به مناسبت روز ملی روستا و عشایر

۱۰ چهره‌ای که از دل روستا به قله رسیدند

روز ملی روستا و عشایر
وقتی از «روستا» حرف می‌زنیم، معمولاً چند تصویر آشنا در ذهنمان شکل می‌گیرد؛ فاصله از امکانات، مدرسه کوچک، جاده‌های دور، کشاورزی، کوچ و زندگی‌ای که با بسیاری از امکانات شهرنشینی فاصله دارد. اما آیا روستا فقط همین است؟ آیا تولد در یک روستا، یک محدودیت از پیش تعیین‌شده برای آینده آدم‌هاست؟ 
کد خبر: ۱۵۶۹۷۳۶
نویسنده زهرا حامدی/ جام جم آنلاین

جام جم آنلاین؛ زندگی بعضی از چهره‌های شناخته‌شده ایران پاسخ دیگری به این سؤال می‌دهد. آنها از روستا آمدند، اما روستا را پشت سر نگذاشتند؛ بخشی از آنچه در کودکی دیده و تجربه کرده بودند، بعد‌ها در انتخاب مسیر زندگی، حرفه و حتی آثارشان باقی ماند. یکی از مدرسه‌ای کوچک به دانشگاه رسید، دیگری از میان کوچ و سیاه‌چادر به فکر ساختن مدرسه برای کودکان عشایر افتاد، یکی با تجربه کم‌آبی مسیر علمی خود را پیدا کرد و دیگری خاطرات کودکی روستایی را به یکی از ماندگارترین روایت‌های ادبی ایران تبدیل کرد.
این افراد البته در شرایط یکسانی بزرگ نشدند و مسیر موفقیتشان نیز شبیه هم نبود. نقطه مشترکشان فقط این است که روستا برای آنها «نقطه پایان» نبود. به مناسبت روز ملی روستا و عشایر، سراغ چند چهره رفته‌ایم که داستان زندگی‌شان نشان می‌دهد فاصله جغرافیایی از شهر، لزوماً فاصله از موفقیت نیست.

 

از یک مدرسه روستایی تا اتاق فرمان نیروی هوایی
منصور ستاری در سال ۱۳۲۷ در روستای ولی‌آباد ورامین به دنیا آمد. پدرش، حاج حسن، شاعر و اهل فضل بود و دیوانی نیز از او به یادگار مانده است. ستاری دوران ابتدایی را در مدرسه ولی‌آباد گذراند و سپس برای ادامه تحصیل به پوئینک باقرآباد رفت. دانش‌آموز ممتاز بود، اما زندگی خیلی زود روی سخت خود را نشان داد؛ او در ۹سالگی پدرش را از دست داد.
با این حال، مسیر تحصیلش متوقف نشد. پس از دریافت دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در سال ۱۳۵۰ برای گذراندن دوره علمی کنترل رادار به آمریکا رفت. پس از بازگشت، به عنوان افسر کنترل شکاری در نیروی هوایی فعالیت کرد.
اما شاید مهم‌ترین ویژگی مسیر ستاری همین جا باشد؛ او به همان دانشی که در مسیر نظامی به دست آورده بود بسنده نکرد. دوباره به دانشگاه رفت و در رشته برق و الکترونیک دانشگاه تهران تحصیل کرد.

شهید منصور ستاری
جنگ که آغاز شد، تحصیل را کنار گذاشت و تمام توان خود را صرف فعالیت نظامی کرد. بعد‌ها در توسعه سامانه‌های پدافندی و بازسازی توان نیروی هوایی نقش داشت و در سال ۱۳۶۵ به فرماندهی نیروی هوایی ارتش رسید. داستان ستاری را می‌توان از زاویه دیگری هم دید: پسری که آموزش خود را از یک مدرسه روستایی آغاز کرد و سال‌ها بعد در حوزه‌ای فعالیت کرد که رادار، الکترونیک و فناوری‌های پیشرفته در آن نقش تعیین‌کننده داشتند.
ولی‌آباد در زندگی ستاری نقطه آغاز مسیری بود که به فرماندهی نیروی هوایی رسید.

 

مردی که مدرسه را به دنبال ایل برد
اگر قرار باشد یک زندگی با مفهوم روز ملی روستا و عشایر گره بخورد، نام محمد بهمن‌بیگی ملقب به بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری را نمی‌توان نادیده گرفت. البته بهمن‌بیگی روستازاده نبود؛ او در خانواده‌ای از ایل قشقایی و در فضای کوچ و سیاه‌چادر بزرگ شد. کودکی‌اش با زندگی عشایری گذشت و بعد‌ها برای تحصیل به تهران رفت و دانشگاه را تجربه کرد.
اما زندگی شهری باعث نشد گذشته خود را فراموش کند. بهمن‌بیگی خیلی زود متوجه مسئله‌ای شد که کودکان عشایر با آن روبه‌رو بودند: وقتی یک جامعه کوچ می‌کند، مدرسه ثابت نمی‌تواند پاسخگوی نیاز آن باشد.
راه‌حل او ساده به نظر می‌رسید، اما در زمان خود ایده‌ای بزرگ بود؛ اینکه اگر کودک نمی‌تواند خودش را به مدرسه برساند، مدرسه باید به سراغ کودک برود. او به میان ایل برگشت و مدارس سیار عشایری را راه‌اندازی کرد؛ کلاس‌هایی که همراه کوچ حرکت می‌کردند و معلمانی که خود را به محل زندگی عشایر می‌رساندند. بعد‌ها مرکز تربیت معلم عشایری شکل گرفت و آموزش دختران عشایر نیز توسعه پیدا کرد.

بهمن بیگی
بهمن‌بیگی می‌توانست بعد از تحصیل در تهران بماند، اما برگشت. او از ایل رفت تا درس بخواند و برگشت تا امکان درس خواندن را برای هزاران کودک ایل فراهم کند.
این شاید یکی از مهم‌ترین روایت‌ها درباره نسبت روستا و موفقیت باشد؛ موفقیت همیشه به معنای ترک زادگاه نیست. گاهی موفقیت یعنی برگشتن و چیزی را با خود آوردن که در زادگاهت وجود نداشته است.

 

از لوچوی روستا تا نخستین طلای المپیک ایران
اگر قرار باشد در میان چهره‌های ملی ایران کسی باشد که مفهوم «روستا به‌عنوان نقطه شروع» را در ورزش نشان دهد، امامعلی حبیبی مصداقی دقیق است.
حبیبی در ۵ خرداد ۱۳۱۰ در روستای درزی‌کلا از توابع بابل به دنیا آمد. کودکی‌اش در همان فضای روستایی مازندران گذشت؛ جایی که کشتی فقط یک ورزش مدرن و باشگاهی نبود و شکل‌های سنتی خودش را داشت. حبیبی نیز کشتی را با لوچو، کشتی محلی مازندران، تجربه کرد؛ ورزشی که بخشی از فرهنگ و زندگی اجتماعی منطقه بود.
در ۱۲سالگی پدرش را از دست داد و خیلی زود مجبور شد با دشواری‌های زندگی بزرگسالی روبه‌رو شود. به قائمشهر رفت و مدتی در آهنگری کار کرد و بعد در کارخانه نساجی مشغول شد. مسیر حرفه‌ای کشتی او نیز از همین‌جا جدی‌تر شد و در ادامه، دوران سربازی در گرگان فرصت دیگری برای تمرین و پیشرفت در کشتی آزاد برایش فراهم کرد.
اما اتفاقی که نام او را برای همیشه در تاریخ ورزش ایران ثبت کرد، چند سال بعد در ملبورن رخ داد. سال ۱۹۵۶ بود و ایران تا آن زمان در تاریخ حضورش در بازی‌های المپیک، مدال طلای المپیک نداشت. حبیبی روی تشک رفت و در وزن ۶۷ کیلوگرم قهرمان شد؛ طلایی که نخستین طلای تاریخ ورزش ایران در المپیک بود. بعد‌ها سه طلای دیگر در رقابت‌های جهانی و یک طلای بازی‌های آسیایی نیز به کارنامه او اضافه شد و نامش با لقب «ببر مازندران» در تاریخ کشتی ایران ماندگار شد.

امامعلی حبیبی
اما جذابیت داستان حبیبی فقط در تعداد مدال‌هایش نیست. او ورزشی را که از محیط بومی و سنتی مازندران شناخته بود، به بالاترین سطح رقابت جهانی برد. لوچو در روستای درزی‌کلا آغاز شد و چند سال بعد، فنون و سبک کشتی حبیبی روی تشک المپیک ملبورن دیده شد. حبیبی بعد‌ها در سال‌های ۱۹۵۹، ۱۹۶۱ و ۱۹۶۲ نیز قهرمان جهان شد و در سال ۲۰۰۷ نام و تصویرش در تالار مشاهیر فدراسیون جهانی کشتی ثبت شد.


وقتی مسئله کودکی به تخصص زندگی تبدیل شد
در روستای سیوکی تربت‌حیدریه مدرسه‌ای چهارکلاسه وجود داشت؛ مدرسه‌ای کوچک که بخشی از آموزش کودکان روستا را برعهده داشت. یکی از دانش‌آموزان آن مدرسه بعد‌ها به چهره‌ای شناخته‌شده در حوزه آب و آبیاری تبدیل شد: دکتر امین علیزاده. علیزاده در سال ۱۳۲۲ در سیوکی به دنیا آمد و هنوز دو سالش نشده بود که پدرش را از دست داد. مادرش سرپرستی او را بر عهده گرفت و تحصیلش را در همان محیط روستایی ادامه داد. زندگی در روستا، یک واقعیت را خیلی زود جلوی چشم او گذاشته بود؛ آب، فقط یک موضوع علمی نیست؛ بخشی از زندگی است.

دکتر امین علیزاده
او از کودکی با کشاورزی و مشکلات آب آشنا بود و بعد‌ها همین تجربه، به یکی از محور‌های مسیر علمی‌اش تبدیل شد. در سال ۱۳۴۵ با رتبه نخست فارغ‌التحصیل شد، مدتی در روستا‌های سبزوار به عنوان سپاهی ترویج فعالیت کرد و سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در حوزه مهندسی آبیاری و منابع آب دکتری گرفت.
پس از بازگشت به ایران، فعالیت دانشگاهی خود را در دانشگاه فردوسی مشهد ادامه داد و به یکی از چهره‌های شناخته‌شده حوزه آب و کشاورزی تبدیل شد.
شاید جالب‌ترین بخش این داستان همین باشد که مسئله‌ای که او در کودکی در روستا لمس کرده بود، سال‌ها بعد به موضوع تخصصی زندگی‌اش تبدیل شد.

 

کودکی که به مدرسه نرفت و استاد دانشگاه شد 
محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ در کدکن خراسان به دنیا آمد؛ اما مسیر آموزش او با بسیاری از هم‌نسلانش متفاوت بود. او هرگز دوران ابتدایی و دبیرستان را به شکل معمول در مدرسه نگذرانید. آموزش او از خانه آغاز شد. پدرش روحانی بود و شفیعی کدکنی از کودکی نزد پدر و استادانی مانند ادیب نیشابوری، زبان و ادبیات عرب، فقه، کلام و اصول را آموخت. کودکی که در یک محیط کوچک خراسانی آموزش می‌دید، بعد‌ها وارد دانشگاه شد، ادبیات فارسی خواند و به یکی از استادان و پژوهشگران مهم ادبیات فارسی معاصر تبدیل شد.
او با تخلص «م. سرشک» شعر سرود و آثار پژوهشی متعددی درباره ادبیات کلاسیک و عرفانی ایران نوشت.
اما کدکن هیچ‌وقت از داستان زندگی او حذف نشد. نام زادگاهش بخشی از نام او باقی ماند؛ گویی این روستای کوچک را با خود به فضای دانشگاه و ادبیات معاصر ایران برده بود.

محمدرضا شفیعی کدکنی

کودکی که قصه‌اش، قصه میلیون‌ها کودک شد
زندگی هوشنگ مرادی کرمانی شاید یکی از روشن‌ترین نمونه‌ها برای فهمیدن این نکته باشد که یک محیط کوچک می‌تواند بعد‌ها به یک جهان بزرگ ادبی تبدیل شود.
او در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ کرمان متولد شد. مادرش را در سال‌های نخست زندگی از دست داد و پدربزرگ و مادربزرگش بزرگش کردند. تا کلاس پنجم ابتدایی در همان روستا درس خواند. عمویش که معلم روستا بود، در علاقه او به کتاب و مطالعه تأثیر زیادی داشت.
بعد‌ها برای ادامه تحصیل به کرمان رفت و با دنیایی تازه روبه‌رو شد؛ سینما، کتاب و فضای شهری. اما تجربه کودکی در سیرچ هیچ‌وقت از ذهن او پاک نشد. مرادی کرمانی نویسنده شد و بخش مهمی از شخصیت‌ها و جهان داستانی‌اش را از زندگی مردم عادی، کودکان و خانواده‌های کم‌برخوردار گرفت. بعد «قصه‌های مجید» آمد. مجید، کودکی بود که می‌توانست در هر کوچه و محله‌ای از ایران زندگی کند؛ شیطنت کند، اشتباه کند، آرزو داشته باشد و با مشکلات دست‌وپنجه نرم کند. قصه‌های مجید به یکی از آثار ماندگار ادبیات کودک و نوجوان ایران تبدیل شد و اقتباس تلویزیونی آن نیز شهرت گسترده‌ای پیدا کرد.
مرادی کرمانی در واقع کاری کرد که یک تجربه شخصی و محلی، به یک خاطره جمعی برای چند نسل از ایرانی‌ها تبدیل شود.

هوشنگ مرادی کرمانی

روستا در قامت یک جهان ادبی
محمود دولت‌آبادی در سال ۱۳۱۹ در دولت‌آباد سبزوار متولد شد و در محیطی روستایی رشد کرد. اما مسیرش برای رسیدن به ادبیات، از کلاس نویسندگی و دانشگاه ادبیات شروع نشد. کفاشی کرد، سلمانی شد و کارگری کرد. بعد به تهران رفت و در کنار کار، به تئاتر و ادبیات علاقه‌مند شد. آنچه بعد‌ها در آثار او دیده شد، فقط حاصل مطالعه و تخیل نبود؛ بخش مهمی از آن از تجربه زیسته می‌آمد.

محموددولت آبادی
او روستا را از پشت پنجره یک خانه شهری نمی‌شناخت بلکه زمین، کشاورزی، کار، فقر، مهاجرت، خشکسالی و روابط انسانی را از نزدیک دیده بود. همین تجربه‌ها بعد‌ها به مواد اولیه جهان داستانی او تبدیل شدند.
سال‌ها بعد «کلیدر» منتشر شد؛ رمانی عظیم که بخش مهمی از فضای آن از خراسان و زندگی مردم عادی می‌آید. شاید بتوان گفت روستا در آثار دولت‌آبادی فقط یک «لوکیشن» نیست؛ یک جهان است. جهانی که اگر تجربه نشده بود، شاید ادبیات ایران یکی از مهم‌ترین روایت‌هایش را از دست می‌داد.

 

از مکتب‌خانه تا صحنه تئاتر 
زندگی حسین پناهی یکی از متفاوت‌ترین مسیر‌های این فهرست است. او در روستای دژکوه کهگیلویه و بویراحمد به دنیا آمد. پدرش را در کودکی از دست داد و آموزش را از مکتب‌خانه آغاز کرد. برای ادامه تحصیل از زادگاهش خارج شد و مدتی در حوزه علمیه قم درس خواند. اما خیلی زود فهمید این مسیر، قرار نیست مقصد نهایی زندگی‌اش باشد. به شوشتر رفت و معلم شد، سپس راهی اهواز شد و کار‌های مختلفی انجام داد، بعد تهران و در نهایت هم تئاتر.
پناهی در مدرسه هنری آناهیتا آموزش دید و وارد دنیای بازیگری و نمایشنامه‌نویسی شد. بعد‌ها در تئاتر، تلویزیون و سینما شناخته شد و همزمان شعر و نمایشنامه هم نوشت. مسیر زندگی او خطی و قابل پیش‌بینی نبود؛ از مکتب‌خانه به حوزه رفت، از حوزه به معلمی رسید و از آنجا سر از تئاتر و سینما درآورد.
شاید همین زندگی متفاوت بود که به زبان و نگاه او رنگ خاصی داد. مسیر او نشان داد که گاهی موفقیت نه در یک مسیر مستقیم، که در توانایی پیدا کردن مسیر درست در میان چند راه متفاوت شکل می‌گیرد.

حسین پناهی

از ندوشن تا سوربن
محمدعلی اسلامی ندوشن در سال ۱۳۰۴ در ندوشن یزد و در خانواده‌ای متوسط و روستایی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش آغاز کرد و سپس برای ادامه تحصیل به یزد و تهران رفت.
اما مسیر زندگی او فقط به ادبیات ختم نشد. حقوق خواند و مدتی قاضی دادگستری بود. بعد برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و از دانشگاه سوربن دکترای حقوق بین‌الملل گرفت.
پس از بازگشت به ایران، مسیر حرفه‌ای خود را تغییر داد؛ از قضاوت فاصله گرفت و به دانشگاه و ادبیات روی آورد. در دانشگاه تهران تدریس کرد و بعد‌ها به یکی از نویسندگان و پژوهشگران شناخته‌شده فرهنگ و ادبیات ایران تبدیل شد و کتاب‌ها، ترجمه‌ها و مقاله‌های فراوانی از او باقی مانده است.
مسیر زندگی اسلامی ندوشن نشان می‌دهد یک نقطه شروع جغرافیایی، قرار نیست آینده حرفه‌ای فرد را از پیش تعیین کند. او از ندوشن آمد، حقوق خواند، قاضی شد، به سوربن رفت و در نهایت به یکی از چهره‌های مهم فرهنگی ایران تبدیل شد.

اسلامی ندوشن

از زمین روستا تا اعماق زمین ایران
یکی دیگر از چهره‌های ملی ایران محمد قویدل سیوکی است. او در سال ۱۳۲۴ در دهستان سیوکی تربت‌حیدریه متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در همان روستا آغاز کرد و برای ادامه تحصیل به تربت‌حیدریه رفت. پس از سربازی وارد دانشگاه تهران شد و رشته زمین‌شناسی را انتخاب کرد؛ رشته‌ای که بعد‌ها تمام زندگی حرفه‌ای او را شکل داد. در دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد با رتبه‌های ممتاز تحصیل کرد و وارد مطالعات زمین‌شناسی و صنعت نفت شد.
بخش مهمی از فعالیت‌های علمی او به شناخت ساختار‌های زمین‌شناسی ایران و حوزه‌های مرتبط با نفت و گاز اختصاص داشت. او همچنین در دانشگاه تدریس کرد و در تربیت دانشجویان زمین‌شناسی نقش داشت.

دکتر قویدل
شاید بتوان داستان او را با یک تصویر ساده روایت کرد، اما کودکی‌اش در زمینی گذشت که برای مردم روستا معنای زندگی، کشاورزی و معاش داشت. سال‌ها بعد، همان «زمین» برای او معنای دیگری پیدا کرد؛ این بار نه سطح زمین، بلکه لایه‌های زیر آن موضوع مطالعه‌اش بود. او از زمینی آمد که مردم روی آن زندگی می‌کردند و به علمی رسید که درباره آنچه در زیر همان زمین پنهان است، مطالعه می‌کرد.

روستا؛ محدودیت یا سرمایه؟
قصه این آدم‌ها قرار نیست واقعیت‌های زندگی روستایی را انکار کند. کمبود امکانات آموزشی، فاصله از مراکز علمی، دشواری دسترسی به خدمات و محدودیت فرصت‌ها، واقعیت‌هایی هستند که بسیاری از روستاییان با آنها روبه‌رو بوده و هستند. اما در کنار این واقعیت، وجه دیگری هم وجود دارد که کمتر دیده می‌شود؛ روستا فقط آن چیزی نیست که در مقایسه با شهر کم دارد؛ چیز‌هایی هم دارد که ممکن است سال‌ها بعد، در جای دیگری به کار آدم بیاید. برای بعضی از این چهره‌ها، تجربه زندگی در روستا به معنای شناخت نزدیک‌تر طبیعت، کار، جامعه محلی، فرهنگ، زبان و مسائل واقعی مردم بود؛ تجربه‌هایی که بعد‌ها در علم، هنر، ادبیات یا ورزش، شکل تازه‌ای پیدا کردند. حبیبی از کشتی محلی مازندران به سکوی المپیک رسید، علیزاده مسئله آب را از زندگی روستایی شناخت و آن را به حوزه تخصصی خود برد و مرادی کرمانی خاطرات کودکی‌اش را به ادبیاتی تبدیل کرد که میلیون‌ها نفر با آن ارتباط گرفتند.
از این منظر، مسئله فقط این نیست که چه کسی توانست با وجود محدودیت‌های روستا موفق شود؛ سؤال مهم‌تر این است که چه استعداد‌هایی در روستا وجود دارند که هنوز فرصت تبدیل شدن به چنین داستان‌هایی را پیدا نکرده‌اند؟ روز ملی روستا و عشایر می‌تواند فرصتی برای دیدن همین بخش کمتر دیده‌شده باشد؛ نه با نگاهی که روستا را صرفاً نماد محرومیت می‌بیند و نه با تصویری آرمانی که مشکلات واقعی آن را نادیده می‌گیرد. مسئله، فراهم کردن فرصت است؛ اینکه محل تولد، فاصله جغرافیایی و امکانات محدود، پیشاپیش درباره اندازه آینده یک کودک تصمیم نگیرند.

newsQrCode

نیازمندی ها