قاطرهایی که یک پا ماشین جنگی بودند

آن روز قاطرها تا آنجایی که توان داشتند راه رفته بودند و فاصله‌ای را که جاده نداشت، طی می‌کردند. هر بار که خمپاره‌ای در اطراف‌شان زمین می‌خورد، از شدت وحشت سرشان را بالا می‌بردند.
کد خبر: ۵۲۳۳۷۵

نیروهای تحت امر قرارگاه رمضان طی چند عملیات پارتیزانی فتح یک، دو، سه و ... در شمال استان سلیمانیه شرایطی را برای عملیات گسترده فراهم نمودند که از جمله این عملیات کربلای (10) و نصر (4) می‌باشد.

عملیات کربلای (10) در ساعت 2 بامداد 4/2/66 و با رمز مقدس «یا صاحب زمان ادرکنی» در محور مریوان -بانه- سردشت آغاز شد که در جریان این عملیات نیروهای اسلام با عبور از رودخانه چومان و گلاس 25 کیلومتر در عمق مواضع عراق نفوذ کرده و با غافلگیر کردن دشمن بر ارتفاعات استراتژیک منطقه مسلط شدند.

همچنین عملیات نصر (4) نیز که تکمیل کننده عملیات کربلای (10) بود در ساعت 2 بامداد یکشنبه 31 خرداد 1366 با رمز مقدس « یا امام جعفر صادق (ع)» شروع شد. رزمندگان در این عملیات با حمله به ارتفاعات مشرف به شهر ماووت توانستند بعد از چند روز این شهر را نیز به تسلط خود درآورند.

آنچه می‌خوانید خاطراتی ‌است از این دو عملیات به روایت "نصرت الله محمود زاده" که این گونه آغاز می‌شود:... مجدداً از آن طرف رودخانه «گلاس» به سوی محل درگیری رفتم تا با بسیجیان همراه شوم. نیروهای اسلام همچنان خودشان را به قله رسانده و مستقر می‌شدند. قاطرهای حامل مهمات، از راه‌های مال‌رو، پشت سر بچه‌ها در حرکت بودند؛ بدین ترتیب آذوقه بچه‌ها تدارک حمل می‌شد.

بلدوزرهای جهاد همدان و زنجان، همچنان سینه‌کش کوه را شکافته و به سمت قله گلان پیش می‌رفتند. آنها از نخستین روز که کارشان را از کنار روخانه شروع کرده بودند،‌ پابه‌پای نیروهای نظامی دل کوه را شکافتند و برایشان جاده زدند.

دمدمه‌های صبح بود که به یکباره آتش دشمن تمام قله را فراگرفت. عراقی‌ها از زمین و هوا آتش می‌ریختند. بچه‌های بسیج روی دومین قله گلان پشت چند گونی خاک سنگر گرفته و خودشان را آماده می‌کردند.

هوا که روشن شد، متوجه عراقی‌ها شدند که از شیارهای اطراف قله خودشان را بالا می‌کشیدند. آتش شدید خمپاره چنان روی قله متمرکز شده بود که کسی جرأت حرکت نداشت.

با نزدیک شدن عراقی‌ها، بچه‌ها کارشان را شروع کرده و تعدادی را به رگبار بستند، ولی به دلیل آنکه جان‌پناهی نداشتند، با رگبار سنگین عراقی‌ها برای مدت کوتاهی به پشت قله می‌رفتند و مجدداً برمی‌گشتند.

نیروهای کماندویی عراقی همچنان به پیشروی ادامه داده و سعی در تصرف قله داشتند. یکی از دوشکاها توسط رزمندگان اسلام و در قسمتی که مشرف به شیار بود، قرار گرفت و از آنجا محل عبور عراقی‌ها بسته شد. چند دقیقه‌ای طول نکشید که محل استقرار دوشکا زیر آتش شدید عراقی‌ها قرار گرفته، دو نفر از بچه‌ها به شهادت رسیده و روی دوشکا افتادند. عراقی‌ها که فکر می‌کردند آن قسمت سقوط کرده است به راحتی در حال بالا آمدن بودند. هنوز لوله سرخ‌شده دوشکا سیاه نشده بود که دو نفر دیگر از بچه‌ها، که تازه به قله رسیده بودند، نفس‌زنان خودشان را به دوشکا رسانده و جنازه دو همرزم شهیدشان را از رویش برداشته و آن را به کار انداختند.

عراقی‌ها از همانجایی که تیر می‌خوردند روی زمین افتاده و تا پایین قله غلتیدند. بعضی هم به تنه درختان سر راه گیر کردند. بسیجی دستش را از روی ماشه دوشکا برداشت، و به دو شهید و خون گرمی که تمام صورت‌شان را سرخ کرده بود خیره شد. سنگر کوچکی که دوشکا را کار گذاشته بودند به صورت دایره بود و بلندی آن تا کمرشان می‌رسید. صدای چند هلی‌کوپتر بچه‌ها را نگران کرد و روی زمین درازکش شدند.

هلی‌کوپترها خودشان را به نوک قله روبه‌روی گلان، که هنوز سقوط نکرده بود، رسانده و موشک‌شان را به طرف بچه‌ها پرتاب کردند. از آن به بعد افراد مستقر در قله، علاوه بر اینکه متوجه خمپاره‌ها و پیشروی کماندوهای عراق بودند، حواس‌شان به موشک‌هایی نیز بود که هلی‌کوپترها به طرفشان روانه می‌کردند. آنها چنان نوک قله را هدف می‌گرفتند که سنگر کوچک بچه‌ها راکاملاً منهدم می‌کرد.

راننده‌های بلدوزر جهاد تمام توانشان را به کار برده و همزمان با پاتک، خودشان را به قله نزدیک می‌کردند. حرکت مارپیچی آنها در سینه‌کش کوه سرعت بیشتری گرفته بود و پشت سرشان آمبولانس‌ها و ماشین‌های آذوقه و مهمات در حرکت بودند. آن روز قاطرها تا آنجایی که توان داشتند راه رفته بودند و فاصله‌ای را که جاده نداشت، طی می‌کردند. هر بار که خمپاره‌ای در اطراف‌شان زمین می‌خورد، از شدت وحشت سرشان را بالا می‌بردند و دستان‌شان را برای دفاع از خود کمی بلند می‌کردند.

بچه‌ها که شدت درگیری را می‌دانستند، فشار بیشتری به آنها می‌آوردند و افسارشان را به جلو می‌کشدیند. در آن لحظات که کتل کوه امان قاطرها را بریده بود و توان حرکت نداشتند، بچه‌های بسیج چنان شتابزده خودشان را به نوک قله می‌کشیدند، که اصلاً احساس خستگی نمی‌کردند. رسیدن آنها به نوک قله‌هایی که ارتفاع آن نزدیک به 2000 متر است، فقط از طریق اراده مصمم‌شان امکان‌پذیر بود؛ با اینکه عراق تمام بدن‌شان را خیس کرده بود و نفس‌نفس می‌زدند، چشم‌شان که به قله پر از آتش می‌افتاد، نیرویی دیگر از درونشان می‌جوشید و به حرکت‌شان ادامه می‌دادند.

چند قاطر روی زمین دراز کشیده و نمی‌توانستند بچه‌ها را همراهی کنند. آنها نه قدرت درک مسئولیت داشتند، نه شجاعت حرکت در میان آتش. تا آنجا که زورشان رسیده بود بالا کشیده ولی در صد متر آخر مانده بودند. رزمنده‌ها خود جعبه‌های مهمات را از پشت‌شان پایین کشیده، به دوش گذاشته و به طرف قله حرکت کردند. آنجا بود که توانمندی اراده قوی بسیجی به نمایش درآمده و نشان داد که عزم راسخ او را نمی‌توان با زور و قدرت هیچ چیز تشبیه کرد؛ چه آن بسیجی که در نوک قله مقاومت می‌کرد و چه این بسیجی که اینگون مهمات را حمل می‌کرد.

تعدادی از بسیجیان که زخمی شده بودند، سوار بر قاطرها به طرف دودی که از روی دستگاه‌های جهاد بلند می‌شد در حرکت بودند. آنهایی که زخم‌‌شان عمیق بود و ترکش در بدنشان مانده بود؛ با حرکت قاطر در سرازیری کوه دردشان به حداکثر خود می‌رسید و مواقعی فریاد بعضی از آنها در کوه می‌پیچید و برخی نیز نرسیده به پایین قله به شهادت می‌رسیدند. رزمندگان تمام امیدشان به بلدوزرهایی بود که سینه‌کش کوه را می‌شکافتند و بالا می‌رفتند، چون با برقراری ارتباط نه تنها مهمات به اندازه کافی و به موقع به آنها می‌رسید، بلکه شهدا و زخمی‌ها را توسط آمبولانس به راحتی به اورژانس، که پایین قله بود، می‌رساندند.

شدت درگیری افزایش یافته بود. تعداد شهدا و زخمی‌ها در سنگر دوشکا به ده نفر رسیده بود. هر بار که یکی زخمی و یا شهید می‌شد، نفر بعدی جایش را پر می‌کرد. زخمی‌ها دور تا دور سنگر، دایره‌ای دراز کشیده چشم به دوشکا دوخته بودند. هر بسیجی که پشت دوشکا قرار داشتند، نه تنها خودش را نمی‌باخت، بلکه چنان عراقی‌ها را به رگبار می‌بست که تا نفر آخرشان را به زمین نمی‌غلتاند ماشه را رها نمی‌کرد.

صحنه اطراف سنگر در عین سوزناکی، محل یکی از بهترین نبردها شده بود. مقاومت و استواری بسیجیان امان کماندوهای عراقی را بریده بود و هر چه نیرو از شیار بالا می‌آمد کشته می‌شد.

هربار که چشم بسیجی به شهدا و زخمی‌های اطراف سنگر می‌افتاد در یک لحظه از خودبی‌خود می‌شد و زیرلب زمزمه‌هایی می‌کرد، ولی ناگهان زمزمه‌اش قطع می‌شد و خشم تمام چهره‌اش را فرا می‌گرفت، و اطراف شیار را برای عراقی‌ها به جهنمی تبدیل می‌کرد.

هلی‌کوپترهای عراقی همچنان نوک قله را به موشک می‌بستند و به بچه‌ها اجازه مانور نمی‌دادند. ناگهان صدای دیگری در میان کوه‌ها پیچید که غیر از صدای هلی‌کوپترها بود. نیروهای اسلام سرشان را که بلند کردند چند هواپیما را دیدند که به طرف قله می‌آمدند. بالای سر بچه‌ها که رسیدند هر چه بمب داشتند رویشان ریخته و گریختند.

انفجار بمب‌های خوشه‌ای چنان شدید بود که ترکش‌های ریز، مثل باران، روی سر افراد می‌بارید، عراق با استفاده از هواپیماها، به کماندوهایش کمک کرده بود تا بتوانند به نوک قله نزدیک‌تر شوند. کم‌کم درگیری به جایی رسید که رزمندگان مجبور شدند از نارنجک استفاده کنند؛ و این عمل برای مدتی مانع پیشروی آنها شد.

هواپیماها روی سر بچه‌ها که می‌رسیدند، دور اول بمب‌هایشان را ریخته و سپس تمام قله را به رگبار می‌بستند. نبودن پدافند روی قله به آنها اجازه می‌داد خط الرأس قله را، محل مقاومت بچه‌ها بود، به رگبار گرفته و فرار کنند.

نزدیکی‌های غروب، دودی غیر از دود انفجار خمپاره، از پشت قله به چشم رزمندگان خورد و آنهابه یکباره روحیه‌ای پولادین در خود حس کردند. بلدوزرهای جهاد خودشان را به قله رسانده بودند و پشت سرشان چند ماشین، که تعدادی نیروی تازه‌نفس و انواع مهمات را با خود حمل می‌کردند، در حرکت بودند.

افراد تازه‌نفس خودشان را زیر آتش شدید به خط‌الرأس قله رساندند و آتش سنگین روی عراقی‌ها ریختند. شلیک موشک آرپی‌جی توسط خط‌شکنان، چنان وحشتی در عراقی‌ها به وجود آورده بود که اسلحه‌ها را انداخته و به طرف دره فرار می‌کردند. بچه‌ها که چند تیربار در نوک قله مستقر کرده بودند، به هیچ کدامشان اجازه رسیدن به پایین دره را ندادند، و تیپ کماندویی عراق را در همان شیارها دفن کردند. آمبولانس‌هایی که به نوک قله رسیده بودند، تمام زخمی‌ها را سوار کرده به اورژانس رساندند. گلوله خمپاره‌ای کنار یکی از بلدوزرهای جهاد که جلوتر از بقیه کار می‌کرد، منفجر شد، بچه‌هایی که در اطرافش بودند ناخودآگاه نقش زمین شدند. ترکش‌ها روی سرشان زوزه می‌کشید و آنها را تهدید می‌کرد، تا اینکه به چند قسمت بلدوزر اصابت کرده و آن را از کار انداخت.

ترکشی دست یک بسیجی را از قسمت مچ قطع کرد، و او خیلی خونسرد دست قطع‌شده را با دست دیگر گرفت و به طرف یکی از آمبولانس‌ها حرکت کرد. آنهایی که نظاره‌گر خونسردی بسیجی بی‌دست بودند، مانده بودند به او کمک کنند، یا اینکه از او کمک بخواهند! زیرا در جوابشان گفته بود شما به کارتان مشغول شوید من چیزیم نشده است. خون همچنان از دست او به زمین می‌ریخت و قله گلان را استوارتر می‌کرد تا برای همیشه از آن راهیان کربلا باشد.

بچه‌های جهاد بلدوزر دیگری جایگزین نموده و همچنان پیش می‌رفتند. در میان بسیجیان مردی با لباس روحانیت ایستاده بود که توجه‌ام را به خود جلب کرد. به آنها که رسیدم متوجه شدم برای بازدید آمده است؛ ولی آن چیز که اینگونه افراد را تا خط مقدم جبهه می‌کشاند، یک مطلب دیگری است. معلوم نبود برای روحیه دادن به رزمندگان اسلام آمده بود یا اینکه خودش احتیاج به روحیه داشت. با انفجار چند خمپاره در اطرافشان بچه‌های بسیج نگرانش شدند و از او دعوت نمودند که به سنگر برود. برادر روحانی مانده بود که چرا آنها نگران خودشان نیستند!

نگاه‌ها در آن لحظه حاکی از عمیق‌ترین درس‌های اخلاق بود و مسائل مهمی را مطرح می‌کرد؛ نگاه «روحانی» مسائلی را بازگو می‌کرد که بسیجی‌ها را به فکر فرود برده بود و از طرفی نگرانی بسیجیان «روحانی» را مضطرب کرده بود. آنجا جلسات بحث حوزه علمیه نبود، بلکه قله گلان بود و آن همه آتش دشمن.

به نظرم رسید نگرانی «بسیجی» برای تداوم اسلام است و اضطراب «روحانی» در سالم ماندن رزمندگان برای دفاع از اسلام؛ و شاید دلشان آگاه بود و نمی‌توانستند ابراز کنند. زیرا در درونشان غوغایی از عشق به خدا بود که در آن لحظه فقط با نگاه بروز می‌دادند. به یاد آن جمله حضرت امام افتادم که فرمودند: «ایکاش منهم یک پاسدار بودم» و نیز به یاد آن جمله‌ای که ورد زبان هر «بسیجی» است: «جانم فدای یک لحظه عمر امام».

در یک لحظه «روحانی» لبخندی زد و گفت: «مگر چه می‌شود من هم یک جرعه‌ای از آن شربت‌ها بنوشم؟» منظورش شربت شهادت بود! «روحانی» جمله‌ای گفته بود که بهترین راه پایان بخشیدن به آن بحث درونی‌شان بود.

در مسیر راه موضوعی توجهم را جلب کرد و به طرفش رفتم. کنار تعدادی از نیروهای کرد مسلمان، که تحت امر قرارگاه رمضان کار می‌کردند، گلوله توپی به زمین نشسته و پنج نفرشان را به شهادت رسانده بود. چهره‌های غمبار بچه‌هایی که دورشان حلقه زده بودند صحنه سوزناکی را به وجود آورده بود. غیر از زمزمه چند نفر از هم‌رزمانشان، هیچ حرفی رد و بدل نمی‌شد. آنها از جوانان روستاهای همان حوالی بودند که برای پاکسازی منطقه از لوث وجود کفار، به رزمندگان اسلام پیوسته بودند. همرزمان شهیدان یکی از جنازه‌ها را بلند کرده و بالای دستان‌شان تا آن طرف رودخانه گلاس تشییع کردند.

آن شهید متعلق به روستای همان شخصی بود که در ابتدای ورودم به منطقه با او صحبت کردم. اهالی روستا به استقبال شهیدشان آمده بودند؛ و لااله‌الاالله گویان عزیزشان را از همرزمانش تحویل گرفته و به طرف قبرستان حرکت دادند. چهار شهید دیگر را نتوانستند به جایی منتقل نمایند، و مجبور شدند آنها را در همان محلی که به شهادت رسیدند، دفن نمایند. روستاهای آنها هنوز آزاد نشده بود و بنابراین امکان تحویل اجساد به خانواده‌هایشان نبود. چهار قبر در منطقه عملیاتی کربلای 10، شکوه و عظمت خاصی پیدا کرده بود و هر بسیجی که به آن قبور می‌رسید حمد و سوره‌ای می‌خواند و با احترام خاصی از کنارشان رد می‌شد.

چشمم به تپه‌ای افتاد که بچه‌ها به آن می‌گفتند: «تپه منافقین»! آن تپه محل استقرار منافقینی بود که از همه جا ناامید شده راهی جز استقرار بر روی آن نداشتند. آنها ستون پنجم حزب بعث شده بودند و جاسوسی می‌کردند. آن شب که بچه‌ها قصد تصرف تپه را داشتند، حال و هوای دیگری پیدا کرده و برای شروع عملیات لحظه‌شماری می‌کردند. لحظه‌شماری آنها برای شروع عملیات به جنایات منافقین در طول چند سال گذشته بر می‌گشت، به هر بسیجی که می‌نگریستم از شهر خود درد دل می‌کرد، و منتظر بود هر چه سریع‌تر آن تپه را با خاک یکسان کند. آن شب دیدار با خط‌شکنان دیداری فراموش نشدنی بود! در حرکت بچه‌های شیراز عرفان شهید دستغیب به چشم می‌خورد و روز از دست دادن آن بزرگوار به یادشان می‌آمد. در چهره بچه‌های آذربایجان تقوای شهید مدنی نقش بسته بود. بسیجیان تهران صحنه روز 7 تیر را مجسم می‌کردند و غرق در اندوه و مظلومیت شهید بهشتی شده بودند. آنان که از مشهد آمده بودند به یاد نطق‌های آتشین شهید هاشمی‌نژاد افتاده بودند. تعدادی از بچه‌های یزد چنان به تپه خیره شده بودند که انگار هنوز باورشان نمی‌شد شهرشان بدون آیت‌الله صدوقی است. خدایا چگونه می‌توانیم خشم این عزیزان را به حق ندانیم! مگر می‌شود آن همه جنایت را فراموش کرد.

حلقه محاصره «تپه منافقین» توسط خط‌شکنان چنان بلایی به سر فریب‌خوردگان و مزدوران استکبار جهانی آورد، که لحظه‌ای پس از حمله، تعدادی به اسارت درآمده و تعدادی نیز به هلاکت رسیدند. آنها تا آن زمان حمله رعدآسای بسیجیان را از نزدیک ندیده بودند و دلشان را به امکاناتی که از عراق گرفته بودند خوش کرده و چند سال در آن منطقه به جاسوسی مشغول بودند؛ و هر جنایتی که از دست‌شان برمی‌آمد از انجامش کوتاهی نمی‌کردند، به طوری که جنایات آنها جان مردم را به لب رسانده بود. نحوه فعالیت‌شان درست مثل خرابکاری‌هایشان در شهرها بود که به جان مردم بی‌دفاع افتاده بودند و از کارگر ساده هم نمی‌گذشتند.

نمی‌دانم چرا تحمل دیدن آن تپه را هم نداشتم و خیلی زود از آنجا رد شدم و مجدداً به طرف قله گلان حرکت کردم. بچه‌های جهاد زنجان و همدان جاده را تا منتهی‌الیه قله رسانده بودند. بعد از پاتکی که عراق زده بود، بچه‌های سپاه به طرف بلندترین قله هجوم بردند و طی یک نبرد 8 ساعته آن را به تصرف خود درآورده و روی بلندترین نقطه گلان مستقر شدند. زیر پایشان شهر کوچک ماووت قرار داشت که به صورت یک شهر نظامی درآمده بود. آنها شهر را کاملاً زیر آتش گرفته و اجازه هیچ فعالیتی را از آن جناح به عراق نمی‌دادند.

طی کردن مسافتی بیش از 30 کیلومتر و رسیدن به بلندی‌های گلان، و ایجاد موقعیت مناسب برای بیرون آوردن شهر ماووت از چنگ بعثی‌ها، برای سران ارتش عراق غیرمنتظره بود و سعی داشتند به هر ترتیب قله گلان را پس بگیرند.

رفت و آمد نیروهای نظامی در اطراف شهر و کوه‌های همجوار، حاکی از حرکت جدیدی بود که عراق در پیش داشت. تیم‌های مهندسی جهاد به چندگروه تقسیم شده بودند و سعی داشتند راه ارتباطی قله‌ها را به هم وصل کنند. آنها از سینه‌کش کوه‌های سر گلو بالا رفته و یال کوه‌های اسپی دره، قشن و شوشو را به هم وصل کردند، تا به جاده‌ای که قبلاً توسط عراق احداث شده بود، رسیدند.

یک تیم مهندسی از جهاد همدان، روی بلندترین نقطه گلان مشغول احداث خاکریز بود، تا بسیجی‌ها در مقابل حمله هوایی و پاتک عراق سالم بمانند. احداث خاکریز بلند و دو جداره بر روی خط‌الرأس نظامی قله، از جمله کارهای مهمی بود که تا به حال انجام نشده بود. راننده‌های بلدوزر با مهارت خاصی در سینه‌کش کوه در دید مستقیم عراق کار می‌کردند، که جداً از آتش سنگین عراق، اگر لحظه‌ای غفلت می‌کردند، خود و دستگاه‌شان به ته دره پرت می‌شدند؛ و اگر هم سالم می‌ماندند زیر پای عراقی‌ها قرار می‌گرفتند و امکان سالم ماندنشان نبود.

دمدمه‌های صبح قله گلان به یکی از سخت‌ترین میدان‌های نبرد تبدیل شد. عراق تمام نیروهایش را برای یک پاتک سنگین بسیج کرده و از چند نقطه گلان در حال پیش روی بود. اهمیتی که آن منطقه برای نیروهای عراقی داشت مجبورشان کرده بود دست به آن پاتک زده و مانع استقرار بچه‌ها روی قله‌ها شوند.

نزدیکی‌های صبح در سه نقطه مهم گلان درگیری شدیدی درگرفت. عراقی‌ها خودشان را به چند نقطه از جاده‌ای که جهاد زده بود رسانده و راه ارتباطی بچه‌ها را قطع کرده بودند.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها