جام جم آنلاین آذربایجان شرقی: ما کمتر آموختهایم که انسان را در تمامیتش ببینیم؛ با تواناییها و ناتوانیهایش، با امیدها و ترسهایش، با آنچه به دست آورده و آنچه در سکوت از دست داده است.
اینکه گاهی درد بکشیم، از چیزی که دوستش داریم دور بیفتیم، در برابر زندگی کم بیاوریم و باز، به شکلی نامعلوم، ادامه دهیم.
در جهانی که نقابها را به اسم اعتبار اجتماعی و رسم موفقیت بر چهره آویختهایم، سخن گفتن از ضعف و نقص و درد، به امری غریب تبدیل شده است؛ چیزی که باید در پستوی خانه پنهانش کرد تا مبادا تصویری را که از خود ساختهایم، مخدوش کند.
انگار قاعده نانوشته این روزگار چیزی جز این نیست:
"قوی باش؛ یا دستکم چنان وانمود کن که سرسختی."
شکست نخور؛ و اگر خوردی، طوری رفتار کن که کسی نفهمد.
غمگین نباش؛ و اگر هستی، آن را پشت لبخندی مرتب و تصویری پذیرفتنی پنهان کن.
گویی حتی رنج کشیدن هم باید با ملاحظات ساختگی اجتماعی و قواعد نمایش بلاهت آمیز موفقیت هماهنگ باشد.
گویی ضرورت دارد این نکته ساده را مکرر مرور کنیم که؛
آدمی همیشه آن چیزی نیست که از او دیده میشود.
پشت بسیاری از چهرههای آرام، آشوبی پنهان است؛ پشت بسیاری از موفقیتها، ترسهایی که مجال گفتن نیافتهاند؛ و پشت بسیاری از لبخندها، فقدانهایی که هنوز در وجود آدمی زندگی میکنند.
اینجا درد از پنجرههای بسته به من مینگرد. اینجا جاییست که میتوان ادبیات خواند، شعر شنید.
آرامآرام به واقعیت تکثر انسانها رسید و از این منش کج مدارِ جهان برمدارِمن فاصله گرفت.
به این فهم که آدمها یکسان رنج نمیکشند، یکسان دوست نمیدارند و یکسان از فقدان عبور نمیکنند. هرکس جهانیست با تاریخچهای از زخمها، امیدها، ترسها و خاطراتی که شاید هیچگاه نتواند تمام آن را برای دیگری روایت کند.
شاید ادبیات یکی از معدود جاهایی باشد که میتوانیم در آن، بیآنکه ناچار باشیم از خود دفاع کنیم، با رنج دیگری روبهرو شویم و در آن، تکهای از خودمان را پیدا کنیم.
گاهی یک جمله، یک شعر یا سرگذشت شخصیتی در یک رمان، به ما یادآوری میکند که آنچه در خلوت خود تجربه میکنیم، لزوماً تجربهای بیسابقه و مختص به ما نیست. دیگری هم ترسیده، دیگری هم شکست خورده، دیگری هم از ادامه دادن خسته شده است. و همین کشف ساده، گاهی از شدت تنهایی ما کم میکند.
▫️اینجا ما از اسب غرور پیاده میشویم و زندگی را با پای پیاده طی میکنیم؛
بیآنکه لازم باشد مدام به دیگران ثابت کنیم چقدر قوی هستیم، چقدر میدانیم یا چقدر از زندگی عقب نماندهایم.
شاید گاهی تنها کاری که باید بکنیم، همین باشد: دست برداریم از نمایشِ نیرومند بودن و جرئت کنیم خودمان باشیم؛ انسانی معمولی با محدودیتهایی واقعی.
اگر بخواهم روانشناسانهتر سخن بگویم، این یادداشت را چنین تمام میکنم:
رنج، وصلهای ناجور بر تن زندگی نیست؛ گاهی از خود زندگی میآید؛ از دوست داشتن، از فقدان، از گذر زمان و از آگاهی تلخ ما به ناپایداری همهچیز. ما رنج میکشیم، چون دل میبندیم؛ چون چیزی یا کسی برایمان معنا پیدا میکند؛ چون میدانیم آنچه امروز هست، ممکن است فردا نباشد. و چون انسانیم، گاهی در برابر واقعیتهایی که انتخابشان نکردهایم، احساس ناتوانی میکنیم.
شاید قرار نیست از هر دردی پیامی بیرون بکشیم یا هر زخمی را به فرصتی برای رشد بدل کنیم. بعضی دردها فقط دردند؛ نه درسی دارند که حتماً باید بیاموزیم و نه معنایی که موظف باشیم از دلشان بیرون بکشیم. اصرار بر اینکه رنج باید ما را قویتر، پختهتر یا موفقتر کند، گاهی شکل دیگری از همان فشاریست که اجازه نمیدهد با آسیبپذیری خود کنار بیاییم.
پذیرفتن این حقیقت که بعضی تجربهها واقعاً دردناکاند و قرار نیست بهسرعت از آنها عبور کنیم، خود شکلی از آشتی با انسان بودن است. آشتی با این واقعیت که همیشه بر زندگی مسلط نیستیم، همیشه پاسخ نداریم و همیشه نمیتوانیم خودمان را از آنچه اتفاق میافتد، مصون نگه داریم.
ما نه با رنجی که میکشیم تمام میشویم و نه با انکار آن رها؛ گاهی باید اجازه بدهیم زندگی، با همه ناتمامیاش، در ما جریان داشته باشد. نه برای آنکه به هر قیمتی از رنج معنایی بسازیم، بلکه برای آنکه در میانه رنج هم، امکان زیستن را از خود نگیریم.
و اگر بتوانیم زیستِ دردمندانه انسان را انکار نکنیم، شاید به شعوری برسیم که در شعر شهریار نیز طنین دارد؛ شعوری که از دل اندوه، به قدر و منزلت روزهای مشترکمان میرسد:
حیدربابا، گؤیلر بوتون دوماندی
گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندی
بیر-بیر اوزدن آیریلمایون، آماندی
روزگارمان همیشه روشن و بیدرد نیست؛ گاهی ابر همهچیز را میپوشاند و روزها یکی از دیگری دشوارتر میگذرند. اما در چنین جهانی، شاید یکی از ارزشمندترین کارها این باشد که رنج یکدیگر را به رسمیت بشناسیم، از کنار درد دیگری بیتفاوت نگذریم و تا جایی که میتوانیم، نگذاریم فاصلهها ما را از هم جدا کنند.
شاید همین، یکی از سادهترین و درعینحال مهمترین کارهایی باشد که از دستمان برمیآید: کمی کمتر قضاوت کنیم، کمی بیشتر بشنویم و در روزهایی که زندگی بر دیگری سخت میگذرد، حضورمان را از او دریغ نکنیم.
معاون شهربانی که جانب مردم را گرفت
مهدی پاشازاده در گفتوگو با «جامجم»:
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
رئیس سازمان حفاظت محیطزیست در گفتوگوی تفصیلی با جامجم آنلاین: