روایت آن صبح را اگر از زبان نزدیکترین فرد به فرمانده حوزه بسیج خواهران بشنویم، شاید تصویر روشنتری از آنچه گذشت شکل بگیرد. آمنهسادات بکایی، خواهر شهید سمیهسادات بکایی، آخرین ساعات حضور خواهرش را چنین بهیاد میآورد؛ ساعاتی که حالا برای خانوادهشان به آخرین قابهای زندگی از دختری تبدیل شده که سالها محور خانه و تکیهگاه خواهر و برادرها بود. سمیهسادات بکایی فرمانده حوزه ۱۰۴ بسیج خواهران بود؛ زنی نخبه با دو مدرک کارشناسی ارشد و رتبه ۱۶ کنکور سراسری. مطالعات زنان را در دانشگاه علامه طباطبایی خوانده بود و همزمان فقه و کلام شیعه را در دانشگاه ادیان و مذاهب دنبال کرده بود. برای مقطع دکترا نیز پذیرفته شده و مقدمات کار پژوهشیاش را آغاز کرده بود اما زندگیاش پیش از آنکه به مرحله تازهای از تحصیل برسد، در همانجایی به پایان رسید که سالها برای آن تلاش کرده بود؛ حوزهای که به آن دل بسته بود.
آمنه میگوید سمیه از کودکی متفاوت بود؛ دختری درسخوان که حتی دو سال از دوران تحصیلش را جهشی گذراند. خانوادهشان فضایی کاملا بسیجی داشت. پدر کارگر بود اما همیشه فرزندانش را به درس خواندن و فعالیت اجتماعی تشویق میکرد. خانهشان از همان سالها با مسجد و بسیج گره خورده بود. پدر رزمنده و بسیجی بود و مادر نیز در فعالیتهای مردمی حضور داشت. در چنین فضایی سمیه از نوجوانی وارد بسیج شد و بعدها همان مسیر را به شکل جدیتری ادامه داد.
او سالها در سپاه و بسیج فعالیت کرد. ابتدا بهعنوان بسیجی و بعد بهطور رسمی در مجموعه سپاه. در طول فعالیتش فرماندهی چندین حوزه مقاومت را برعهده داشت و بارها بهعنوان فرمانده برتر معرفی شد. پیشنهاد تدریس در دانشگاه هم داشت اما ترجیح داد همان مسیری را ادامه دهد که خودش از آن با عنوان «تعهد به انقلاب» یاد میکرد. به گفته خواهرش، سمیه هیچوقت دغدغه مالی نداشت و دنبال موقعیتهای سیاسی هم نبود. با اینکه تحلیلهای سیاسی روشنی ارائه میداد، چندین بار پیشنهاد حضور در انتخابات مجلس را رد کرده بود و میگفت: همین که برای انقلاب کار میکنیم کافی است.
دختری که مسیرش را میدانست
از مهمترین کارهایش تشکیل گروه جهادی «شهید فوزیه شیردل» بود؛ گروهی که فعالیتهای جهادیاش چندین بار بهعنوان نمونه برتر کشوری معرفی شد. حوزه ۱۰۴ رضوان نیز که یکی از بزرگترین حوزههای بسیج غرب تهران بهشمار میرود، سالها تحت مدیریت او اداره میشد و حالا مجدد براساس ابلاغ به آنجا آمده بود.
شب قبل از حادثه، زمانی که زمزمههای شهادت رهبر معظم انقلاب منتشر شد، سمیه آرام و قرار نداشت. حوالی ساعت ۱۰:۳۰ شب با اینکه تازه از مراسم افطار یکی از پایگاههای تحت مدیریتش برگشته بود چادرش را سر کرد و از خانه بیرون رفت. میگفت: الان نباید میدان را خالی کرد. به همین نیت به میدان اصلی محل رفت تا اگر تجمعی از سوی عوامل دشمن شکل گرفت مدیریت شود.
آن شب بهعنوان فرمانده پایگاه محل سکونتشان اجازه نداد تجمعی در محله شکل بگیرد و پس از اعلام رسمی خبر شهادت رهبر، همراه جمعی از خانواده و نیروهای بسیج برای عزاداری به میدان انقلاب و جلوی در اصلی دانشگاه تهران رفت. به گفته آمنه، حوالی ساعت پنج صبح با معاونان و فرماندهان حوزه تماس گرفت و جلسه اضطراری تشکیل داد.
لحظهای که همهچیز عوض شد
آمنه میگوید: «خودم او را به حوزه رساندم. در راه یک خانواده را دیدیم که بچههای کوچکی داشتند. سمیه گفت اول آنها را به خانهشان برسان. میگفت بچهها سردشان است. بعد هم چند بار زنگ زد تا مطمئن شود سالم به خانه رسیدهاند.» آن تماسها شاید آخرین لحظات آرام زندگی سمیه بود.
چندساعت بعد، حوالی ظهر، وقتی خانواده در خانه بودند، خبر رسید یکی از نواحی بسیج که خواهر دیگرشان آنجا فعالیت داشت مورد حمله قرار گرفته. اما خب آن خواهر بهدلیل کسالتی که از شدت گریه برای رهبری پیش آمد، در جمع خانواده بود. دقایقی بعد تماسها شدت گرفت.
آمنه میگوید: «همه میگفتند با سمیه تماس گرفتهاند اما جواب نمیدهد.» با توجه به اطلاعاتی که از اصابت ناحیه بسیج داشتم، استدلالم این بود که دیگران بهاشتباه تصور میکنند حوزه مورد اصابت قرار گرفته. هرچند مطمئن بودم که سمیه در حوزه است اما به خودم تلقین میکردم که اتفاقی نیفتاده.تااینکه یکی ازدوستان که شاهد ماجرا بود زنگ زدوگفت«حوالی پایگاه را زدهاند.»
این شد که آمنه و خواهر دیگرشان و سیداسماعیل، برادر بزرگ سمیه خود را به بیمارستان فرهیختگان رساندند. اورژانس شلوغ بود. خانوادههای زیادی آمده بودند و هرکس خبری میداد. به یکی میگفتند عزیزتان مجروح است، به دیگری میگفتند خانمت در اتاق احیاست. اما لحظاتی بعد یکی از پرسنل بیمارستان با این عبارت همه را شوکه کرد: «اینجا مجروحی وجود ندارد.» برای همه سؤال شد که یعنی چه، به ما گفتهاند عزیزانمان اینجا هستند.دوباره تاکید شد که «در این بیمارستان هیچ مجروحی ازاصابت موشک به پایگاه بسیج نیست ویعنی همه شهیدشدند.»آمنه میگوید: «دنیا دریک لحظه برسرمان خراب شد.
بیتاب شده بودم که همان آقا آمد و گفت: «خواهر شما در حال احیاست. منتظر باشید.» اما خب بعد از دقایقی که بهدنبال سمیهسادات، سراشیبیها و سربلندیهای بین طبقات بیمارستان را جستوجو کردیم، بالاخره با شنیدن صدای گریه مردانه برادرم و بیرونآمدنش از طبقه منفی یک (سردخانه)، متوجه اتفاق شدیم.
سمیه دیگر بینمان نبود و ما مانده بودیم و دنیای بدون خواهری که همیشه دل در گرو مقتدایش داشت. سمیه، پیرو رهبر شهیدش از دنیا رفت.»
بعد از سمیه؛ ۱۲ زن دیگر
سمیهسادات بکایی، یکی از ۱۳ زنی بود که آن ظهر در حوزه ۱۰۴ رضوان به شهادت رسیدند. در میان این ۱۳ نفر، سمانه گودرزی نیز حضور داشت؛ زنی که دوستانش او را با روحیه شاد و دستپختی بینظیرش میشناختند. او خرداد ۱۳۶۶ همراه خواهر دوقلویش بهدنیا آمده بود. از نوجوانی در فعالیتهای فرهنگی محله حضور داشت و حوالی ۱۷ سالگی همراه خواهرش یادواره شهدا برگزار کرده بود.
سمانه فلسفه و حکمت اسلامی میخواند و به خطاطی علاقه داشت. دفترهای شخصیاش پر از نوشتههایی درباره اهل بیت(ع) بود. اما مهمترین نقش زندگی او مادری بود. سمانه مادر دختری ششساله و پسری چهارساله بود و هنگام شهادت، فرزند ششماههای را نیز در شکم داشت؛ کودکی که هرگز فرصت تولد پیدا نکرد. صبح دهم اسفند، پس از شنیدن خبر شهادت رهبر، ابتدا به میدان انقلاب و سپس به حوزه رفت تا در وظیفهاش کوتاهی نکرده باشد. ساعتی بعد، در همان حمله موشکی، او نیز بهشهادت رسید.
در همان جمع، معصومه توکلی نیز حضور داشت؛ زنی که بیشتر با صدای مداحیاش شناخته میشد. او سال ۱۳۶۱ در تهران بهدنیا آمد و در رشته اصلاح و تربیت تحصیل کرد. نفسهایش با مدح اهل بیت(ع) گره خورده بود و در حوزه ۱۰۴ رضوان بهعنوان یکی از چهرههای فعال فرهنگی شناخته میشد.
دوستانش او را با تقوا، حیا و مظلومیتش بهیاد میآورند. همسرش میگوید: «در تمام سالهای زندگی مشترک، جز محبت و تقوا از او ندیدم.» معصومه مادر دختری ۱۳ساله بهنام محیا و پسری ۸ساله بهنام محمدمهدی بود. روزحادثه هنگام خداحافظی، رفتاری داشت که بعدها برای خانوادهاش معنایی دیگر پیدا کرد؛ گویی خود میدانست این آخرین دیدار است.
رقیه ابراهیمیآذر نیز از دیگر شهدای آنروز بود؛ زنی که سالها در حوزه ۱۰۴ بهعنوان مسئول رسانه فعالیت میکرد. متولد دوم بهمن ۱۳۵۷ در تبریز بود و پس از مهاجرت به تهران، فعالیتش را در مسجد و بسیج آغاز کرد. قلم توانایی داشت و بسیاری از گزارشها و نوشتههای فرهنگی حوزه را او تهیه میکرد. او خادم امامرضا(ع) بود و ارتباط نزدیکی با خانوادههای شهدا داشت.
بسیاری از خانوادههای شهدا در منطقه ۵ تهران او را میشناختند؛ زنی که بیوقفه به دیدارشان میرفت. مادر دو پسر ۲۶ و ۲۱ ساله بود، اما در دل آرزوی شهادت داشت.
در یکی از نوشتههایش آورده بود: «کاش آخر دیکته پرغلط زندگیام با ارفاق بنویسند شهادت.»
سمیه مشایخیفیروز، متولد ۱۵ شهریور ۱۳۶۵ و مادر سه پسر از نوشهر نیز در شمار شهدا قرار داشت؛ محمدهادی، امیررضا و امیرعباس. اطرافیانش او را زنی صبور، باحیا و دائمالذکر میشناختند. روز اعلام خبر شهادت رهبر، حالش دگرگون شده بود. همیشه فرزندانش را با خود میبرد اما آن روز گفت: «اینبار نباید همراه من باشید.» بچهها را به خانه پدرش فرستاد و شتابان به حوزه رفت. ساعتی بعد، همانجا به شهادت رسید.
پروانه شاهی نیز یکی دیگر از زنان حاضر در حوزه بود. او در روستای حاجیآباد تویسرکان بهدنیا آمد و به خوشرویی و صمیمیت شهرت داشت. سالها در فعالیتهای اجتماعی حضور مییافت؛ از خادمی نمازجمعه تا همکاری طولانی با شورای نگهبان بهعنوان ناظر. در کنار این فعالیتها، خادم آستان قدس در منطقه ۵ تهران نیز بود و به نیازمندان کمک میکرد.
در نوشتههای شخصیاش بارها از آرزوی شهادت سخن گفته بود. جالب آنکه شهادت او در روز تولدش رخ داد؛ اتفاقی که خانوادهاش آن را «تولد دوباره» میدانند.
زهرا فتحعلی نیز ازجمله شهدای آن روز بود؛ دبیر بازنشسته آموزشوپرورش که عمرش را صرف تربیت نسلها و کمک به نیازمندان کرد. او متولد اول آذر ۱۳۴۹ بود و در کنار فعالیتهای آموزشی، حضور فعالی در حوزه ۱۰۴ داشت. بسیاری از خانوادههای نیازمند منطقه او را میشناختند؛ زنی که برای کمک به ازدواج جوانان حتی حسابی جداگانه باز کرده بود و بیسروصدا به افراد نیازمند کمک ماهانه میکرد. همسرش میگوید وقتی صدای انفجار را شنید، چون خانهشان نزدیک حوزه بود حدس زد که ممکن است آنجا هدف قرار گرفته باشد. خودش را به محل حادثه و سپس بیمارستان رساند و همانجا با پیکر همسرش روبهرو شد.
در کنار این هفت زن، شش زن دیگر نیز در آن حمله به شهادت رسیدند؛ زنانی که فرصت نشد روایت زندگیشان را بشنویم، اما هرکدام روشنایی خانهای بودند: بهاره گلرویی، ملیحه قرهی، فاطمه محمدی نصرآبادی و فائزه محمدی نصرآبادی ــ دو خواهری که در کنار هم به شهادت رسیدند ــ و همچنین طاهره نصرآبادی و عطیه اصلاحی، مادر و دختری که سرنوشتشان در آن ظهر دهم اسفند به هم گره خورد.
ظهر دهم اسفند، موشکی که ساختمان حوزه را هدفگرفت، تنها یک ساختمان را ویران نکرد؛ ۱۳ زندگی را نیز در یک لحظه متوقف ساخت. اما روایت آنروز فقط روایت مرگ نیست؛ روایت زنانی است که هرکدام در زندگی خود بهنوعی مشغول خدمت بودند.
یکی فرمانده جهادی، دیگری معلم، یکی مداح، دیگری نویسنده، یکی مادر سه فرزند و دیگری مددکار خانوادههای نیازمند.
این گزارش تنها گوشهای از زندگی زنانی است که دل در گرو ولایت داشتند و روزی پس از شهادت رهبرشان، در ظهر دهم اسفند ۱۴۰۴، با اصابت موشکی آمریکایی - صهیونیستی، آسمانی شدند. ۱۳زنی که هرکدام چراغ خانهای بودند؛ چراغهایی که خاموش نشدند، بلکه در حافظه خانوادهها و در روایت شهری که آن روز را از یاد نمیبرد، به نوری ماندگار تبدیل شدند.