زندگی در کنار باغ های سوخته

تندبادها می پیچند در کوره راهها و رد پای آدمیان را می چینند تا «پیدن کوئیه» را از چشمها دورکنند تا روی هیچ نقشه ای جا خوش نکند.
کد خبر: ۹۹۱۴۰
می پیچند تندبادها و هر چه در دسترس اهالی این کوهپایه هاست می دزدند، از دستهاشان نان ، از تن های نحیفشان جامه و از کپرهاشان زندگی و هیچ برجا نمی گذارند.
چهره اهالی پیدن کوئیه بسیار از تندباد فقرها شور خورده است و رنگ فراموشی گرفته ، نه از غار و از غارنشینی ، چرا که در کوههای جبال بارز جنوبی ، غار به مفهوم پناهگاهی برای زیست انسان نخستین وجود ندارد.اهالی پیدن کوئیه هیبت سیاه فقر را بر چهره تکیده و دوشهای لاغرشان می کشند.
آنها شکل فراموشی هستند، شکل فراموشی دولتمردانی که تنها به تمرکزگرایی و پایتخت محوری اندیشیدند و حاشیه شهرستان ها، بخشها، آبادی ها و پناه کوهها در توسعه نامتوازن نقشه های توسعه گم شدند.
آنها و بسیاری دیگر از کپرنشینان و سیاه چادرنشینان و... شکل فراموشی نمایندگانی هستند که از بلندی تهران دیگرحوزه انتخابیه خود را فراموش کرده و روستاییان کوچیده دردل کوهها را غارنشین می پندارند.
باد و خاک با سرعت از کوهها فرود می آید و دشت را پر می کنند، گاه روی جاده می آید و جلوی چشم سواری ها را می گیرد، دیوار می شود و بعد آهسته روی جاده فرو می نشیند، تا باز باد نفسی تازه کند و آن هیاهو از نو آغاز شود.
انگار حکم باد و خاک است که چشم هر گذرنده ای را می گزد و از قحط آب و خشکسالی است. آبی در رودخانه ها نیست تا این دو را مهار و آرام کند و به این دلیل است که در گذر از عنبرآباد تا روستای کلجک که ما را به پیدن کوئیه می رساند حرف آخر را باد خشک و خاک تفتیده از آفتاب سوزان می زند بر سر نخلهای سوخته و باغستان های رمق از دست داده و بی محصول ماند.
«تا پیدن کوئیه خیلی راه مانده؛» «هوشمند» دهیار کلجک جواب می دهد: «ماشین برای رفتن به آنجا خوب نیست بعد که افتادیم توی جاده خاکی 2ساعت راه است تا کلجک ، بعد ازآن باید یک ساعت هم با موتور برویم تا به پیدن کوئیه.»
ادامه می دهد:«اینجا روستای محروم زیاد است ، یعنی خشکسالی همه را محروم کرده است.»می پرسم :«تا حالا به پیدن کوئیه رفتی؛»
می گوید:«زیاد، من آنها را پیدا کردم و به مسوولان شهرخبردادم.» می گویم: «هنوز پیدن کوئیه را ندیده ام ، آنها در غار زندگی می کنند؛»
پاسخ می دهد:«غار نه، آنها کپرنشین هستند. نگاه کن مثل همین کپرها که می بینی.»حاشیه جاده روستاهای زیادی را می بینم که مردمانش درسایه کپر زندگی می کنند. در کنار باغهای سوخته.

آنها کجا هستند؛
پیدن کوئیه و روستاییان آن در هیچ کجای نقشه جایی نداشتند، نه کد روستایی و نه هیچ چیزدیگری. اما از نظر منطقه ای پیدن کوئیه جزیی از دهستان «نرگسان» به مرکزیت روستای کلجک در بخش جبال بارز جنوبی شهرستان عنبرآباد است که 130کلیومتر از شهرستان تازه تاسیس عنبرآباد و 160کیلومتر از شهر تاریخی جیرفت فاصله دارد.
برخلاف آنچه از زبان مسوولان و نمایندگان مجلس شنیده شد، مردمان پیدن کوئیه هرگز غارنشین نبودند و در بازید اولیه مسوولان شهری از منطقه هم آنها در غار زندگی نمی کردند؛ بلکه در کپر بودند.
شاید اشتباه لفظ غارنشین از آنجا می آید که در سوال از اهالی پیدن کوئیه مبنی بر این که کجا زندگی می کنید درپاسخ آنها با دست به کوه اشاره می کنند و می گویند: «در منغار». و البته منظورشان غار نیست.
منغار براساس گویش منطقه به خط اتصال دوکوه یا تپه ماهورگفته می شود و چون آنها در منغار کپرنشین بودند، این اشتباه شکل می گیرد که آنها غارنشین هستند.

پیدن کوئیه جامانده در فراموشی
جاده خاکی را می رویم تا می رسیم به کلجک ، روستایی با مردمی مهمان نواز و فقیرشده از خشکسالی ، با موتور راه می افتیم و هر تپه را که فرو می رویم و بالا می آییم چند کپر دیده می شود که کودکان پابرهنه می دوند و مردان و زنان دست تکان می دهند و حرفهای بسیاری دارند از نگفته هایشان.
من تعجب نمی کنم از دیدن این همه فقر؛ چرا که در بشاگرد، قشم ، سیستان و بلوچستان ، کپرنشین و سیاه چادرنشین فراوان دیده ام که خشکسالی امانشان را بریده است و انگار فریادشان هم به جایی نرسیده است.
نزدیک پیدن کوئیه هستیم ، یک خودروی باری قدیمی از تپه ای پایین می آید. دهیارمی گوید:«به روستای ما هم بیایید، ما همه عین هم هستیم.»
دهیار توضیح می دهد:«این آخرین روستای مانده به پیدن کوئیه است ، چند نفر از آنها که ما پیدایشان کردیم الان اینجا زندگی می کنند.»
دخترکی با لباس سبز و روسری سفید می بینم ، دهیارمی گوید: «این از همان خانواده پیدن کوئیه است که تازه پیدا شده اند.» دخترک فقط می خندد، مثل همه دختران کوچک این سرزمین و سلام می کند. دهیار می گوید:«از اینجا به بعد هرچه آدم دیدی همه پیدن کوئیه ای هستند.»
هنوز تصور غلط من این است که باید غارنشین ببینم. زیر سایه درختی زنی را می بینم با دو کودکش مثل همه زنان ایرانی ، سلام و احوالپرسی می کنیم و می گذریم.بالای تپه ای می مانیم و پایین زنان و مردانی ما را نگاه می کنند.
چند نفر از جوانها دارند تلاش می کنند چادر اهدایی هلال احمر که باد آن را از جا کنده است را دوباره به زمین میخ کنند. پایین می آیم. سلام و احوالپرسی گرمی می کنند اهالی پیدن کوئیه و من هنوز مانده ام که پس غارهایشان کجاست.
لیوانی آب می آورند و می خورم. می پرسم: «شما از اول همین جا زندگی می کردید؛» نواب پیرترین مرد این خانواده - که صورتش از آفتاب سیاه شده است - کوه روبه رو را نشان داده وجواب می دهد:«نه ، ما آن بالا تو منغاربودیم. از موقعی که فرماندار آمد ما را اینجا آوردند.»
دهیار توضیح می دهد:«جایی که اول زندگی می کردند، 4ساعت تا این جاده کوهستانی پیاده روی دارد و برای ارائه خدمات به این خانواده ها، آنها را جابه جا کرده اند و به کنار جاده آورده اند.»
همه جمع می شوند و می نشینند. ناصر و نواب پیرترین ها هستند. نمک ، محمد و جوان ترها. زن و مرد و کودک می آیند. سکوت می افتد چند دقیقه ای بین من و آنها، همدیگر را نگاه می کنیم. در ذهنم می گذرد همه سوال هایم بی جواب می ماند چرا که آنها شکل تصوری که من از آنها داشتم نیستند.
آنها شکل من هستند با این تفاوت که آنها از این قافله پرهیاهوی پیشرفت بی خبرند. نه روزنامه دیده اند نه تلویزیون ، نه رادیو گوش کرده اند و نه می توانند چیزی بنویسند، چرا که سواد ندارند هرچند که با اصرارمی گویند:«ما آب نداریم ، ما مدرسه نداریم ، ما هم می خواهیم بچه هایمان درس بخوانند.»

انقطاع و دورماندن از تاریخ
در سالهای پیش ازانقلاب خانواده های پراکنده پیدن کوئیه زیرنظرخوانین منطقه وسرطایفه های خود که به سردار معروف هستند، در فصلهایی از سال در باغهای مرکبات و خرما به کارگری و در فصلهای دیگر به چوپانی مشغول بودند.
محمد یکی از مردان میانسال این خانواده می گوید: «کار ما این بود که هر وقت چیزی برای خوردن نداشتیم ، می رفتیم روی باغ و زمین کسی کار می کردیم و نان شب را حصول می کردیم و برمی گشتیم.»
به نظرمی رسد پس از انقلاب و برچیده شدن ردپای خوانین و فوت سرطایفه ، اهالی این روستا و روستاهای دیگر منطقه به کوهها پناه می برند و شاید به همین خاطراست که آخرین خاطره تاریخی نواب و ناصرکه پیرترین این خانواده هستند تنها فرار یک شاه است که به احتمال قوی محمدرضا پهلوی بوده.
آنها احتمالا با توجه به ارتباط کارگری که با خوانین داشته اند، این نکته را شنیده اند و پس ازآن بین این روستاییان با جهان پیرامون خود قطع ارتباط ایجاد شده و آنها مساله تاریخی از جمله پیروزی انقلاب ، جنگ 8ساله با عراق و شخصیت های پس ازانقلاب را نمی شناسند.
یکی دیگر از مسائلی که باعث قطع ارتباط این روستا با دیگران می شود، خشکسالی است. به گفته جلیل پهلوان نژاد بخشدار جبال بارز جنوبی که از بومیان منطقه است ،تنها این خانواده نیستند که در کوههای پیدن کوئیه زندگی می کنند، بلکه به دلیل خشکسالی و نوع ارتزاق این جمعیت ها، خانواده های بسیاری هستند که دردل کوهها زندگی می کنند.
وی می افزاید: «این خانواده که زندگی رعیتی داشتند و خانواده های دیگر که درصدد پیدا کردن و شناسایی آنها هستیم همیشه به دلیل هوای کوهستانی در ییلاق و قشلاق بودند که بعد از خشکسالی در کوهستان ها ماندگار می شوند و ارتباطشان با مردمان دیگر بومی منطقه قطع می شود.»
پهلوان نژاد می گوید:«به همین دلیل است که تعدادی از پیرترهای این خانواده 50نفری شناسنامه دارند و جوان ترها شناسنامه ندارند، چرا که ارتباط آنها با سایر مردمان بومی قطع شده است تا این که در 29اسفند 84توسط فرماندار و سایر مسوولان شهرشناسایی می شوند.»
پهلوان نژاد درخصوص ازدواج اهالی پیدن کوئیه می گوید:«این روستاییان شیعه مذهب هستند و امور ازدواج آنها در سالهای پیش ازخشکسالی توسط سردار و بزرگ طایفه روی کاغذی ثبت می شده است.»
از آنها از دینشان می پرسم ، ناراحت می شوند و هر کدام از آنها حرفی می زند. نواب از آنها می خواهد یکی یکی حرف بزنند و خودش می گوید:«ما مسلمان هستیم. پس فکر کردید در این سالها که ما در کوهها بودیم ، چه کسی از ما نگهداری می کرد و از بچه های ما که نگهداری می کرد، فقط خدا بود.»

آنها چه می خواهند؛
نواب که پیرترین عضو این خانواده است ، می گوید: «ما چه می خواهیم وقتی که هیچ نداریم. ما درگوتیک ( کپر) زندگی می کردیم.
اما حال به ما چادر دادند که حریف بادهای این جا نیست و با وزش هر باد از جا کنده می شود.» وی ادامه می دهد: «ما آب خوردن نداریم ، خانه نداریم ، هیچکی ازما سواد ندارد.»
از «نمک » که جوان خنده رویی است می پرسم وقتی مریض می شدید چکار می کردید، جواب می دهد:«باید منتظر می ماندیم. اگر کسی از آنها که پایین تر زندگی می کنند را می دیدیم ، به آنها می گفتیم قرصی ، چیزی برای ما بیاورد.»
نواب درادامه می گوید: «زن من پایش شکست و دوسال همین طور با برگ درخت ضماد درست کردیم و به پایش زدیم و با چوب درخت پایش را بستیم.»درخصوص خوراک ، ناصر که او هم از پیرمردهای این خانواده است می گوید: «یک وقتی آرد و چایی برای ما می آورند ولی وقتی اینها تمام می شد، برگ درخت را می جوشاندیم و می خوردیم.»
یکی اززنان می گوید:«ما 7زنینه (زن) هستیم ، 10 مرد(متاهل) بقیه بچه هستند.چادرهایی که آورده اند هم به همه نرسیده است و دو خانواده هنوز توی کپر می خوابند.»
نواب می گوید: «ما از دولت می خواهیم به ما برسد. ما مدرسه ندیدیم ، بچه ها درس نخواندند و... ما هیچ نداریم.دولت باید فکری بکند.»
چشمم می افتد به بچه ها که در کپری جمع شده اند مثل همه کودکان ایرانی. بعضی خجالت می کشند و بعضی کنجکاوی می کند و...از نواب می پرسم که هیچ خاطره ای از پدرش دارد، کم یادش است و نگاهش تا ناکجاآباد دوری می رود.
آفتاب پشت کوه می نشیند و شب فرا می رسد و آنها مهیا می شوند تا آتش روشن کنند برای زندگی در تاریکی و مضطرب هستند که بازهم تن کودکی درآتش نسوزد. با همه خداحافظی می کنم. می نشینم پشت موتور و با دهیار راه می افتیم با خاطره ای ازکسانی که تا قبل از این خاطره هیچ کسی نبوده اند.

16مصوبه
بهنام سعیدی فرماندار عنبرآباد می گوید: آنچه در تیتر روزنامه ها، آمد مبنی بر انسان اولیه و غارنشین ، اجحاف به انسان های محروم منطقه بود.
اینجا فقط محرومیت وجود دارد و آن هم به خاطر 8سال خشکسالی منطقه که بیشترین آسیب را به منطقه جبال بارز جنوبی وارد کرده است. در بازدید اولیه به تاریخ 29اسفند 84ازمنطقه ، ما فقط محرومیت دیدیم.
گروه پزشکی که همراه ما بود، نسبت به مداوای افراد که به نوعی مشکل داشتند پرداختند. بعد از آمدن از روستا جلسه ای با حضور همه مسوولان در فرمانداری برگزار شد که درآن 16مصوبه درخصوص اهالی به تصویب رسید.
ما از بخشدار منطقه خواستیم در منطقه تحقیق کند و روستاهای مشابه پیدن کوئیه را پیدا کرده و گزارش دهد که روستاهای سرسیدن ، گدارشاه ، بنگلو و... نیزبه همین میزان محرومیت درعمق کوهها شناسایی شدند. انتقال این افراد به محل که به آب و جاده نزدیک باشند مصوبه دیگری بود که انجام شد.
اداره های بهزیستی ، هلال احمر و کمیته امداد موظف شدند ارزاق عمومی را ماهانه بین این افراد توزیع کنند. هلال احمر نسبت به اعطا چادر به این افراد موظف شد. شبکه بهداشت و درمان موظف به واکسیناسیون اهالی این روستا شد که به طور مرتب سرکشی انجام می شود.
آموزش و پرورش عشایری موظف شد که نسبت به آموزش فرزندان اهالی پیدن کوئیه اقدام کند. اداره عشایری نسبت به بهبود وضعیت راه آهن منطقه موظف شد. کمیته امداد نیز موظف به تهیه کفش ، لباس و... شد و همچنین مقرر شد این نهاد نسبت به تحت پوشش قراردادن تمامی افراد روستا اقدام کند که مراحل قانونی آن درحال انجام است.
بهزیستی نیز موظف شد خانواده های بی سرپرست ، بد سرپرست و... را تحت پوشش قراردهد. اداره ثبت احوال نیز نسبت به صدورشناسنامه برای افراد که فاقد شناسنامه هستند موظف شد. همچنین براساس اقدام استاندارکرمان مقررشد تا 20واحد مسکونی برای اهالی پیدن کوئیه احداث شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها