تهران زخمی این روزها در حال مرهم گذاشتن روی تن خسته اما مقاوم خود است. فرقی ندارد روزهای جنگ را در دل آن زیسته باشی یا نه. اگر حتی یک هفته هم در این شهر بزرگ سر کرده باشی، بهخوبی میدانی «اصل زیستن» چیزی نیست که به این زودیها در آن پایان بگیرد. بله، اگر یک مسیر ۲۰دقیقهای را در تهران رانندگی کنی و کمی به این طرف و آن طرف سر بچرخانی، حتما ساختمانهایی را میبینی که نیمی از آنها یا تمامشان ویران شده و یک پرچم ایران را در گوشهای از آن برافراشتهاند تا بار دیگر یادمان بیاید برای این سه رنگ زیبا، چه خون دلها خوردهایم اما ملت ما از پا نمینشیند. جنگ شوخی نیست. با شعر و کلمات فاخر هم نمیتوان زهر آن را گرفت. حتی اگر در حلقه اول و دوم اطرافیانت عزادار نشده باشی، باز هم سوگواری؛ سوگوار شهری که در خیابانهای آن قدم زدی، قهوه نوشیدی، به خوردن غذایی نشستی یا با موسیقی دلخواهت، اتوبانهای آن را از شرق به غرب و از شمال به جنوب کشاندی. حالا ساختمانهایی دیگر نیستند و انگار تهران، قطع عضو شده. جای این نبودن هنوز درد میکند اما نفس را هم نگرفته. اکنون که دیگر بیش از ۴۰روز از شروع جنگ گذشته، با شیب ملایمی، سازندگیها شروع شده و انگار باید باور کنیم زور زندگی یکبار دیگر به مصیبتها چربیده است.
خرابیها درست میشوند. ستونهای فرو ریخته برپا میشوند. تابلوهای از جا در آمده دوباره بر پیشانی ورودیها مینشینند و فقط آدمهای رفته باقی میمانند که چارهای برای بازماندگانشان باقی نگذاشتهاند. این دلتنگی را فقط با امید و شور آینده میتوان کمرنگ کرد. آن همه «ناتمامی» که در ابتدای سال گذشته مجبور به پذیرفتنش شدیم، حالا کمکم رخت تکامل میپوشد، حتی اگر دست کم تا آینده نزدیک به تنش زار بزند چراکه ما آدمهای صبوری هستیم، آنقدر صبور که جهان از مرور اخبارمان خسته شد و خودمان آن را زیستیم.