|
بهترین سکانس گروه خودشان را برای چند سکانس باقیمانده در شب آماده می کنند ، هوا کاملا تاریک شده و حامد کمیلی که از زمان دفاع مقدس چیزی به خاطر ندارد و در زمینه فعالیت هنری اش نیز اولین تجربه کار جنگی او محسوب می شود ، با انرژی از حس و حال خود می گوید: سعی کردم با روحیه رزمندگان ، آشنا شوم ، تا بتوانم نقش سهراب را بدرستی ایفا کنم. کمیلی از سکانسی که او را منقلب کرده سخن می گوید: در آخرین شناسایی وقتی متوجه می شویم منطقه زیر نظر دشمن است می خواهیم به عقب برگردیم ؛ ولی در بازگشت در روستایی متروک به یک گور دسته جمعی از عراقی ها برمی خوریم ، که یک نوزاد زنده در کنارشان است و تصمیم می گیریم نوزاد را با خود ببریم. در بازگشت با اتفاقاتی روبه رو می شویم که مسیرمان را عوض می کند و داستان فیلم ماجرایی دیگر پیدا می کند. حامد کمیلی از لحظه دیدارش با نوزاد عاشقانه حرف می زند ، خبر شهادت برادرش را شنیده و شاید احساس می کند رابطه ای در رفتن برادرش و زنده بودن این نوزاد وجود دارد و دیالوگی به یادماندنی در ذهن این بازیگر در لحظه ای که با نوزاد روبه رو می شود: اگه خودش بخواد برسونه ، می رسونه ، تو نگران چی هستی؛ من و تو یک بازی هستیم دست اون |
بچه داری در صحنه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم