jamejamsara
سرا خواندنی ها کد خبر: ۶۲۴۸۰۶   ۲۱ آذر ۱۳۹۲  |  ۰۸:۱۸

«جمشید مشایخی» بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون، به لحاظ خانوادگی یکی از موقرترین هنرمندان ایرانی است. «گیتی رئوفی» همسر این هنرمند پیشکسوت در گفت‌وگویی با مجله «خانواده» نکات جالبی درباره چگونگی آشنایی‌اش با او و در نهایت ازدواج و سبک زندگی خانوادگی خود بیان کرده که جذابترین بخشهای آن را در ادامه می‌توانید بخوانید.

کتکی که از پدر خوردم
*پدرم افسر شهربانی و مردی بسیار سختگیر و متعصب بود. یک روز پدرم از محل کارش که در اداره شهربانی بود، سر زده به خانه آمد و همین که خنده مرا که آن موقع ده-یازده ساله بودم شنید، بشدت عصبانی شد، کتکم زد و گفت: صدای هیچ زن و دختری نباید از خانه بیرون برود.
*یکی از تیمسارهای ارتش که همسایه ما بود دختری به نام نسرین داشت.من به دیدنش میرفتم و با او صحبت میکردم. پدرم دو مرتبه مرا در انتهای کوچه با او دید. یک روز به خانه آمد و گفت دخترم با نسرین کاری داشتی؟ گفتم بله میخواستم درباره درس چند سوال از او بپرسم، پدرم با قاطعیت گفت: از تو خواهش می کنم دم در نرو، گفتم چشم! چند روز گذشت باز نسرین مرا صدا کرد. از بدشانسی باز پدرم از راه رسید و مرا دید و با خشم گفت مگر من به تو نگفتم توی کوچه نرو؟ دوباره مرا کتک زد و گفت تورا کتک زدم که تا وقتی ازدواج نکرده‌ای، دیگر دم در نروی، الان اگر دم دربایستی، مردم می گویند برای شوهر پیدا کردن دم در آمده است!

جمشید پسر دایی من است
*جمشید مشایخی پسر دایی من است. مایل به ازدواج با جمشید نبودم و عقیده داشتم او نمیتواند در آینده همسر خوبی برایم باشد. یک روز جمشید با برادرش به خواستگاری آمد و فردای آن روز به همراه مادر و خواهرهایش آمدند و روز بعد باز خودش و پدرش و فردای آن روز خودش با عمه‌اش آمدند،اما چقدر اشتباه میکردم که تمایل به ازدواج با او نداشتم چون تمام حرفهایی که امروز در عین پختگی میزند، آن روزها در  24 سالگی میزد.

در زندگیهای مشترکی که زن و شوهر یا یکی از آنها هنرمند است این اصل باید بیشتر رعایت شود که ما مالک همسرمان نیستیم بلکه شریک زندگی او هستیم. چون هنرمند متعلق به مردم است و باید به خواسته‌های مردم احترام بگذارد.

*من و جمشید مانند تمام زن و شوهرها گاهی هم دعوایمان میشود و به خاطر موضوعی دو سه دقیقه با هم مشاجره میکنیم، اما تا حالا اتفاق نیفتاده که با همدیگر قهر کنیم. وقتی اختلاف بین ما به وجود میآید، یک مقدار من کوتاه میآیم و یک مقدار هم جمشید و خیلی زود همه چیز را فراموش میکنیم. اگر زنی ازدواج کند و به خود بقبولاند مالک شوهرش نیست بلکه شوهرش شریک زندگی اوست و اشتباهات سهوی شوهرش را نادیده بگیرد و مرد هم همین طور بیاندیشد، زندگی مشترک شیرین و لذتبخش میشود. بخصوص در زندگیهای مشترکی که زن و شوهر یا یکی از آنها هنرمند است این اصل باید بیشتر رعایت شود. چون هنرمند متعلق به مردم است و باید به خواسته‌های مردم احترام بگذارد.

مهریه‌ام یک شاخه گل میخک سفید است
*یک روز به مطب دندانپزشکی رفته بودم. دو خانم جوان که در مطب بودند با دیدن جمشید ذوقزده شدند و یکی از آنها به دوستش گفت: مریم برو دوربین عکاسی را از داخل اتومبیل بیاور تا با آقای مشایخی عکس بگیریم. دوستش با عجله رفت و کمی بعد در حالی که دوربین عکاسی در دست داشت برگشت و هر دو با جمشید عکس گرفتند، این نوع رفتار مردم با جمشید برای من نه فقط پذیرفتنی است، بلکه غرور انگیز هم هست و افتخار میکنم که همسر چنین مردی هستم.
*یک روز پدر شوهرم، در مورد مهریه از من سوال کرد. من سکوت کردم. پدر شوهرم رو به جمشید گفت: خودت مهریه همسرت را تعیین کن، جمشید عدد یک را نوشت و مقابل آن نوشت به اضافه 100هزار صفر. من گفتم که دوست دارم مهریه ام فقط یک شاخه گل میخک سفید باشد.

محیط خانه را برای کار او آرام میکنم
*من هنر واقعی را تئاتر میدانم، زمانی که با جمشید ازدواج کردم، او در تئاتر فعالیت میکرد، اما فیلم و سریالهایی را هم که بازی کرده دوست دارم به طوری که به هنر و حرفه جمشید خیلی احترام میگذارم و هنگامی که میخواهد در فیلم یا سریالی بازی کند محیط خانه را برایش مناسب میکنم تا آرامش داشته باشد و بتواند نقش خود را خوب ارایه بدهد یا هر وقت سناریویی به خانه میآورد تا بخواند، در حفظ کردن دیالوگها با او همکاری میکنم.

جمشید نمی گذارد به پشت صحنه فیلمهایش بروم
*من طی تمام سالهای زندگی مشترک، جمشید را مثل فرزندم تر و خشک کرده‌ام و بارها به او گفته‌ام تو مثل بچه بزرگ من هستی. خیلی دوست داشتم که پشت صحنه فیلمها یا سریالها را ببینم، اما هر بار خواسته‌ام را با جمشید در میان گذاشتم، به من گفت: اگر تو پشت صحنه بیایی، من فکر میکنم در خانه‌ام، تو گیتی هستی و من جمشید هستم، در نتیجه پرسوناژ یادم میرود. به همین خاطر تا حالا، فقط دوبار سر صحنه فیلمبرداری رفته‌ام.
*من شوخ طبعم. وقتی میبینم جمشید به خاطر گرفتاریها و مشکلات حرفه‌اش کسل یا ناراحت است و اخمهایش درهم رفته با او شوخی میکنم و حرفهای شیرین میزنم تا از آن حالت بیرون بیاید و لبخند روی لبهایش بنشیند.

 

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
محمدرضا ن
Iran, Islamic Republic of
۱۶:۴۳ - ۱۳۹۳/۰۳/۱۹
میدونید اگه ازخوندن مطالب بالا اشكت در بیاد یعنی چی ؟یعنی واقعا این مرد وزن كیمیا ودوست داشتنی اند.یكبار منتظر یه تابلویی برای سردر مغازه بودم .ساعت 12شب ایشونو دیدم منتظر اكیپ بودند سلام وعلیك گرمی كردو....اومدم دستشوببوسم ....نگذاشت ....گفتم خدا حفظت كنه ....گفت:خدا شماراحفظ كنه عزیزم واین برام یه خاطره شد .واقعا بااصالته
۰
۰

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر