منتظر ماندیم تا بهناز جعفری کمی فرصت سرخاراندن پیدا کند، اما با تمام شدن یک کار تلویزیونی اسباب کشی او به خانه جدید پیش آمد. با این حال فردای روزی که او به خانه جدید اسباب کشی کرد، در دفتر روزنامه جام جم پذیرای این بازیگر شدیم.
کد خبر: ۶۸۴۸۶
می گفت : «اگر خیلی ها این مصاحبه را بخوانند، تعجب می کنند که چگونه توانستید مرا گیر بیاورید، چون همه می دانند که دست به فرارم خوب است».
بهناز جعفری همان لعیای سریال خاک سرخ. متولد 53 است و سال 72 در رشته ادبیات نمایش در دانشگاه شروع به تحصیل کرده است.
می گوید نپرسید چه زمانی درسم تمام شد چون سالها طول کشید تا پایان نامه ام را تمام کنم. و بعد اولین فیلمش روسری آبی که خودش با شوخی می گوید: دیگر شد آش شله قلم کار! از جعفری سریال دوران سرکشی و فیلم تهران ساعت 7 صبح را به یاد داریم ، ضمن این که «باغهای کندلوس» و «بیدار شو آرزو» را در نوبت اکران دارد و اکنون بعد از بازی در سریال خاک سرخ برای دومین بار در سریال 101 راه برای ذله کردن پدر و مادرها به کارگردانی حجت قاسم زاده اصل در نقش نگار ظاهر شده است.
شروع کنیم؛
من آماده گاردم در مقابل سوالات تکراری و دوست نداشتنی همکاران شما. این که از کجا شروع کردید. چه شد بازیگر شدید و یا از بچگی ادای فامیل را در می آورید.
شاید هم این طور نشد، از 101 راه زیاد صحبت کردید؛
راجع به این کار تا حالا حرف نزدم و چون خودم هم سر کار بودم تا حالا جسته و گریخته دیده ام.
خوب به نظرتان چگونه بوده؛
من بیشتر حرفها و تحلیلهای مردم را جمع بندی می کنم. آن هم بیشتر کسانی گه از این حرفه به دورند اما هنر را دوست دارند. کسانی که تماشاگر پر و پا قرص کارهای تلویزیونی هستند.
خب راجع به این سریال چه می گفتند؛
باورپذیری آن برای مخاطب کم بوده ، بچه ها حرفهای قلمبه و سلمبه می زنند و گفته هایشان سنگین است. بعضی جمله ها یا کلمات برای مخاطب قابل هضم نیست. نمی دانم چرا، کارگردان از همه اینها گذشته است.
در کشورهای خارجی و اروپایی به دلیل متفاوت بودن سطح فرهنگها، خیلی چیزها راحت تر پذیرفته می شود، اما چون تماشاچی ما در حد متوسط است ، و معمولا کمتر پیش می آید که آدمهای فرهیخته ، جویا و پویا بنشینند و کارهای محدود تلویزیون را ببینند.
چون آنها همیشه سرشان به کتاب خواندن گرم است ؛ لذا این کار کمی ضد تماشاچی شده است. با این حال ، بچه ها خوب بازی می کنند و دوستشان داریم.
همه می گویند این دو پسر خوشگل را از کجا آوردید؛
با کارگردان برای اشاره به این نکته ها صحبتی نکردید؛
من با این کارگردان قبلا تله فیلم تردستی را با مجید مظفری و صبا کمالی کار کرده بودم . آن کار را خیلی دوست داشتم و آن زمان هم که در کار بودم نمی دانستم چگونه از آب درمی آید.
با تردید جلو می رفتم و یار اکورد بازی ام کمی جابه جا می شد. یک کار مختصر و کوچک بود که فقط دیالوگ هایم را می گفتم و سعی می کردم فقط نقشم را «درست» بازی کنم. به نظرم ، آن زمان فیلمنامه با طراوتی بود، اما این سریال را که خواندم ، فیلمنامه قطوری به کلفتی یک وجب داشت و ماهها طول کشید تا آن را بخوانم. وقتی خواندم ، خوشم آمد. ممکن است از ابتدا کاری را مونتاژ شده ببینم. اما نقش من حداقل در صفحات سفیدی که نوشته شده بود، پرانرژی تر بود. انگار بچه ها همه در کار خسته بودند و آهسته بازی کرده اند. که به نظرم این موضوع به کار ضربه مهلکی وارد کرده است.
این فضای ساکت و ساکن؛
بله ، درست همین فضاست که در آن دیالوگ هایی گفته می شود. به نظرم آقای قاسم زاده فیلمنامه نویس خوبی است.
از جمله آدمهایی که شاید یک سال طول بکشد تا فیلمنامه را بنویسد؛ ولی نه این که همیشه در حال نوشتن باشد و کاری را فقط به قصد پایان بردن تمام کند، آدمی این کاره است.
خودم احساس می کنم ریتم کار در جاهایی که من هستم ، خیلی تند است و آنقدر مونولوگ هایم را تند گفته ام که خیلی ها می گویند اصلا چی گفتی؛!
در بین صحبت هایتان گفتید وقتی فیلمنامه را بخوانید، نقش را تجسم می کنید.
البته اگر کل فیلمنامه را بدهند که معمولا کمتر پیش می آید. بیشتر آن بخش را می دهند که خودم کار کردم ، این اتفاق لطمه بزرگی به کار می زند. البته معمولا می گویم باید کل فیلمنامه را بخوانم تا ببینم من کجای کار ایستاده ام.
چقدر در انتخاب هایتان وسواس دارید که تکراری نشوید؛
تقریبا در همه کارها این طوری بوده. اما این نقش خیلی کوتاه است و مثل لعیای خاک سرخ نیست و نقش خیلی در کار دیده نمی شود و نقش اصلی نیست و خودم هم از ابتدا ترس داشتم که نقش معلم را تکرار نکرده باشم.
ولی خوشبختانه وقتی صحبت می کنیم. خیلی ها می گویند اصلا متوجه نشدیم این بهناز جعفری است که حالا معلم است.
همه این نقشها دنیای مختلفی دارند. همیشه احتیاط اولیه را راجع به کارها دارم و به درصد خطا و اشتباه هایم فکر می کنم.
به چه شکل؛
یک مرتبه به دل کاری می روم و می بینم کم دارم و با خودم می گویم من اصلا روحیه ام آماده این کار نیست. البته باید بگویم در خود کارها هم ضعف هایی دیده می شود و همه کارها، همه کارگردان ها و همه متن ها هم دلپذیر نیست.
از ابتدای شروع به کار چقدر از ایفای نقش هراس داشتید؛
این ترس کلی و جزیی همیشه وجود دارد. مثل ترسی که همیشه شب اول اجرای تئاتر پیش می آید. شاید گفتن این حرفها کمی بی مبالاتی باشد؛ اما انگار چیزی که آدم به آن آگاه است ولی ترسش را دارد، همیشه شب اول اجرا رخ می دهد و اگر برای کسی رخ ندهد، من به بازیگر بودنش شک می کنم.
خودم که همیشه شب اول فکر می کنم مرده ام و این جسد من است که دارد حرکت می کند.
حتما برای شب هزار و یکم با ادای دیالوگ های سنگین هم چنین بود؛
بله ، آن که هر شب بود، اما به غیر از شبهای اول ترس جزیی تر می شود، انگار تازه چشمهایم همه جا را می بیند و کمی به جمعیت نگاه می کنم اما شبهای اول انگار هیچ چیز نمی بینم.
فکر کنم تا حدودی توانستید با وجود این ترس درست عمل کنید و الا ما حالا بهناز جعفری را کمتر می شناختیم ، اما جایی هم بوده که به واسطه این ترس در بازی کم بیاورید و کنار بکشید؛
وقتی که ترس و دلهره پیش می آید ذهنم را به جایی می برم که به این فکر کنم که من از نقشم باید لذت ببرم و با این حالم زندگی کنم و نقش را زنده نمایم. چون نقش امانتی در دستان من است. مثلا در شرایط خاصی که قرار می گیرم مثل بم. ممکن است شرایط آنقدر ترسناک و مهیب باشد و من به نوعی در آن فضا و شرایط احساس کوچکی کنم. انگار این ترس ماده ای در بدن من ایجاد می کند که همیشه این تناقض را احساس کنم.
شما اشاره خوبی کردید فکر می کنم موسیقی سریال ، ریتم کار را کندتر کرده است؛
به نظرم کار موسیقی خیلی بهتری می خواست و مونتاژ خیلی سریع تری. انگار همه چیز از فیلتر منطق و عقل عبور کرده است. همه چیز خیلی تصنعی است.
شما بازیگر نقشهای کوتاه و البته موفق هستید، فکر می کنید روی شما به عنوان بازیگر چه حسابی باز می کنند که این نوع نقشها را به شما می دهند؛
چه حسابی می کنند... سخت شد،... نمی دونم.
خیلی دوست دارم بدانم که آنها چه چیزی از من می بینند و چه چیزهایی ندیده اند که مرا انتخاب می کنند. دوست دارم خودم از کارگردان هایی که با آنها کار کرده ام بپرسم چرا من را انتخاب می کنند.
شاید داشتن قیافه ای که به گریمهای مختلف جواب می دهد، بی تاثیر نباشد؛
فکر می کنم انتخاب کارگردان ها هم بیشتر بر این اساس باشد، یعنی (تیپ ، قیافه و کمی از حسهای طرف ) همیشه به توانایی ها شک دارم ، اصلا دوستشان ندارم به همین دلیل هیچ وقت نمی توانم بگویم از کاری خیلی راضی هستم احساس می کنم ضعف دارم و برای نقش کم گذاشته ام.
برای این کار (101 راه...) هم به خودم رحم نمی کنم ، همیشه با «توانایی و درک » و انتقال آنها مشکل دارم.
پس بازیگری هستید که کارهای خودتان را ناجوانمردانه نقد می کنید؛
همیشه دوست دارم کسی نزدیک من باشد مثل گلاب آدینه ، چون خیلی قبولش دارم و او هم خوب مرا می شناسد. ضمن این که همیشه از خودم فرار می کنم و اگر خیلی با خودم تنها بمانم ، جنگم می گیرد. دوست دارم بخشی از خودم را به بقیه ای بسپارم که قبولشان دارم و بیشتر می پرسم که بگویید من چگونه ظاهر شدم.
مثلا در 101 راه ... چه نقدی بر بازی خودتان دارید؛
متوجه شدم در این کار لهجه من و حرف زدن ومیمیک چهره ام یک جاهایی تصنعی شده است.
برای شما مهم است نقش کوتاه باشد یا بلند. با تجربه ای که دارید فکر می کنید بیشتر می توانید از عهده چه نقشی برآیید؛
من اصولا از نقشهای بلند می ترسم و همیشه فکر می کنم کسی که نقش اول را دارد، سکان دار ماجراست. شاید فقط نقش اصلی هم یک اسم باشد؛ اما وظیفه سنگینی است. اما اگر نقش کوتاهی وجود داشته باشد که من تمرکزم روی آن بیشتر شود، احساس بهتری دارم. تا این که نقش اصلی باشد. مثلا در فیلم خانه ای روی آب ، آن نگاه رویا نونهالی خیلی بلندتر از هر نقش بلندی بود.
پس اگر نقش اصلی داشته باشید، رد می کنید؛
اگر نقش بلند نقش خوبی باشد، هیچ وقت آن را رد نمی کنم و این ترس شیرین را به دل می خرم ولی نقش بلند مثل زنی که در «عشق طاهر» بود یا نقش زنی که در تخته سیاه داشتم ، آن چنان به دل خودم ننشست.
اوایل برای فایق آمدن بر نقشهایتان چه می کردید؛
دو تا حس همزمان در من وجود داشت یکی شعف کودکانه برای ورود به این عرصه و بعد درگیری با نقش و با شخصیت خودم.
مثل شعف بازی اولتان در روسری آبی؛
وقتی روسری آبی را می بینم ، می گویم من چرا این طوری هستم ، یا چرا این جوری بازی کردم آن زمان آنقدر خوشحالی درونی ام زیاد بود که به محیط و شخصیت پردازی فکر نکردم و فقط این شعف حاکم بود؛ ولی بعدها تبدیل شد به یک مساله غیرتی که حالا باید نشست و از حیثیت و آبروی کار دفاع کرد.
چقدر انتخاب می کنید و چقدر انتخاب می شوید؛
من بیشتر در رودربایستی قرار گرفته ام. یعنی دوره ای بوده که دلم خواسته کار نکنیم و گفتم که می خواهم زبان بخوانم و بعد می روم کلاس زبان و به خودم می گویم بهناز باید زبان بخواند؛ ولی چه کار کنم که نمی شود.
با این حال سعی می کنم رودربایستی دیده نشود و کار خوب به چشم آید. فکر نمی کنم زیاد در رودربایستی مانده باشید.
بیشتر فرار کردم اما اگر نقش را بپسندم دیگر کار شروع شده حتی بعضی وقتها در طول کار با همه عشقم به کار جلو می آیم ؛ ولی برخی اوقات می بینم کارگردان اشرافش ضعیف است ، یا در طول کار می گویند متن تغییر کرده است که این مسائل خیلی به کار لطمه می زنند.