«مورد عجیب بنجامین باتن» محصول مشترک دیوید فینچر و اسکات فیتزجرالد

سیر و سلوک با رشدی وارونه

در میان تمام فیلم‌های امسال، آثاری که عزت نفس بشری را به تصویر بکشند بسیار کم بودند. آثاری که با زبان تصویر و سینما قصه‌ای را تعریف کنند، بدون این که به تماشاگر دلزدگی و بیزاری از همنوع خود و محیط اطراف وی بدهند تنها روی پرده آمدند.
کد خبر: ۲۳۶۸۹۸

در جایی که ژانرهای اصیل و نازنینی مثل وسترن 7 کفن پوسانده‌اند و در هنگامه تاخت و تاز فیلم‌های اکشن و البته خوش ساخت، اما اکثرا تکراری و بی‌محتوا و در روزگار لبریز شدن قصه‌های سینمایی سرشار از خشونت و جنایت و دشمنی و انتقام‌گیری ساخته شدن کاری مثل «مورد عجیب بنجامین باتن» آب گوارایی است برای تشنه‌ای تنها مانده در دل کویر.

فیلمی که اگرچه محصول صددرصدی در پروسه فیلمسازی هالیوودی است و بودجه‌ای حدود 150 میلیون دلار صرف ساختش شده، اما در آن نه از هرزگی و برهنگی مفرط و دیوانه‌وار خبری است نه از هیجانات کاذب و مرسوم در فیلم‌های امروزی. گویی هیجان سالم و سینمایی به معنای حقیقی کلمه، همان چیزی است که در دل این قصه وجود دارد؛ هیجانی که از فکر و دل و اندیشه برمی‌خیزد و از پرده نقره‌ای به دایره خیال تماشاگرانش می‌آویزد تعاملی خوش و یک همذات‌پنداری سرخوشانه‌تر.

مورد عجیب بنجامین باتن (The curious case of Benjamin Button) ساخته دیوید فینچر درامی است عاطفی معمایی و سرشار از فانتزی اجتماعی که عمده قصه‌اش درباره یک آدم خاص است و تعامل او با اطرافیانش در جغرافیایی متفاوت و زمان‌هایی مختلف. داستان کوتاهی که اسکات فیتزجرالد (1940 - 1896)‌ در 26 سالگی‌اش یعنی در سال 1922 نوشت، هنوز هم اثری بسیار جذاب و خلاق جلوه‌گری می‌کند. هر چند باید اذعان کرد بستر کمدی او و عناصر داستانش خواننده را به یک کمدی سیاه مهمان می‌کنند. حالا این داستان کوتاه در یک فیلم سینمایی طولانی مدت و در این قالب رشد کرده است، فینچر (با کمک سناریستش اریک راث)‌ از تمام ظرافت‌ها و ظرفیت‌های موجود در یک اثر کلاسیک ادبی استفاده کرده و خود با کاراکترهای اضافه و داستانک‌های منطقی، قصه‌ای مفصل با تمام جزئیات دلنشین پدید آورده است.

ارزش لحظه‌ها

11 نوامبر 1918 بنجامین باتن در نیواورلئان به دنیا می‌آید؛ نوزادی با خلقت عجیب و نادر. چشمانش آب آورده، استخوان‌هایش بر اثر ضعف چنان پوک است که گویی با نفس خودش هم می‌شکنند؛ پوستی چروکیده و ظاهری در مجموع مانند یک پیرمرد 80 ساله. مادر سر زا می‌‌میرد و پدر او را سر راه می‌گذارد. دختر سیاهپوستی دوست‌داشتنی به نام کوئینی، او را از پایین پله‌های سرای سالمندان که در آن کار می‌کند، می‌یابد. برایش نام انتخاب می‌کند. پزشک بالای سرش می‌آورد و پس از این که حسابی این پسر پیرمردنما را تر و خشک کرد، همان شب در 11 نوامبر به سرسرای آسایشگاه می‌آورد و به تمام پیرزن‌ها و پیرمردهای حاضر، بنجامین را معرفی می‌کند. حالا اوست و این همه آدم دور و برش که جمع سن آنها حداقل به 3000 سال می‌‌رسد. این جمع و حرف‌ها و کارها و تعامل‌شان می‌شود، محل تحصیل اول و آخر بنجامین. او سرانجام در 16 سالگی به بیرون از محیط می‌رود.
سر از دریا درمی‌آورد، در جنگ شرکت می‌کند، آدم‌های مختلفی را می‌بیند و روزبه‌روز به رشد وارونه‌اش ادامه می‌دهد. هرچه می‌گذرد، او جوان‌تر می‌شود و هرچه جوان‌تر می‌شود از درون پیرتر می‌گردد. روندی که اولی برای همگان قابل رویت است، اما دومی را فقط 2 نفر می‌دانند؛ یکی خودش و آن دیگری دیزی؛ دختری که در 11 سالگی‌اش در همان محل آسایشگاه به او معرفی شد و هر دو تاثیرگذارترین اشخاص در زندگی‌شان بودند تا دم مرگ. تمام این رخدادها خاص نبودند. به قول کوئینی مادرخوانده بنجامین، لحظه‌های خوب حتی اگر زودگذر هم باشند، وقتی کنار هم قرارشان بدهی، طولانی می‌شوند.

ارزش معماها

ساعتی که آقای گتو در ایستگاه قطار نیواورلئان می‌گذارد، هنگام افتتاح همه را از جمله تئودور روزولت به تعجب وامی‌دارد. این معما باعث حیرت شده که چرا بهترین ساعت‌ساز ایالت‌های جنوبی، ساعتی ساخته که عقربه‌اش برعکس کار می‌‌کند. آقای گتو که فرزندش را در جنگ جهانی اول از دست داده، اعلام می‌کند: «با این چرخیدن به عقب توسط این عقربه‌های بزرگ، به زمانی می‌رسیم که هنوز بچه‌های ما زندگی می‌کردند و در کنارمان بودند.» این اولین معمای فیلم اما آخرین آنهاست که سریع مطرح می‌شود و سریع نیز به تماشاگر پاسخ می‌دهد. پاسخی فلسفی و مغزدار و متین؛ اما بقیه مهمان‌ها به این راحتی به پاسخ نمی‌رسند و حدس و گمان تماشاگر در طی فیلم بشدت به کار می‌آید. هر کدام از این معماها دارای ارزش خاصی هستند. تعدادی از آنها به آدم‌های فیلم، برخی از آنها به جغرافیای داستان و تعدادی دیگر به سرنوشت و تقدیر مربوطند.

کوئینی معمای بزرگ فیلم است. فلسفه وجودی او و حضور او در زندگی بنجامین. دیزی هم این گونه است. دختری که باعث می‌شود بنجامین 11 ساله که تصور می‌کند به آخر خط رسیده، به زندگی امید‌وار شود. کاپیتان مایک هم از معماهای بزرگ فیلم است. دریانوردی بظاهر مست و لایعقل، اما دارای خرد و جوانمردی باطنی. و دیگران و دیگران و آخر سر آخرین معما، خود بنجامین است. معمایی که شاید هرگز هم پاسخی برایش موجود نباشد.

ارزش آدم‌ها

اسکات فیتزجرالد در کتابش عقلی پیر و باتجربه را در اختیار انسانی جوان اما به ظاهر مسن قرار می‌دهد و روی همین اصل داستان را شروع می‌کند و به اتمام می‌رساند. بامزه اینجاست که در کتاب هنگام تولد بنجامین، وقتی او سنش به یک ساعتی می‌رسد پدرش وارد اتاق می‌شود. بنجامین یک ساعت سلیس و واضح با پدرش دیالوگ می‌کند. از او اسم و عنوانش را می‌پرسد و چیزهای باحال دیگر؛ یعنی همان عقل و تجربه زیاد در مغز انسانی بسیار جوان‌تر. اما در فیلم دیوید فینچر از همان اول روی تیپیکال ظاهری بنجامین، رشد وارونه و سیر زندگیش تمرکز می‌کند. این گونه احتمالا بیشتر می‌شود بنجامین کاراکتری آرام و فلسفی را قبول کرد و با او همداستان شد. در  7 سالگی‌اش بنجامین توسط مادرخوانده‌اش کوئینی به مراسم مذهبی و نزدیک کشیش سرشناس و صاحب دم عیسایی می‌رود. پاسخ او در برابر کشیش که از او سنش را می‌پرسد قابل توجه است: «7 ساله‌ام اما بیشتر نشان می‌دهد.( »سکانس بلند شدن او از روی ویلچر و قدم برداشتن‌های اولیه را به یاد بیاورید)‌. فینچر در صحنه‌های متعددی هم با تکیه بر تیپیکال ظاهری بنجامین تمرکز تماشاگر را به این سمت می‌برد و هم با دیالوگ‌های اینچنینی، ظرفیت مغز و روح او را عیان می‌کند. این‌گونه است که بنجامین ارزش هر آدم را درک می‌کند. هر که می‌خواهد باشد. آیا کشیش نیواورلئانی بهتر است یا کاپیتان مایک دائم‌الخمر؟  مهم این است که بنجامین از هر دو تای آنها چیز یاد می‌گیرد و استفاده می‌کند. او هر لحظه از کوئینی می‌آموزد که دنیا محل گذر است و به همه اینها یک دو جین پیرزن و پیرمرد را اضافه کنید که هرکدام نزدیک 100 سال دارند و هرکدام برای خود سرگذشتی متفاوت و تاریخ کلان. آن آقای مارتین که 7 بار صاعقه او را زده و آقای مارتین دست بر قضا، هرچی صاعقه در نیواورلئان بوده را خجالت زده کرده تا مادربزرگ دیزی، اینها همه ارزش‌های انسانی را به طور عام و به گونه خاص در طی گذران زندگی به دست آورده‌اند یا از دست داده‌اند؛ اما مجموع این بده بستان‌ها یک تاریخ ارزشمند می‌شود که سخاوتمندانه در اختیار بنجامین قرار داده شده است.

ارزش زندگی

پدر بنجامین در فیلم متفاوت از کتاب، ابتدا قصد دارد پسر بدبخت را به رودخانه نیواورلئان بیندازد و خلاص. اما دست تقدیر او را به همان کوچه و خیابانی می‌رساند که ساختمان سرای سالمندان در آنجاست و دست بر قضا کوئینی هم بیرون می‌آید و بنجامین را می‌بیند و آخر ماجرا. آقای گتو ساعت‌ساز نیواورلئانی ساعتی می‌سازد که یادآور بچه‌های از دست رفته باشد، کوئینی قیافه عجیب بنجامین را به دیگران نشان می‌دهد با این جمله: «این هدیه خداوندی است» بنجامین پس از حمله ژاپنی‌ها به پرل هاربر به همراه کاپیتان مایک به دریا می‌زنند و در اولین شب‌ها با 1200 کشته روی آب مواجه می‌شوند.

ارزش ادبیات، ارزش هنر هفتم

کتاب 52 صفحه‌ای اسکات فیتزجرالد تبدیل به سناریویی 242 صفحه‌ای شد. اریک راث در مقام سناریست فیلم کاراکترهایی را به داستان اصلی اضافه می‌کند که ماجرا بتواند به زبان سینما کار شود. دیوید فینچر هم مثل همیشه این سناریو را با دقت در جزئیات به زبان سینما برگرداند و نتیجه‌اش این شد که سینما توانست برای معدود دفعه از یک اثر کلاسیک ادبی استفاده‌ای بهینه کند. به گونه‌ای که در نهایت کتاب فیتزجرالد قداستش تمام و کمال حفظ شده و فیلم هم به اثری ماندگار تبدیل خواهد شد.

به جهتی حتی می‌توان گفت مورد عجیب بنجامین باتن فیلمی است که ارزش‌‌های سینما و ارزش‌های ادبیات کلاسیک را توامان به تماشاگران عرضه می‌کند و این ارزش هرگز چیز کوچکی نیست. روندی است که برای خیلی از بزرگان هر دو طیف آرزو بوده است.

هر چند نباید از استقلال هنری هر دو طرف غافل شد، اما چیزهایی که به کتاب اضافه شدند و در فیلم می‌بینیم واقعا عالی از کار درآمده‌اند. در کتاب شخصیتی به نام کوئینی و کاراکتری به نام کاپیتان مایک هرگز وجود ندارند؛ اما در فیلم این دو کاراکتر هر کدام اشخاصی کلیدی به حساب می‌آیند، کوئینی به دلیل تاثیرگذاری ابتدایی بر بنجامین و کاپیتان مایک به علت تاثیرگذاری انتهایی، چون این کاپیتان مایک است که بنجامین را برمی‌دارد و تمام دنیا را به او نشان می‌دهد. وجود این دو کاراکتر اضافه شده به شخصیت دیزی فرصت داده که حضورش پخته‌تر و قابل باورتر باشد. ضمن این که در کتاب داستان در بالتیمور آمریکا رخ می‌دهد، اما در فیلم لوکیشن اصلی نیواورلئان است. در کتاب بنجامین متولد 1860 است، اما در فیلم بنجامین متولد 11 نوامبر 1918 است (سکانس دوم فیلم، شبی که نیواورلئان غرق در شادی و سرور است را به یاد بیاورید.) در کتاب بنجامین در جنگ شرکت می‌کند، اما جنگ‌های داخلی اسپانیا و در فیلم او جنگ جهانی دوم شرکت می‌جوید.

در کتاب، عشق پا گرفته بین بنجامین و دیزی گونه‌ای دیگر مطرح می‌شود (آن دو قرار ازدواج می‌گذارند، اما این مهم روی نمی‌دهد و دیزی مهاجرت می‌کند) اما در فیلم، این دو فرزند دختری صاحب می‌شوند که همنام مادر بنجامین است و حتی نام دیزی در کتاب هیلدگرید است و در آخر این‌که فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» هرگز کمدی سیاه نیست، اما کتاب جذاب فیتزجرالد یک کمدی سیاه جلوه‌گری می‌کند. و همان طور که پیشتر گفته شد، شروع کتاب با همان دیالوگ‌های بنجامین و پدرش آغاز می‌شود، ولی در فیلم پس از سکانس افتتاحیه (احتضار کیت بلانشت در نقش دیزی در حالی  که دخترش بر بالین وی آمده) همان صحنه جشن و سرور شب یازدهم نوامبر دیده می‌شود. با همه اینها قطعا کتاب فیتزجرالد و فیلم دیوید فینچر هر دو ضمن حفظ جایگاهشان دوباره ارزش ادبیات کلاسیک و ارزش سینمای راستین را یادآوری کردند. یادآوری مهمی که می‌تواند به خوشبینی هرچه بیشتر سینما دوستان منجر شود. آن هم در هنگامه‌ای که از سینمای خوب و فیلم خوب آنچنان خبری نیست.

فریبا نیک‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها