صفر بیست و چهار نشان میدهد جنگ فقط در خط مقدم و جبهه نبود و نهتنها در پشت جبهه بلکه در صدها کیلومتر دورتر دستهایی در کار بودند که بدون آنها کار جنگ پیش نمیرفت؛ مانند دستهای آقای حمامی که در کابینتسازی خود قایقهای جنگی ویژهای میساخت. حضور زنان در این اثر با نمایش تلاشهای آنها در پشت جبهه و رختشویخانه به وضوح تصویر شده و بسیاری موارد دیگر که در گفتوگو با عوامل این سریال به آنها برمیخوریم. روزنامه جامجم میزبان کارگردان، تهیهکننده و بازیگران این مجموعه تلویزیونی بود که این شبها روی آنتن سیماست و توجه بسیاری از مخاطبان را به خود جلب کرده. آنها در نشستی صمیمی از حس و حال این اثر دفاع مقدسی گفتند که به یکایک عوامل کمک کرد با کمبود امکانات بتوانند اثری فاخر بسازند تا نشان دهند رزمندگان در جبهه با چه کمبودهایی روبهرو بودند. همین کمبودها خلاقیت جوانان را برانگیخت تا دست به نوآوریهایی بزنند که با گذشت سالها هنوز بسیاری از مردم از آن خبر ندارند. عقیل بهرامی بازیگری که در این سریال نقش سیدناصر بازیمیکند و سارا توکلی که نقش زنی را برعهده دارد که همزمان با حضور همسرش در جبهه در رختشویخانه فعالیت میکند، حرفهای زیادی برای گفتن داشتند. تجربه بازی در اثری دفاع مقدسی برای آنها طوری گیرا بوده که معتقدند هرگز آن را فراموش نمیکنند. گفتوگوی پیش رو پیرامون جزئیات تولید این مجموعه نمایشی و با حضور مجتبی خیاط احسانی تهیهکننده، علیرضا محمدی روزبهانی کارگردان در کنار عقیل بهرامی و سارا توکلی بازیگران این اثر تلویزیونی صورت گرفت.
آقای محمدی! یکی از مواردی که در سریال «صفر بیست و چهار» دیده میشود، امضای کارگردانی شماست؛ از هدایت قاب و دوربین تا مصاحبههای مرتبط با تاریخ شفاهی و موارد دیگر. همزمان پرسش من اینجاست که آیا میتوان سریال فوق را در امتداد سریال «تانکخورها» دانست که هر دو تلاش کردهاند خلاقیت رزمندگان را به نمایش بگذارند؟
علیرضا محمدی، کارگردان: در یک جشنواره خارجی از من پرسیدند چرا سینما؟ پاسخ من این بود که سینما تنها جایی است که خرد جمعی بر آن حاکم است و کار فردی حاکم نیست. کل این اثر، حاصل یک تفکر گروهی است. درباره صفر بیست و چهار هم باید بگویم روزی که این کار از طرف آقایان احسانی و مسعودی پیشنهاد شد، صرفا برای این سریال دور هم جمع نشدیم. ما سابقه رفاقت و شناخت قبلی داشتیم و خط فکری یکدیگر را میدانستیم. بنابراین کارهای قبلی حوزه دفاع مقدس مثل «موقعیت مهدی» یا «مجنون» را موشکافانه بررسی کردیم تا ببینیم چه کاری میخواهیم انجام دهیم. با همفکری به این نتیجه رسیدیم که تلویزیون نیاز به یک قاب جدیدتر و متمایز از چارچوبهای کلاسیک دارد. متفاوتتر از حیطه کلاسیک باشد و درعین حال تناسب باسوژه و موضوع داستان داشته باشد.وقتی سوژه مستند است،روایت هم باید مستندگونه باشد. در حیطه دفاع مقدس هیچ دوربینی بالاتر از دوربین شهید آوینی نیست.اثرهمه مستندسازان دفاع مقدس روایت فتح است. مگر دوربین شهید آوینی کلاسیک بوده؟ او بادوربینی روی دست ولرزان چنین اثری رابه تصویرکشیده.البته ما بهدلیل محدودیتهای تلویزیون، کاملا به آن دوربین ایدهآل نرسیدیم اما تلاشمان این بود. البته رفت وبرگشت وآزمون و خطاهای زیادی داشتیم و بعضی از سکانسهارا بارها تکرار کردیم. اگر قصد داشتیم اثری سینمایی بسازیم شرایط خیلی متفاوت بود.
البته شما محدودیت نمایش هم داشتید چراکه عمومیت قاب تلویزیون در رسانههای دیگر احساس نمیشود. قدری از چالشهای کار از این منظر هم بگویید.
یک چالش بزرگ در تلویزیون «زمان پخش» است. ما چندین بار با تغییر زمان پخش مواجه شدیم. قرار بود یک سریال ۱۵قسمتی بسازیم و فشار تولید بسیار بالا بود. مثلا کل لوکیشن مقر را ظرف ۴۵روز ساختیم. کار خیلی دقیق انجام شد. البته من هم مثل دیگر کارگردانها نمیتوانم بگویم رضایت ۱۰۰درصدی دارم. در هر حال باید مواردی مانند برآورد مالی و زمان را در نظر گرفت که اینجا از اختیار من خارج بود اما وقتی وارد حوزه ساخت اثر دفاع مقدس میشوید، یک انرژی و حس جهادی شما را پیش میبرد. عقیده دارم ساخت هر اثری، مرام و سیاق خودش را وارد کار شما میکند. وقتی شرایط سخت رزمندگان را روایت میکنیم باید با سختیهای کار خودمان هم کنار بیاییم.
در این پروژه افرادی پای کار ایستادند که اصلا جنگ را ندیده بودند. همزمان سعی کردیم بهجای نمایش عریان خشونت، به «چرایی» حضور آدمها و ایدئولوژی آنها بپردازیم. برای همین شخصیتی مثل «ریحانه» یا «ننهعلی» حضور دارند. از نظر آکادمیک، ما قهرمان مطلق نداریم و شکستهای او را هم نشان میدهیم. درمجموع، سعی کردیم بهجای این که سراغ جزییات کاری خانمها برویم، حضور و شخصیتپردازی آنها را روایت کنیم. از این گفتهایم که یکایک افرادی که وجود دارند، چرا پای کار جنگ بودند، آنهم درحالیکه میتوانستند در آن مکان حضور نداشته باشند. مگر پدر ریحانه نگفت اگر میخواهی به جنگ کمک کنی برو مسجد محله و برای رزمندان بافتنی بباف؟ خواستیم با فرارفتن از سطح کمکهای عادی، عمق حضور در آن مکان و جزئیات پنهان آن را روایت کنیم.
اما این را هم بگویم که ما با یک سوژه بسیار مهم و بزرگ روبهرو بودیم. اگر خروجی کار آنطور که باید مطلوب نبوده، از مخاطبان عذرخواهی میکنم. من مقابل سوژههای جذابی قرار گرفتم که هول کردم. ظرفیت این سوژه بیش از ۲۱قسمت است، اما تقاضای من این است که از نگاهی آکادمیک به روایت ما نگاه کنید. ما بکاستوری را نشان دادیم و مخاطب را دیالوگزده نکردیم. قهرمان ما شکست میخورد و قهرمانی غیرواقعی نیست. بنابراین در زمینه آکادمیک اثر راه خودش را پیش رفته، ولی سوژه ما فراتر از یک سوژه عادی است.
وقتی به صفربیستوچهار نگاه میکنیم با یک اثر بزرگ مواجهیم. ساختن کار دهه شصتی اساسا ساده نیست؛ از پیداکردن یک فضای شهری پاک و بدون المانهای امروزی گرفته تا بحث تجهیزات و لجستیک. شما با این چالشها چطور برخورد کردید؟ آیا از انتخاب این مسیر پردردسر پشیمان نیستید؟
مجتبی خیاطاحسانی، تهیهکننده: بگذارید از نکتهای که درباره ارتباط این کار با «تانکخورها» مطرح شد شروع کنم. شاید صفربیستوچهار در ادامه داستانی آن اثر نباشد، اما ذات هر دو قصه، «روایت پیشرفت» است. ما پژوهشی داشتیم تا بفهمیم «ژانر پیشرفت» در سینما و تلویزیون چیست. شاید صفربیستوچهار از نظر ذهنی و پرداخت برای ما کاملتر باشد، اما تنها وجه مشترکشان همین مضمون پیشرفت است. یکی از سختیهای اصلی تهیهکنندگی در چنین آثاری، قراردادن درام مقابل تاریخ است. ما میخواهیم تاریخ شفاهی را روایت کنیم، اما گاهی، ژانر درام اجازه بیان مستقیم تاریخ را نمیدهد. بنابراین قهرمان را کاملا از واقعیت برداشت کردیم، ولی در مورد جزئیات دیگر اینطور نبود. اقتضائات تلویزیون اجازه بازنمایی عینبهعین واقعیت را نمیداد. چالش بزرگتر اما در مرحله اجرا بود.وقتی میخواهید اثر دفاعمقدسی را در تهران بسازید، گزینهای جز شهرک دفاعمقدس ندارید. ماحتی به فکر رفتن به جنوب کشور افتادیم تا کار را کنار هورالعظیم تولید کنیم، اما هزینهها سرسامآور بود. ضمن اینکه فیلمنامه صددرصدی نداشتیم و متن روزبهروز به دستمان میرسید. بنابراین نمیتوانستیم در شهرستان برنامهریزی دقیق تولید داشته باشیم. این سختی در تولید را در کار بهشدت احساس کردیم.
دقیقا میخواستم درباره همین بحثهای مالی و لجستیکی بپرسم. وضعیت امکانات شهرک و هزینهها چطور بود؟
احسانی: ما با چالشهای عظیمی مواجهیم. امکانات شهرک دفاع مقدس، محدود و فرسوده است. امکانات و ادوات ، لباس و دیگر موارد موجود محدود و غالبا فرسوده هستند و به تناسب هزینه زیادی را برای پروژه ایجاد میکند. امکاناتی که وجود دارد پاسخگوی نیاز ما نیست و معمولا فضای زمین شهرک در اختیار گذاشته میشود و باید خودمان لوکیشن را بسازیم و این برای پروژهها هزینهساز است.
در کنار فضای جنگی، ما شاهد یک فضای موازی پشت جبهه و رختشویخانه هستیم. این تعادل چطور برقرار شد؟ ضمن اینکه انتظار داشتم آنچه در کتاب حوضخون خواندیم را به شکلی در این سریال ببینیم، اما چنین نبود.
احسانی: ببینید، حدود ۴۰ سال از آن وقایع گذشته و با وجود این خیلی موارد مثل ماجرای ساخت قایقهای عساکره، برای اولینبار اینطور مطرح میشود. دلیل گنجاندن رختشویخانه این است که از چند سال قبل با خواندن کتابهایی نسبت به آن دغدغه ذهنی پیدا کردیم. چالش ما در نویسندگی این بود که برخی واقعیتهای رختشویخانه اصلا قابل پخش نیست؛ بوی خون، وایتکس، وجود بخشهایی از پیکر مطهر شهدا و ... . ما سعی کردیم با نمایش زندگی و امید در کنار این تلخی، تعادل ایجاد کنیم. حضور یک خانم باردار یا زنانی که منتظر عزیزانشان هستند، همان زندگی را نشان میدهد که در دل جنگ جریان دارد. بازخوردهایی هم از مخاطب دریافت کردیم که میگفتند «نمیدانستیم خانمها چنین کارهای سختی میکردند». البته سختی تولید فقط مالی نبود. ما در روزهای ملتهب جنگ تحمیلی ۱۲روزه کار تولید و تصویربرداری را تعطیل نکردیم و این همدلی گروه جوان ما بود که کار را پیشبرد.
آقای بهرامی شما در قامت کاراکتر «سیدناصر»، روایتی متفاوت از همراهی یک فرمانده با رزمندگان جنگ تحمیلی را ارائهکردید؛فرماندهیکه سنزیادی نداردامابارسنگینی بردوشمیکشد.شماخودتاندههشصتیهستیدوجنگ و محرومیتهایش را به یاد دارید. برای ایفای نقش سیدناصر و نمایش آن فشار روانی فرماندهی، چطور به شخصیت نزدیک شدید؟
عقیل بهرامی، بازیگر: خودم خاطرهای از جنگ در دوران کودکی دارم. در اهواز همراه خالهام بودم که آژیر کشیدند و همهجا تاریک شد؛ تصویری که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. یک پیرمرد میوهفروش که خانوادهاش را در بمباران از دست داده بود با صدای بلند به صدام لعنت میفرستاد. من این صحنه را از زیر چادر خالهام دیدم و آن را هرگز فراموش نمیکنم. تصاویر اینچنینی اولین مواجهه من با جنگ بود. دقت کنید وقتی عکسهای واقعی فرماندهان و رزمندگان آن دوران را میبینید، گاهی فکر میکنید سن زیادی دارند، درحالیکه جوان هستند. فشارعصبی جنگ آنها را پیر و تکیده کرده بود. من سعی کردم همین فشار روانی را در سیدناصر نشان دهم. میبیند نیروهایش شهید میشوند اما باید تصمیم بگیرد. ما که این فضا را بازی میکردیم دچار استرس شدیم، چه برسد به رزمندگان که از لحظه دیگر خبر نداشتند.
این حس «مرگآگاهی» و عدم اطمینان از فردا چطور در بازی شما نمود پیدا کرد؟ آیا کارگردان این حس را به شما القا میکرد یا از درون خودتان و شرایط محیطی میجوشید؟
بهرامی: واقعیت این است که شرایط محیطی و تعامل ما باهم، این حس را میساخت، نه اینکه صرفا کارگردان دیکته کند.
محمدی: مثلا درباره کاراکتری که عباس خداوردی بازی میکرد، ما عمدا اجازه ندادیم بازیگر این نقش بداند کی و چطور شهید میشود. نگذاشتیم وارد فاز روحانی شود. لحظهای که انفجار رخداد، واکنش او کاملا واقعی بود. بعد از شهادت حمزه در داستان، تصمیم گرفتیم که سیدناصر هم باید تغییر کند و فعالتر شود.
بهرامی: حتی صدایش بلندتر میشود و حال و روزی دارد که گویی تکهای از وجودش جدا شده است. برای واقعیتر شدن تصویر عمدا کمخوابی میکشیدیم و رژیم غذاییمان را تغییر دادیم تا لاغر شویم و گودی زیر چشم و فرسودگی واقعی خط مقدم در چهرهمان بنشیند.
ما در مقابل فضای خشن مردانه سکانسهای رختشویخانه و فضای زنانهای را میبینیم که خانم توکلی درآن حضور دارند. فضایی که شاید در نگاه اول دور از خط مقدم باشد، امابسیار عمیق به نظر میرسد. خانم توکلی، شخصیت ریحانه دختری است که شاید هیچ سنخیتی با جنگ ندارد اما پایش به آنجا باز میشود. مواجهه شما با این فضا و بهخصوص ماجرای رختشویخانه چطور بود؟
سارا توکلی، بازیگر: بازی در سریال صفربیستوچهار، دومین تجربه دفاعمقدسی من بود و هیچ پیشفرضی از فضای اینچنینی جز فیلمها و خاطراتی که خوانده بودم نداشتم. راستش وقتی فیلمنامه را خواندم و به بخش رختشویخانه رسیدم، از آقای محمدی پرسیدم «آیا واقعا چنین جایی وجود داشت؟» فکر میکردم شاید تخیل نویسنده برای دراماتیککردن قصه باشد. تا اینکه کتاب حوضخون را معرفی کردند و با خواندن آن حیرتزده شدم.
درجنگ ۱۲ روزه که برای من ترسناک بود، مدام فکر میکردم چطور مردم کشورم هشت سال شرایط جنگی را تحمل کردند، نهتنها تحمل کردند بلکه در پیشبرد جنگ حضور داشتند. در صفربیستوچهار دیدم چطور زنان نقش مؤثری در دوران دفاعمقدس داشتند. ریحانه، دختری از طبقه مرفه است که نه برای جنگ، که بهخاطر عشقش (یونس) میآید، اما کمکم آن فضای سخت به زندگیاش معنا میدهد و تصمیم میگیرد بماند. این سیر تحول از یک دختر عاشقپیشه به زنی که آگاهانه انتخاب میکند در دل خطر بماند، برایم بسیار جذاب بود. دانستههای مردم درباره جزئیات آن دوران کم است، طوری که خیلی از اطرافیانم بعد از دیدن سریال میپرسیدند «مگر لباسشویی نبود که زنها با دست میشستند؟» البته همین کنجکاوی، انگیزهای شد تا سراغ مطالعه کتابهایی نظیر حوضخون و دیگر آثار تاریخی بروم. در این کتاب اشارهای به مکان و موضوع شده تا افرادی که دانستههای زیادی از جنگ ندارند اطلاعات بیشتری از آن دوران پیدا کنند. من هیچ تصوری از این نداشتم که لباسهای شهدا را میشستند و دوباره استفاده میکردند. من بهعنوان تماشاگر اگر بدانم فیلم براساس واقعیت است، ارتباط خیلی بهتری با آن برقرار میکنم. ارتباط مخاطب با این سریال هم به همین دلیل اینقدر عمیق شکلگرفت.
محمدی: کارهای دفاعمقدس معمولا در حوزه بیوگرافی است یا روی موضوعی خاص مانند یک عملیات تمرکز دارد. ولی سریال صفربیستوچهار روی بازار، مردم و خانواده متمرکز است و این تمایز کارها با دیگر آثار نمایشی دفاع مقدسی است.
نکته جالب دیگر این است که ما در یک سریال دفاع مقدسی، هیچ تصویری از دشمن بعثی نمیبینیم. این یک تصمیم استراتژیک بود؟
محمدی: ببینید یکی از سختترین کارهای اجرا، نمایشدادن دشمن است. ارتش صدام در آن زمان بسیار مجهز و قدرتمند بود. نشان دادن درست یک دشمن قدرتمند کار بسیار سختی است و اگر نتوانیم حق مطلب را ادا کنیم، بهتر است اصلا آن را نشان ندهیم تا ابهت و سختی کار رزمندگان خودمان زیر سؤال نرود. ما به این نتیجه رسیدیم که حضور دشمن را حس کنیم اما ظاهر آن را نبینیم.
احسانی: درواقع تمرکز را روی این قرار دادیم آنچه را مردم در جامعه از جنگ احساس میکنند نمایش دهیم. مردم حضور دشمن را احساس میکردند ولی او را نمیدیدند مگر رزمندگانی که در جبهه بودند؛ درست مثل وضعیت الان کشور. ما دشمن را نمیبینیم ولی اثرات آن را احساس میکنیم. آقای حمامی حتی در یک عملیات شرکت نکرد ولی در کارگاه خودش قایق میساخت که در جنگ بسیار مؤثر بود.
نکته دیگر نمایش جریان نفوذ است که در سریال صفر بیست و چهار بهدرستی تصویر شده است. قدری از این بگویید که چرا این زاویه را برای نشان دادن نفوذ انتخاب کردید؟
محمدی: شناخت جریان نفوذ نیاز به سواد دارد. من این سواد را ندارم. چون کارگردان هستم و فعالیت هنری انجام میدهم نه سیاسی ولی همینقدر که اطلاعات داشتم، توانستم نفوذ را به تصویر درآورم. معتقدم کشوری که رو به پیشرفت است، قطعا دشمن دارد و جوانان ما هم در معرض این دشمنی هستند. جریان نفوذ بخشی از تلاش دشمن برای ضربه زدن به پیشرفت جوانان کشور ماست. گاهی هم نادانسته خودزنی میکنیم و در زمین دشمن بازی میکنیم اما چیزی که امروز دل من را بهدرد میآورد، این است که گاهی شکل این دشمنی این است که خودمان، خودمان را میزنیم.
توکلی: با آقای محمدی موافقم. چنین دانشی ندارم که جریان نفوذ را بشناسم ولی بعد از صفربیستوچهار در اثر دفاع مقدسی دیگری فعالیت داشتم. اتفاقات امروز را که میبینیم متوجه میشویم در گذشته چقدر جدی جریان نفوذ به مردم و کشور ضربه زده است.
بهرامی: بهنظر من هم خطرناکترین ویروس ویروسی است که روی آنتیویروس نشسته باشد. ما در اوایل انقلاب و جنگ هم این را داشتیم. در سریال صحنهای داریم که نفوذی دقیقا در اتاق فرماندهی نشسته و ما داریم به او اطلاعات میدهیم. این یعنی ویروس روی آنتیویروس نشسته. امروز هم با گذشت دهها سال از آن روزها جریان نفوذ متوقف نشده است. همین نشان میدهد در دوران جنگ هم با نفوذیها روبهرو بودیم. این سریال برای من بسیار ویژه بود. عبور از این کار سخت، مدیون تیم حرفهای است. همه اعضای این تیم با هم رفیق بودیم و این رفاقتها برای پیشبرد کار به ما انرژی میداد. پیام سریال درباره اعتماد به جوانهاست و آقای محمدی در عمل به ما و گروه جوان اعتماد کرد.
احسانی: مسأله نفوذ بهنوعی به ما میآموزد چطور از گفتار خود حفاظت کنیم. در یک سکانس شاهد هستیم که فردی اتفاقی حرفی از دهانش بیرون میآید که میتواند مشکلات بزرگی ایجاد کند. همه باید بیاموزیم در شرایط حساس گاهی گفتن «نمیدانم»، خودش عین آگاهی و دانستن است. چرا اینقدر روی بحث «نفوذ» و «حفاظت» تأکید داریم؟ چون واقعا خدای نکرده، یک اشتباه کوچک مثل همان اشتباهی که در سریال دیدیم باعث میشود ناگهان یکی از جوانانی که سرمایه این کشور است و دارد کار بزرگی میکند، از دست برود و ما ناخواسته شریک این فاجعه شویم. این نمونه قابل تعمیم به امروز است. به ماجرای ساخت قایق عساکره در سریال توجه کنید. شباهت عجیبی به ماجراهای موشکسازی و قدرت دفاعی امروز ما دارد. آن زمان ما حتی توان ساخت یک خمپاره را نداشتیم و باید از کشورهای خارجی میگرفتیم. امروز توان دفاعی ما بهجایی رسیده که قدرت اول دنیا را نگران کرده است.
ساخت قایق عساکره که بتوان از روی آن خمپاره شلیک کرد کار سادهای نبود و نیاز به تست و آزمون و خطاهای زیادی داشت. امروز شما در خلیج فارس قایقهای تندرو را میبینید که مجهزبه موشک کروزهستند.اینها را هم جوانان دهه هفتادی و حتی دهه هشتادی میسازند. خودمان باید آگاهیمان را بالا ببریم. امروز هم دشمن داریم؛ هم خارجی و هم نفوذی داخلی. امروز همه دوربین بهدست هستیم و فیلم منتشر میکنیم اما باید یاد بگیریم اطلاعات ندهیم. اگر خانوادهای این سریال را ببیند متوجه شود که این چالشهاریشه درگذشته داردوبایدمراقب جان جوانان و امنیت کشورمان باشیم تا حوادث تلخ تکرار نشود.
ما برای رسیدن به این نتیجه ۱۰ تا ۱۲ماه با این پروژه زندگی کردیم؛ یعنی از لحظه شکلگیری ایده، پیشتولید با آقای محمدی و نویسندگان، تا ضبط و پستولید. جا دارد از آقای صانعی (تدوینگر) تشکر کنم که بارها نشستیم، قصه را تغییر دادیم و اصلاح کردیم تا مخاطب بخشی از تاریخ کشورش را بینقص ببیند. از زحمت تمامی عوامل سریال و گروه پستولید برای رسیدن به خروجی خوب شبانهروزی تلاش کردند از طرف خودم و آقای مسعودی تشکر میکنم.