سریال این اتفاق کمی دیر می افتد. مخاطب ممکن است یک قسمت را اصلا نبیند یا به طور گذری یک قسمت را ببیند و متوجه همه ظرایف شخصیت پردازی نشود. من می گویم در جامعه ما دوگانگی رفتاری بحث مطرحی است. اگر اسم این غافلگیری ها را نقطه عطف بگذاریم فکر نمی کنی این نقاط عطف به لحاظ زمانی باید کمی زودتر اتفاق بیفتد تا مخاطب را بیشتر درگیر موضوع کند؛


    قبول دارم ، اما ساخت اثری که بتواند همه این معیارها را که گفتی حفظ کند ، کمی ریسک است ، چون تلویزیون متاسفانه تا حدودی در آثارش از تک گویی و فلات گویی شروع می کند و با همان هم تمام می کند. به همین دلیل هم هست که ما می توانیم انتهای بسیاری از آثاری را که از تلویزیون پخش می شود حدس بزنیم چرا؛ برای این که ذهن بیننده تنبل بار آمده و با دیدن چند قسمت ، بر همه مصالح داستان مسلط می شود. حالا سازنده اثر باید آن وسط دست و پا بزند تا مخاطبش را حفظ کند، البته این آفتی است که تا حدودی سینمای ما هم به آن دچار است. وقتی جذابیت های بصری و افت و خیزهای درام لو برود همه چیز کهنه و دستمالی می شود، آنقدر که همه می توانند حدس بزنند چه اتفاقی قرار است بیفتد، ولی ما تلاش کردیم چنین اتفاقی برای این سریال و آدمهای این سریال نیفتد ؛ مثلا مجید مظفری با صدای زنگ زورخانه و نما بسته ای از پاهایش وارد می شود و بیننده متوجه می شود که یک قهرمان وارد شده است....

    البته برای من یادآور همان شخصیت پلیس سریال معماست بخصوص که با ورود او ماهیت بعضی شخصیت ها شناخته می شود.

    برداشت ، مطبوع و پذیرفتنی است ؛ اما احتمالا شما فکر کرده اید که قهرمان تمام و کمال وارد قصه شده در حالی که این قهرمان بی عیب و نقصی نیست و روند داستان هم این را نشان خواهد داد ، چون قهرمان های جدیدی به مرور اضافه خواهند شد و قضاوت مخاطب با حسابهای سرانگشتی همیشگی ممکن است او را دچار اشتباه کند. چیزی که من خیلی منتظرم در این اثر اتفاق بیفتد....

    یعنی یکجور غلطاندازی و نشانی اشتباهی دادن به مخاطب که زیاد هم بد نیست.

    می دانی چه حسنی دارد؛ حداقلش این است که بیننده احساس باخت نمی کند. این همان چیزی است که من سعی می کنم در آثارم به آن وفادار باقی بمانم. این که مخاطب احساس باخت نکند.
    خواستم او را وارد یک پروسه آزمون و خطا کنم و حواسش را تحریک کنم از چیزهایی که می بیند برداشت مطلق و قطعی نداشته باشد و همیشه احساس کند چیزی وجود دارد که او را به اشتباه می اندازد. این فراز و فرودها خواه ناخواه در منحنی کشش هم تاثیر خواهند داشت و مخاطب را به تعامل بیشتر وادار خواهد کرد.

    با همه اینها به نظر می رسد می شد کارهای بیشتری انجام داد تا این تعامل بهتر انجام شود. مثل استفاده نکردن از دیالوگ های اغراق آمیز.

    من تا حدودی نظرت را قبول دارم. وقتی ما برای ساخت یک اثر هزینه می کنیم و قصد داریم اوقات فراغتش را پر کنیم و احتمالا می خواهیم پیام آشکار و پنهانی به او بدهیم یا یک قصه ایرانی را برای او روایت کنیم ، باید گویش متفاوتی داشته باشیم چیزی که خیلی از نویسنده ها و کارگردان های ما ندارند. من و شما دوست نداریم معادل خودمان را توی تلویزیون ببینیم. بیننده دوست دارد چیزی را ببیند که تا حالا ندیده است. مثالی که می خواهم بزنم شاید خیلی درست نباشد ، ولی سینمای هند موفق است چون چیزی را تصویر می کند که خیلی با واقعیات جامعه شان تناسب و همخوانی ندارد ، اما مردم می پسندند و به آن روی خوش نشان می دهند.
    چون رویاهای از دست رفته اش را روی پرده سینما می بیند. چیزهایی که شاید هیچ وقت در دنیای واقعی برایش اتفاق نیفتد.
    درست است. حالا ما هم همین کار را به شکلی دیگر انجام می دهیم و سعی می کنیم حس نوستالژیک مخاطب جوان امروز برانگیزانیم و یک جورایی اتفاقات روزگار گذشته را برابر دیدگانش دوباره زنده کنیم. ما می توانستیم این زندگی را بدون وجوه نمایشی جذاب ، ارایه کنیم ؛ اما آن وقت اشکالات دیگری به چشم می آمد.

    با تمام ویژگی هایی که سایه آفتاب دارد و به نظرم به مراتب از سریال معما بهتر بود ، باز هم یک سری صحنه های ناهمگون دارد. بعضی صحنه ها خوب کارگردانی شده و همه چیز حساب شده است ، ولی بعضی صحنه ها هم اصلا توقعات را برآورده نمی کند و آدم احساس می کند کار سردستی اجرا شده است.

    وقتی تهیه کننده محترم فیلمنامه را به من داد و پرسید چقدر برای کار زمان می خواهی ، یک زمان شش ماهه را برای این کار پیشنهاد کردم تا همه چیز را آن گونه که می خواهیم جلوی دوربین ببریم ، ولی به دلیل بودجه خاصی که داشتیم تنها 4 ماه و نیم برای تصویربرداری این کار اختصاص پیدا کرد. من این حرف را می پذیرم. بعضی صحنه ها خیلی خوب اجرا شده و بعضی هم شتابزده و سردستی ، اما چرا این اتفاق افتاده؛ به هر حال من باید یک داستان را روایت می کردم و برای این که نقصانی در داستان به وجود نیاید با توجه به زمانی که در اختیار داشتیم یک سری از سکانس ها را با همه شتابزدگی و سرعت بگیرم. متاسفانه سیاستگذاری ها به گونه ای است که زمان مناسب را در اختیار همه کارگردان های تلویزیون قرار نمی دهند. می دانی چند تا کارگردانند که با بودجه باز کار می کنند؛ اینها را از سر حسادت نمی گویم ، بلکه می خواهم به سوال شما صحه بگذارم. ما سعی کردیم در همین زمان هم کم نگذاریم ، ولی انصافا اگر زمان بیشتری داشتیم می توانستیم کار بهتری ارائه کنیم.

    ولی بعضی وجوه کار خیلی چشمگیر است ، مثل موسیقی این کار.

    فردین خلعتبری یکی از دوستان قدیمی من است که در کارهای قبلی هم از وی استفاده کرده بودم و با توانایی هایش در عرصه موسیقی آشنا بودم و به نظرم در رنگ آمیزی از چنان قدرتی برخوردار است که می تواند مخاطب را با خود همراه کند.

    ظاهرا قرار است به این موسیقی چیزهای دیگر هم اضافه شود.

    پیشنهاد کردم در سازبندیمان از سازی مثل کلارینت استفاده کنیم و همین طور سوت ، چون تم رفاقت را به یاد می آورد و او هم چند نت جدید برایم نوشت تا با تغییر فضای قصه و رجعت به گذشته از آنها استفاده کنیم. اگر چه تا همین الان چیزی حدود 250 دقیقه برایمان موسیقی نوشته است.



    مهدی غلامحیدری
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها