به گزارش جام جم آنلاین به نقل از اسکرین رنت؛ اما ترس در سینما همیشه به یک شکل ظاهر نشده است. از حقههای سینمایی ژرژ ملییس و سایههای وهمآلود «نوسفراتو: سمفونی وحشت» (Nosferatu: A Symphony of Horror) تا جنون «روانی» (Psycho)، تعقیبهای نفسگیر «هالووین» (Halloween) و کابوسهای خانوادگی «موروثی» (Hereditary)، هر دوره شیوهای تازه برای برانگیختن هراس مخاطبان پیدا کرده است. مرور فیلمهای شاخص این مسیر نشان میدهد سینمای وحشت چگونه در بیش از یک قرن، از نمایش هیولاهای بیرونی به سراغ ترسهای روانی، بحرانهای اخلاقی و اضطرابهای پنهان انسان مدرن رفته است.
سینمای وحشت از قدیمیترین گونههای فیلمسازی به شمار میرود؛ ژانری که تقریباً همزمان با شکلگیری سینما، نخستین تجربههای خود را پشت سر گذاشت. گاهی حتی فیلم «ورود قطار به ایستگاه» برادران لومیر را به دلیل روایتهای مربوط به واکنش تماشاگران نخستین نمایشها، نمونهای از تجربه هراس در سینمای آغازین میدانند؛ هرچند این روایت بیشتر به افسانههای شکلگرفته پیرامون تولد سینما شباهت دارد تا تعریفی دقیق از نخستین فیلم ترسناک.
اگر ملاک را استفاده از عناصر فراطبیعی و ایجاد فضای وهمآلود قرار دهیم، «عمارت شیطان» (Le Manoir du diable) ساخته ژرژ ملییس فرانسوی در سال ۱۸۹۶، یکی از مهمترین نامزدهای عنوان نخستین فیلم وحشت تاریخ سینماست. این فیلم کوتاه که با عنوان انگلیسی «خانه شیطان» (The House of the Devil) نیز شناخته میشود، داستان خفاشی را روایت میکند که به شیطان تبدیل میشود و با احضار موجودات فراطبیعی، فضایی خیالانگیز و هراسآور میسازد.
اهمیت اثر ملییس تنها به موضوع آن محدود نمیشود. استفاده از حقههای دوربین، ناپدید شدن ناگهانی شخصیتها و دگرگونیهای تصویری نشان میدهد که سینما از همان سالهای نخست میتوانست فراتر از ثبت واقعیت حرکت کند و جهانی خیالی بسازد. البته هدف فیلم بیش از آنکه ایجاد وحشت به معنای امروزی آن باشد، شگفتزده کردن و سرگرم ساختن تماشاگران بود. با این حال، همین تجربههای اولیه زمینه را برای شکلگیری گونهای فراهم کردند که در دهههای بعد به یکی از محبوبترین شاخههای سینما تبدیل شد.
مرور این تاریخ، از دهه ۱۹۲۰ که سینمای وحشت بهتدریج به شکل شناختهشدهتری تثبیت شد تا آثار معاصر، فرصتی است برای دیدن اینکه هر نسل چه چیزی را ترسناک یافته و فیلمسازان چگونه از تغییرات فرهنگی، اجتماعی و فناوری برای ساختن کابوسهای تازه بهره گرفتهاند.

دهه ۱۹۲۰؛ «نوسفراتو: سمفونی وحشت» و تولد کابوس خونآشامها
فیلم صامت «نوسفراتو: سمفونی وحشت» (Nosferatu: A Symphony of Horror) ساخته فریدریش ویلهلم مورنائو در سال ۱۹۲۲، از آثار تعیینکننده تاریخ سینمای وحشت است. این فیلم با فیلمنامهای از هنریک گالین، اقتباسی غیرمجاز از رمان مشهور «دراکولا» (Dracula) نوشته برام استوکر بود؛ اقتباسی که سازندگانش برای فاصله گرفتن از منبع ادبی، نام شخصیتها و بخشهایی از داستان را تغییر دادند.
بهجای کنت دراکولای اشرافی و خوشپوشی که بعدها در بسیاری از اقتباسهای سینمایی دیده شد، مورنائو شخصیتی به نام کنت اورلوک را به تصویر کشید؛ خونآشامی رنگپریده، طاس و استخوانی با گوشهایی نوکتیز و ظاهری ناخوشایند. این تصویر، چهرهای متفاوت از خونآشام سینما ساخت و بر بازنماییهای بعدی این موجود افسانهای تأثیر گذاشت.
آنچه «نوسفراتو» را پس از گذشت بیش از یک قرن همچنان تماشایی نگه داشته، تنها شخصیت محوری آن نیست. تصاویر سیاهوسفید، نورپردازی با تضاد شدید، سایههای تهدیدآمیز و استفاده از مکانهای واقعی در فضای باز، به فیلم فضایی میبخشند که با دکورهای استودیویی رایج در بسیاری از آثار آن دوره تفاوت دارد.
یکی از ماندگارترین تصاویر فیلم، سایه بلند اورلوک است که از پلهها بالا میرود و بهتدریج به قلمرو امن شخصیتهای دیگر نزدیک میشود. مورنائو بهجای نمایش مستقیم خطر در هر لحظه، از سایه و انتظار برای ساختن دلهره استفاده میکند؛ روشی که بعدها به یکی از ابزارهای اصلی سینمای وحشت تبدیل شد. «نوسفراتو» نشان داد گاهی آنچه دیده نمیشود، میتواند بیش از آنچه آشکارا روی پرده قرار دارد، هراسانگیز باشد.

دهه ۱۹۳۰؛ «فرانکنشتاین» و هیولایی که احساس برمیانگیزد
در دهه ۱۹۳۰، هیولاهای سینمایی به چهرههایی ماندگار در فرهنگ عامه تبدیل شدند. در این میان، «فرانکنشتاین» (Frankenstein) ساخته جیمز ویل در سال ۱۹۳۱ جایگاهی ویژه دارد. این فیلم با الهام از رمان مشهور مری شلی، تصویری از مخلوقی ارائه کرد که با وجود ظاهر هولناک خود، به یکی از شناختهشدهترین شخصیتهای تاریخ سینما تبدیل شد.
بوریس کارلوف در نقش مخلوق فرانکنشتاین، هیولایی را به تصویر کشید که در کنار قدرت جسمانی و ظاهر ترسناک، از سردرگمی و نوعی معصومیت کودکانه برخوردار است. همین تضاد باعث میشود مخاطب تنها از او نترسد، بلکه به سرنوشتش نیز فکر کند.
داستان دکتر هنری فرانکنشتاین که میکوشد با غلبه بر محدودیتهای طبیعت، موجودی زنده خلق کند، فرصتی برای پرداختن به غرور انسان و پیامدهای میل به قدرت مطلق فراهم میآورد. فیلم از یک سو با فضای گوتیک و تصاویر هراسانگیز خود تماشاگر را میترساند و از سوی دیگر، پرسشهایی درباره مسئولیت خالق در برابر مخلوق و حدود مداخله انسان در طبیعت مطرح میکند.
یکی از مهمترین لایههای معنایی فیلم، طرد شدن فرد متفاوت از سوی جامعه است. مخلوق پیش از آنکه فرصتی برای شناخت و پذیرفته شدن پیدا کند، با ترس و خشونت دیگران روبهرو میشود. از این منظر، «فرانکنشتاین» فراتر از داستانی درباره یک هیولاست؛ فیلمی است درباره تنهایی، پیشداوری و پیامدهای رفتار جامعه با کسانی که با معیارهای رایج آن سازگار نیستند.

دهه ۱۹۴۰؛ «مرد گرگنما» و وحشت دگرگونی جسمانی
دوران طلایی هیولاهای یونیورسال تنها به دهه ۱۹۳۰ محدود نماند و در دهه بعد نیز ادامه یافت. یکی از آثار شاخص این دوره، «مرد گرگنما» (The Wolf Man) محصول سال ۱۹۴۱ به کارگردانی جورج واگنر و با فیلمنامه کرت زیودماک است؛ فیلمی که در شکلگیری تصویر آشنای گرگینه در فرهنگ عامه نقشی مهم داشت.
داستان درباره مردی است که پس از حمله یک گرگینه، به موجودی مشابه تبدیل میشود و ناخواسته با نیرویی تاریک در وجود خود روبهرو میشود. این روایت، علاوه بر ایجاد وحشت، بر از دست رفتن اختیار فردی و هراس انسان از جنبههایی از وجود خود تمرکز دارد که نمیتواند مهارشان کند.
«مرد گرگنما» از نمونههای مهم وحشت جسمانی نیز به شمار میرود؛ گونهای از سینمای وحشت که تغییر شکل بدن، آسیبهای فیزیکی و دگرگونیهای ناخوشایند جسمانی را به منبع اصلی هراس تبدیل میکند. گریم و جلوههای تصویری فیلم، از جمله تغییر تدریجی چهره شخصیت، با امکانات محدود آن زمان ساخته شدهاند، اما همچنان بخشی از جذابیت تاریخی اثر را تشکیل میدهند.
مه، سایه و فضاهای تاریک، جهان فیلم را به محیطی وهمآلود تبدیل میکنند. در لایه زیرین داستان نیز تقابل میان خویشتنداری اجتماعی و امیال سرکوبشده دیده میشود؛ تقابلی که در بسیاری از فیلمهای گرگینهای پس از آن تکرار شده است. در اینجا، هیولا صرفاً موجودی بیرونی نیست، بلکه میتواند استعارهای از ترس انسان از خودش باشد.

دهه ۱۹۵۰؛ «خانهای بر فراز تپه تسخیرشده» و بازی با ترس
وینسنت پرایس یکی از چهرههای ماندگار سینمای وحشت است؛ بازیگری که با صدای متمایز، چهره خاص و توانایی ترکیب وقار و تهدید، به بسیاری از فیلمهای این ژانر هویتی ویژه بخشید. در میان آثار او، «خانهای بر فراز تپه تسخیرشده» (House on Haunted Hill) ساخته ویلیام کسل در سال ۱۹۵۹، نمونهای شاخص از پیوند وحشت و طنز سیاه به شمار میرود.
داستان با پیشنهاد عجیب یک میلیونر آغاز میشود. او پنج غریبه را به عمارتش دعوت میکند و به هرکدام که بتواند تا صبح در خانه دوام بیاورد، ده هزار دلار جایزه وعده میدهد. این پیشنهاد، مهمانان را وارد فضایی میکند که در آن مرز میان خطر واقعی، بازی روانی و نمایشهای حسابشده صاحبخانه بهتدریج مبهم میشود.
فیلم با استفاده از یک معمای جنایی، فضای خانه تسخیرشده و لحظههای غافلگیرکننده، تعلیق میسازد؛ اما در کنار آن، طنزی اغراقآمیز نیز دارد که به کمک اجرای پرایس شکل میگیرد. همین ترکیب باعث میشود اثر نه صرفاً فیلمی درباره ارواح، بلکه تجربهای سرگرمکننده از بازی با انتظارات تماشاگر باشد.
«خانهای بر فراز تپه تسخیرشده» از این نظر اهمیت دارد که میان داستانهای گوتیک درباره خانههای مرموز و شکلهای بعدی سینمای وحشت، از جمله فیلمهایی که بر تعقیب، تهدید و زنده ماندن شخصیتها تمرکز دارند، پیوند برقرار میکند. این فیلم همچنین یادآور آن است که سینمای وحشت همیشه به جدیت مطلق نیاز ندارد؛ گاهی طنز و اغراق میتوانند ترس را تأثیرگذارتر کنند.

دهه ۱۹۶۰؛ «روانی» و ترس در ذهن انسان
«روانی» (Psycho) ساخته آلفرد هیچکاک در سال ۱۹۶۰، یکی از تأثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینمای وحشت و تریلر روانشناختی است. حتی کسانی که فیلم را ندیدهاند، ممکن است موسیقی تند و برنده آن یا تصویر نمادین صحنه حمام را بشناسند؛ سکانسی که به یکی از ماندگارترین لحظههای تاریخ سینما تبدیل شده است.
نبوغ هیچکاک در «روانی» تنها به خلق چند صحنه تکاندهنده محدود نمیشود. او با دستکاری انتظارات تماشاگر، تغییر مسیر روایت و ایجاد موقعیتهایی که معنای واقعیشان دیرتر آشکار میشود، قواعد معمول داستانگویی را به بازی میگیرد. مخاطب در بخش مهمی از فیلم تصور میکند مسیر داستان را میشناسد، اما فیلمساز بارها این اطمینان را برهم میزند.
«روانی» در عین حال، ترس را از قلمرو هیولاهای فراطبیعی به دنیای انسانهای ظاهراً عادی منتقل میکند. هتل خلوت، خانه مرموز و شخصیتهایی که در نگاه نخست عادی به نظر میرسند، به محیطهایی برای شکلگیری اضطراب تبدیل میشوند. خطر دیگر لزوماً از موجودی ناشناخته در تاریکی سرچشمه نمیگیرد؛ ممکن است در ذهن انسانی پنهان شده باشد که شناخت او آسان نیست.
دوگانگی میان ظاهر عادی و رفتار هراسانگیز، همراه با پرداخت روانشناختی شخصیتها، باعث شده است «روانی» همچنان یکی از نمونههای مهم تحول سینمای وحشت باشد. هیچکاک نشان داد که برای ترساندن تماشاگر، همیشه به هیولا یا جلوههای ویژه نیاز نیست؛ گاهی شکستن اعتماد مخاطب به روایت، بهمراتب مؤثرتر است.

دهه ۱۹۷۰؛ «هالووین» و وحشت در خیابانهای آشنا
اگر «روانی» نشان داد خطر میتواند در ذهن انسان پنهان باشد، «هالووین» (Halloween) ساخته جان کارپنتر در سال ۱۹۷۸، ثابت کرد که محیطهای عادی زندگی روزمره نیز میتوانند به صحنهای برای وحشت تبدیل شوند.
پیش از این فیلم، آثاری مانند «روانی» و «کشتار با ارهبرقی در تگزاس» (The Texas Chain Saw Massacre) زمینههای مهمی برای شکلگیری سینمای اسلشر فراهم کرده بودند؛ زیرژانری که معمولاً بر قاتلی تهدیدآمیز، قربانیانی در معرض خطر و تلاش برای بقا تمرکز دارد. با این حال، «هالووین» در تثبیت و محبوبیت گسترده این الگو نقشی تعیینکننده ایفا کرد.
داستان درباره مایکل مایرز است؛ قاتلی نقابدار که در شب هالووین به شهر خیالی هادونفیلد در ایالت ایلینوی بازمیگردد و گروهی از نوجوانان را هدف قرار میدهد. کارپنتر بهجای آنکه خشونت عریان را به مرکز توجه تبدیل کند، بر تعلیق، انتظار و حضور تهدیدی تمرکز میکند که ممکن است هر لحظه از گوشهای ظاهر شود.
موسیقی الکترونیک مینیمالیستی فیلم، با چند نت ساده، حسی از خطر دائمی ایجاد میکند. دوربین نیز بارها از زاویه دید قاتل به محیط نگاه میکند و به مخاطب اجازه میدهد پیش از شخصیتها متوجه حضور تهدید شود. نتیجه، تجربهای است که در آن حتی خیابانهای آرام و خانههای معمولی نیز دیگر امن به نظر نمیرسند.
یکی از ویژگیهای مهم مایکل مایرز، فقدان انگیزهای روشن و قابلفهم برای رفتارهای اوست. این ابهام، شخصیت را از یک مجرم معمولی فراتر میبرد و به نیرویی مهارنشدنی و تقریباً غیرقابلتوضیح تبدیل میکند. پایان فیلم نیز با باقی گذاشتن پرسشهایی درباره سرنوشت او، ترس را از محدوده داستان فراتر میبرد.
«هالووین» نمونهای برجسته از این اصل است که همیشه لازم نیست همهچیز را به تماشاگر نشان داد. گاهی انتظار برای وقوع حادثه و ناتوانی در پیشبینی لحظه آن، خود به منبع اصلی وحشت تبدیل میشود.

دهه ۱۹۸۰؛ «درخشش» و کابوس انزوای انسان
در سال ۱۹۸۰، استنلی کوبریک با ساخت «درخشش» (The Shining)، یکی از بحثبرانگیزترین و پرلایهترین آثار سینمای وحشت را ارائه کرد. فیلم که بر اساس رمانی به همین نام نوشته استیون کینگ ساخته شده، داستان جک تورنس، نویسندهای را روایت میکند که همراه با همسر و پسر خردسالش برای نگهداری از هتلی دورافتاده در فصل زمستان به آنجا میرود. انزوا و شرایط غیرعادی هتل، بهتدریج زمینه فروپاشی روانی او را فراهم میکند.
کوبریک با قاببندیهای دقیق، حرکتهای حسابشده دوربین، طراحی صوتی و استفاده از فضاهای خالی، محیطی میسازد که حتی پیش از وقوع اتفاقی ترسناک، احساس ناامنی را در مخاطب برمیانگیزد. راهروهای طولانی، اتاقهای خالی و نظم هندسی تصاویر، بهجای ایجاد آرامش، حسی از محبوس شدن در جهانی غیرطبیعی را به وجود میآورند.
در سطح داستان، «درخشش» فیلمی درباره پدری است که در انزوای یک هتل برفی بهتدریج کنترل خود را از دست میدهد. اما ماندگاری اثر به این روایت محدود نیست. فیلم در طول سالها زمینهساز تفسیرهای گوناگونی درباره خشونت خانوادگی، انتقال آسیبها میان نسلها، تاریخ خشونت علیه بومیان آمریکا و حتی نظریههای توطئه مرتبط با فرود انسان بر ماه شده است. این تفسیرها از نظر اعتبار یکسان نیستند، اما نشان میدهند که فیلم تا چه اندازه قابلیت بحث و بازخوانی دارد.
«درخشش» برخلاف آثاری که تمام تلاش خود را بر غافلگیری لحظهای متمرکز میکنند، نوعی اضطراب ماندگار میسازد. در این فیلم، هراس نه فقط از آنچه در هتل رخ میدهد، بلکه از فروپاشی تدریجی واقعیت و اعتماد شخصیتها به یکدیگر سرچشمه میگیرد. همین ویژگی باعث شده است اثر کوبریک پس از گذشت دههها همچنان یکی از مهمترین نمونههای وحشت روانشناختی باقی بماند.

دهه ۱۹۹۰؛ «سکوت برهها» و چهره انسانی شر
«سکوت برهها» (The Silence of the Lambs) ساخته جاناتان دمی در سال ۱۹۹۱، از معدود فیلمهایی است که پنج جایزه اصلی اسکار، شامل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی را به دست آورده است. این فیلم با پیوند دادن تریلر جنایی و وحشت روانشناختی، یکی از تأثیرگذارترین تجربههای سینمایی این دو گونه را رقم زد.
داستان بر رابطه پیچیده کلاریس استارلینگ، کارآموز اداره تحقیقات فدرال آمریکا، با دکتر هانیبال لکتر متمرکز است؛ روانپزشکی نابغه که به دلیل ارتکاب قتلهای هولناک در زندان به سر میبرد. استارلینگ برای یافتن قاتلی زنجیرهای به نام بوفالو بیل، به اطلاعات لکتر نیاز دارد؛ اما هر گفتوگو با این زندانی خطرناک به نوعی رویارویی روانی تبدیل میشود.
آنتونی هاپکینز در نقش لکتر، شخصیتی خلق کرد که ترکیب هوش، خونسردی، ادب اغراقآمیز و خشونت پنهان او، به یکی از نمادهای ماندگار شر در سینما تبدیل شد. در مقابل، جودی فاستر با بازی در نقش استارلینگ، شخصیتی فعال و مصمم را به نمایش گذاشت که برای رسیدن به هدف خود ناچار است در محیطی پر از تهدید و قضاوتهای جنسیتی حرکت کند.
دمی، مانند هیچکاک، به قدرت تعلیق و نماهای نزدیک تکیه میکند. بسیاری از لحظات هراسآور فیلم نه با نمایش خشونت، بلکه با گفتوگو، نگاه و فاصله میان شخصیتها شکل میگیرند. لکتر میتواند تنها با چند جمله، تعادل روانی طرف مقابل را برهم بزند و تماشاگر را نیز در موقعیتی ناآرام قرار دهد.
«سکوت برهها» نشان داد که در سینمای وحشت، گاهی خطرناکترین هیولا همان انسانی است که میتواند با آرامش و منطق سخن بگوید. این فیلم با ترکیب دلهره جنایی و کاوش در ذهن شخصیتها، مرز میان وحشت و تریلر روانشناختی را نیز کمرنگ کرد.

دهه ۲۰۰۰؛ «اره» و وحشت انتخابهای اخلاقی
فیلم «اره» (Saw) محصول سال ۲۰۰۴، نمونهای شاخص از سینمای وحشت در آغاز قرن بیستویکم است. این فیلم با بودجهای محدود ساخته شد، اما به شکلگیری مجموعهای موفق انجامید و نام جیمز وان، کارگردان، و لی ونل، نویسنده و بازیگر، را بر سر زبانها انداخت. همچنین شخصیت جان کرامر، معروف به جیگساو، به یکی از چهرههای شناختهشده این ژانر تبدیل شد.
داستان فیلم با موقعیتی کابوسوار آغاز میشود: دو مرد در فضایی بسته از خواب بیدار میشوند و درمییابند که در بازیای مرگبار گرفتار شدهاند. آنها باید سرنخها را کنار هم بگذارند و برای زنده ماندن، با تصمیمهایی روبهرو شوند که پیامدهای جسمانی و اخلاقی سنگینی دارند.
یکی از نقاط قوت نسخه نخست «اره»، ساختار روایی غیرخطی و استفاده حسابشده از اطلاعات ناقص است. مخاطب در طول داستان پیوسته در حال بازنگری برداشتهای خود از شخصیتها و اتفاقات است و پیچش پایانی، بسیاری از فرضیههای اولیه او را زیر سؤال میبرد.
در قسمتهای بعدی مجموعه، نمایش خشونت جسمانی و تلههای مرگبار به بخش برجستهتری از هویت فیلمها تبدیل شد؛ رویکردی که گاهی با عنوان «پورنوگرافی شکنجه» شناخته میشود. با این حال، نسخه نخست را میتوان فراتر از نمایش درد و خشونت بررسی کرد. فیلم با قرار دادن شخصیتها در موقعیتهای اخلاقی دشوار، این پرسش را مطرح میکند که انسان در شرایط اضطراری تا کجا حاضر است برای بقا پیش برود.
«اره» از این طریق، ترس را با احساس گناه، مسئولیت فردی و پیامد انتخابها پیوند میدهد. مخاطب تنها شاهد رنج شخصیتها نیست، بلکه ناچار میشود درباره رفتار و تصمیمهای آنها قضاوت کند؛ تجربهای که به جذابیت روایی فیلم کمک میکند.

دهه ۲۰۱۰؛ «موروثی» و بازگشت وحشت به خانواده
فیلم «موروثی» (Hereditary) ساخته آری آستر در سال ۲۰۱۸، یکی از آثار برجسته سینمای وحشت دهه ۲۰۱۰ است. این فیلم از همان زمان اکران، به دلیل فضاسازی سنگین، روایت تدریجی و پرداخت بیپرده سوگ و فروپاشی روانی خانواده، توجه بسیاری از علاقهمندان و منتقدان سینما را جلب کرد.
داستان درباره خانوادهای است که پس از مرگ مادربزرگ با مجموعهای از اتفاقات تلخ و رازهای پنهان روبهرو میشود. آنی، مادر خانواده، تلاش میکند با فقدان و بحرانهای پیشآمده کنار بیاید، اما هرچه داستان پیش میرود، پیوند میان سوگ، روابط خانوادگی و نیروهای فراطبیعی پیچیدهتر میشود.
آستر از آسیب روانی صرفاً بهعنوان پیشینه شخصیتها استفاده نمیکند، بلکه آن را به نیرویی محوری در پیشبرد داستان تبدیل میکند. غم و اندوه بهتدریج در ساختار خانواده نفوذ میکند و روابط میان اعضای آن را از درون میفرساید. در این جهان، خانه که معمولاً نماد امنیت است، به فضایی برای انزوا، بیاعتمادی و هراس تبدیل میشود.
تونی کولت در نقش آنی، اجرایی بسیار تأثیرگذار ارائه میدهد. او با استفاده از زبان بدن، تغییرات ظریف چهره و فورانهای عاطفی، شخصیتی را به تصویر میکشد که میان اندوه، خشم و درماندگی گرفتار شده است. بازی او از مهمترین نقاط قوت فیلم محسوب میشود و نقش مهمی در انتقال فشار روانی داستان دارد.
قاببندیهای دقیق، استفاده از سکوت و ریتم آهسته، اما فزاینده روایت، به آستر اجازه میدهد تا بهجای اتکا به ترساندن ناگهانی مخاطب، احساس ناامنی را بهتدریج گسترش دهد. عناصر فراطبیعی نیز در بستری از سوگ و بحران خانوادگی قرار میگیرند و به همین دلیل، ترس فیلم صرفاً به حضور نیروهای ناشناخته محدود نمیشود.
«موروثی» نمونهای از مسیری است که بخشی از سینمای وحشت معاصر در پیش گرفته است: استفاده از عناصر ژانری برای پرداختن به تجربههایی عمیقاً انسانی، از فقدان و اضطراب گرفته تا میراث آسیبهای خانوادگی.

دهه ۲۰۲۰؛ «لانگلگز» و کابوس قاتل زنجیرهای
«لانگلگز» (Longlegs) ساخته آزگود پرکینز در سال ۲۰۲۴، یکی از آثار شاخص وحشت معاصر است که با ترکیب عناصر جنایی، روانشناختی و فراطبیعی، تجربهای متفاوت از ترس ارائه میدهد. این فیلم با تکیه بر سنت آثاری مانند «سکوت برهها»، داستان تحقیق درباره یک قاتل زنجیرهای را به فضایی آمیخته با رازهای غیبی و اضطراب دائمی میبرد.
داستان درباره مأمور افبیآی به نام لی هارکر است که در جریان تحقیق درباره مجموعهای از قتلها، به سرنخهایی مرتبط با قاتلی مرموز میرسد. هرچه تحقیقات پیش میرود، پرونده از یک تعقیب جنایی معمولی فاصله میگیرد و ابعادی نامتعارف پیدا میکند.
نیکلاس کیج در نقش قاتلی که نام فیلم از او گرفته شده، اجرایی متفاوت و نامتعارف ارائه میدهد. ظاهر عجیب، رفتارهای غیرقابلپیشبینی و لحن ناآرامکننده شخصیت، حضور او را به یکی از منابع اصلی تنش تبدیل میکند. کیج در این نقش بهجای ارائه تصویری آشنا از یک قاتل سرد و حسابگر، شخصیتی میسازد که حتی در لحظات سکون نیز احساس خطر را زنده نگه میدارد.
با این حال، بخش مهمی از تأثیرگذاری فیلم به شیوه کارگردانی پرکینز بازمیگردد. قابهای باز و ثابت، فضاهای خالی، نورپردازی سرد و طراحی صوتی حسابشده، جهانی میسازند که گویی همیشه چیزی در حاشیه تصویر پنهان مانده است. فیلمساز بهجای آشکار کردن همه جزئیات، مخاطب را در موقعیتی قرار میدهد که پیوسته منتظر کشف خطری تازه باشد.
«لانگلگز» عناصر تریلر پلیسی، وحشت فراطبیعی و اضطراب ناشی از مواجهه با قاتلی ناشناخته را در هم میآمیزد. ریتم تدریجی فیلم نیز اجازه میدهد تنش در طول داستان انباشته شود و هر سرنخ، پرسشهای تازهای به وجود آورد.
انتخاب این فیلم بهعنوان یکی از مهمترین آثار ترسناک دهه ۲۰۲۰، البته داوریای زودهنگام است؛ زیرا این دهه هنوز به پایان نرسیده و جایگاه تاریخی آثار آن در گذر زمان روشنتر خواهد شد. با این حال، «لانگلگز» نمونهای قابلتوجه از رویکرد بخشی از سینمای وحشت امروز است؛ رویکردی که در آن، ترس از ترکیب راز، فضای ناآرامکننده و ابهام روانشناختی شکل میگیرد.
ترس تغییر میکند، اما جذابیت آن باقی میماند
مرور تاریخ سینمای وحشت نشان میدهد که این ژانر، برخلاف ظاهر ثابتش، پیوسته در حال تغییر بوده است. در آغاز، حقههای سینمایی و موجودات فراطبیعی امکانهای تازهای برای شگفتزده کردن تماشاگران فراهم میکردند. بعدها هیولاهای کلاسیک به ابزارهایی برای طرح پرسش درباره غرور، تنهایی و طرد اجتماعی تبدیل شدند. در نیمه دوم قرن بیستم، قاتلان انسانی و بحرانهای روانی به مرکز توجه آمدند و در آثار معاصر، سوگ، آسیبهای خانوادگی و اضطرابهای پنهان زندگی روزمره جایگاه پررنگتری پیدا کردند.
این تحول به معنای کنار رفتن کامل الگوهای قدیمی نیست. خونآشامها، خانههای تسخیرشده، قاتلان نقابدار و موجودات فراطبیعی همچنان در سینما حضور دارند؛ اما فیلمسازان برای زنده نگه داشتن آنها، پیوسته شکل تازهای از روایت و فضاسازی را امتحان میکنند.
شاید راز ماندگاری سینمای وحشت همین باشد: این ژانر میتواند همزمان سرگرمکننده و تأملبرانگیز باشد. مخاطب برای تجربه تعلیق و مواجهه با ناشناختهها به تماشای آن مینشیند، اما گاهی در میان همان کابوسها با ترسهایی روبهرو میشود که بیرون از پرده سینما نیز وجود دارند؛ ترس از تنهایی، از دست دادن کنترل، خشونت انسان و فروپاشی امنیتی که زندگی روزمره بر آن بنا شده است.
از «نوسفراتو: سمفونی وحشت» (Nosferatu: A Symphony of Horror) تا «لانگلگز» (Longlegs)، هیولاها چهرههای گوناگونی به خود گرفتهاند، اما یک پرسش همچنان پابرجاست: آیا آنچه ما را میترساند، موجودی است که در تاریکی پنهان شده یا حقیقتی درباره خودمان که ترجیح میدهیم آن را نبینیم؟
اعتراض متفاوت نسل زد در فرانسه؛
متخصصان در گفتوگو با جامجم از پیشگیری تا درمانهای نوین نابینایی میگویند
گفتوگوی روزنامه «جامجم» با مردی که زندگیاش با یک نصیحت متحول شد
استاندار مرکزی در گفتوگو با جام جم آنلاین عنوان کرد
گفتوگوی جامجم با رئیس کمیسیون امور داخلی کشور و شوراهای مجلس
علیرضا اکبرپور در گفتوگو با «جامجم»: