روایت داستانی از زندگی شهید ناوسالار سوم «ابراهیم حاجبی» از نیروی دریایی سپاه پاسداران

شاید یک روز فقط پلاکم برگردد

شهید
صدا‌ها گاه اوج می‌گرفتند و گاه فرو می‌نشستند. تونل تاریک، دم‌کرده و سنگین بود. ۱۹ نفر از بچه‌های پایگاه نخل‌گل در دل تونل گرفتار شده بودند. هفدهمین روز جنگ بود و یک ساعت از اصابت موشک به دهانه ورودی تونل می‌گذشت. همه دست در دست هم نشسته بودند و لحظات دشوار انتظار را کنار یکدیگر سپری می‌کردند.
کد خبر: ۱۵۷۳۴۸۷
نویسنده زهرا شکراللهی | گروه دفاع مقدس

ابراهیم در تاریکی و سیاهی تونل به سمت اتاق فرماندهی می‌رفت. نفسش به شماره افتاده بود. چند قدم بیشتر تا اتاق فرماندهی نمانده بود، اما هر قدم را به سختی برمی‌داشت. گاهی سرفه می‌کرد و گاهی تلوتلو می‌خورد. عرق از شقیقه‌هایش سرازیر شده بود. هوا برای نفس کشیدن کم بود. دستش را به دیوار سیمانی گرفت و لب‌هایش آرام جنبید:
ـ السلام علیک یا صاحب‌الزمان!
چشمانش سیاهی می‌رفت. چند قدم دیگر مانده بود تا اتاق فرماندهی، تا بی‌سیم، تا گزارش وضعیت پایگاه و خبر بچه‌ها. باید خودش را به آنجا می‌رساند.
 ۱۷ شبانه‌روز در دل آتش
بچه‌های پایگاه نخل‌گل قشم، ۱۷ شبانه‌روز بود که در تونل، شب و روز را به هم دوخته و اوضاع را کنترل می‌کردند. ابراهیم لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. از این سوی پایگاه به آن سو می‌دوید، خودش را به لانچر‌ها می‌رساند و در آماده‌سازی و شلیک موشک‌ها نقش داشت. محمد هدف را نشانه می‌رفت و ابراهیم با فریاد «الله‌اکبر» شاسی شلیک را می‌فشرد. 
تمام لباس‌هایش بوی باروت سوخته و گردوخاک گرفته بود. فرصت استراحت نداشت. چابک، پرجنب‌وجوش و بی‌قرار. آن‌قدر تند و فرز بود که میان بچه‌های پایگاه به «ابراهیم باروت» معروف شده بود. انگار وجودش به جرقه‌ای بند بود تا شعله شود و بر سر دشمن متجاوز فرود آید. ابراهیم خواست عمیق‌تر نفس بکشد، اما اکسیژن یاری‌اش نکرد. 
آخرین گام را برداشت و به آستانه اتاق رسید. ناگهان زمین و زمان لرزید. بوی تند گاز در فضای تونل پیچید. گاز نشت کرده یا ماده‌ای انفجاری در محیط منتشر شده بود؟ کسی نمی‌دانست. چند دقیقه بعد، صدای انفجاری مهیب تمام تونل را به لرزه درآورد. سقف فروریخت و موشک سنگرشکن دیگری بر پیکر تونل نشست؛ بر تن پایگاه نخل‌گل و بر قلب قشم. سحرگاه بیست‌وششم ماه رمضان، صدای اذان با خبر شهادت ۱۹ نفر از فرزندان ایران درآمیخت. ابراهیم چشم از دنیای خاکی فروبست و نامش در افق پرافتخار ایران، در شمار شهیدان نشست.
 از نخلستان‌های رودان تا آغوش شهادت
خبر شهادت ابراهیم از میان شاخه‌های نخلستان‌های قشم گذشت و به روستای آبتریکان، در بخش رودخانه شهرستان رودان استان هرمزگان رسید. روستا چشم‌انتظار فرزندش بود؛ همان پسری که روزی از میان نخل‌های کوتاه و خاک گرم جنوب قد کشیده و راهی خدمت به وطن شده بود.
مادر ابراهیم، بی‌خبر از آنچه در قشم گذشته بود، سحرگاه روز شهادت گوسفندی برای قربانی خریده بود. دو روز بود که ابراهیم تماس نگرفته بود. مادر عادت داشت صدای پسرش را بشنود؛ همان جمله همیشگی را که خیال او را راحت می‌کرد:
ـ جایم امن است، نگران نباشید. این بار خبری از آن تماس نبود. مادر برای پسر کوچکش قربانی خریده بود؛ به امید آن‌که از جنگ سالم برگردد و سایه‌اش دوباره بر سر خانه باشد.
ابراهیم می‌توانست کارت معافیت از سربازی بگیرد، اما دلش با لباس نظامی و خدمت در نیروی دریایی بود. اصرار کرد و سرانجام به خواسته‌اش رسید. سال ۱۳۹۱ وارد مسیر نظامی شد. دوره آموزشی را از تهران آغاز کرد، در شیراز ادامه داد و سپس راهی شمال شد.
روزی که با جعبه‌ای شیرینی به خانه برگشت، شادی در خانه پیچید. کنار برگ سبز خدمتش، نخل‌های پاکوتاه جنوب انگار قد کشیده بودند. او انتخابش را کرده بود؛ راهی را برگزیده بود که سال‌ها بعد، به آخرین ایستگاه زندگی‌اش ختم می‌شد.
 نخستین حقوق، نذر امام رضا (ع)
نخستین حقوقش را نذر امام رضا (ع) کرد. دست پدر و مادر و اعضای خانواده را گرفت و راهی مشهد شد تا پابوس امام مهربانی‌ها برود. در حرم، مقابل سقاخانه ایستاد و چشم به پرواز دسته‌جمعی کبوتر‌ها دوخت. انگشتانش را میان فلز سرد پنجره فولاد گره زد و از عمق جان زمزمه کرد:
ـ السلام علیک یا صاحب‌الزمان!
سال‌ها گذشت. مادر برایش بقچه دامادی بست. شور و شادی به خانه آمد. ساز حنابندان و دستمال سبز و انبان به راه افتاد. جنوبی‌ها رسم مهمان‌نوازی و شادی را تمام کردند. 
زنان می‌خواندند:
ـ‌ای حنابند،‌ای حنابند، یک حنای خوبی ببند!
مردان پای می‌کوبیدند و شاباش بر سر داماد می‌ریختند. ابراهیم در میان آن همه شادی، حرفی به همسرش معصومه زد که بعد‌ها معنای دیگری پیدا کرد.
ـ شغل من اینه؛ شاید یه روزی از من فقط یک پلاک بیاد.
آن روز، شاید معصومه نمی‌دانست این جمله روزی به تلخ‌ترین انتظار زندگی‌اش تبدیل خواهد شد.
 دعای مادر و انتظار برای یک پلاک
پیکر ابراهیم سه روز زیر آوار ماند. سه روزی که برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها گذشت. همسرش بار‌ها رو به آسمان نیلوفری هرمزگان کرد و از خدا خواست دست‌کم نشانی از 
ابراهیم برساند:
ـ مرده و حرفش؛ خدایا، پلاک ابراهیم را برایم برسان.
مادر نیز دست به دعا برداشت. زیر سایه درختان گز و تاغ، در هوای دم‌کرده و بارانی جنوب، چشم به آسمان دوخت و بازگشت پسرش را خواست؛ حتی اگر بازگشتش تنها به اندازه یک پلاک باشد. شهر قشم و پایگاه نخل‌گل زیر حملات موشکی و پهپادی آمریکا و اسرائیل قرار داشتند. در میان آن همه آتش و انفجار، خانواده ابراهیم با خاطراتش روزگار می‌گذراندند؛ با صدای خنده‌هایش، تماس‌های کوتاهش و وعده بازگشتش.

دعا کن شهید بشم، عین حاج قاسم
ابراهیم چهار روز پیش از شهادتش، همراه همسرش و هانا، دختر سه‌ساله‌اش، به خانه پدر آمد. هنوز دلش درگیر خبر‌های جنگ بود. لحظه‌به‌لحظه اخبار را دنبال می‌کرد؛ خبر شهادت رهبر و کودکان میناب را با حساسیت پیگیری می‌کرد و از آنچه بر مردم و وطن می‌گذشت، اندوهگین بود. رو به مادر کرد و با همان لهجه گرم جنوبی گفت:
ـ مامان، آخرالزمان نزدیکه. شما سرتو بالا بگیر، بهشون سلام بده؛ جواب سلامت رو می‌ده.
بعد به چشمان نمناک مادر خیره شد و ادامه داد:
ـ دعا کن شهید بشم، عین حاج قاسم؛ برای ایران، برای وطن.
مادر چیزی نگفت. یک سوی دلش، عشق بی‌انت‌های مادری بود و سوی دیگر، آرزوی فرزندش برای دفاع از وطن. ظرف بادمجان سرخ‌شده را میان سفره گذاشت و چند دانه خرما به دست ابراهیم داد. شاید می‌خواست با همین کار‌های ساده، لحظه‌های حضور پسرش را طولانی‌تر کند.
ابراهیم همان شب به آشنایان زنگ و از همه خداحافظی کرده بود. صبح، هوا حال‌وهوای باران داشت. از خواهرش پرسید:
ـ کجا شال و کلاه کردی؟
خواهر و برادر خندیدند. مادر برای بدرقه پسر، قرآن را بالای سرش گرفت. ابراهیم که رگ شیطنتش گل کرده بود، گفت:
ـ کو کاسه آب؟ یه چکه آب بخورم و برم!
مادر، مثل همیشه، صدقه‌ای کنار گذاشت. این بار خواهرش هم برای سلامتی برادر صدقه داد. بدرقه‌ای ساده و آمیخته با دعا؛ بی‌آن‌که بدانند شاید آخرین دیدارشان باشد.
خواهر در همان لحظه‌های آخر، به کودکی‌های مشترک‌شان فکر می‌کرد؛ به روز‌هایی که ابراهیم به کلاس ووشو می‌رفت و خانه را به میدان تمرین تبدیل می‌کرد. حرکات رزمی را در خانه تمرین کرده و همه‌جا شور و تحرک به راه می‌انداخت. خواهر و برادر پا به پای هم بزرگ شده بودند؛ با خنده‌ها، شیطنت‌ها و خاطراتی که حالا قرار بود به گنجینه‌ای از دلتنگی تبدیل شود.
صبح چهارشنبه، پس از دو روز بی‌خبری از برادر، خواهر ابراهیم به قرآن تفأل زد. سوره آل‌عمران آمد و آیه‌ای که گویی پاسخی برای دل بی‌قرارش بود:
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ» «هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگان‌اند؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.»
خواهر، چشم بر آیه دوخت. دلش آرام گرفت؛ نه از آن رو که داغ برادر سبک شده بود، بلکه از آن رو که معنای رفتن او را در کلام خدا جست‌و‌جو می‌کرد. ابراهیم، همان پسر چابک و پرجنب‌وجوش نخلستان‌های جنوب، همان دامادی که در شب حنابندان برایش شباش ریخته بودند و همان مردی که گفته بود شاید روزی فقط پلاکش برگردد، حالا در شمار کسانی بود که قرآن آنان را زنده می‌خواند.
از نخلستان‌های آبتریکان تا تونل تاریک نخل‌گل، راهی به اندازه یک عمر پیموده بود؛ عمری که با عشق به خانواده آغاز شد، با عهد خدمت به وطن ادامه یافت و در سحرگاه بیست‌وششم رمضان، به نام شهادت پیوند خورد.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها