در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

آنها فرزندی ندارند و شیرین بابت این که در این مدت در برابر شوهرش مقاومت کرد و بچهدار نشد خیلی خوشحال است با این حال میداند تحمل این شکست برایش سخت است. این زوج در دادگاه خانواده شماره دو تهران تشکیل پرونده داده و درخواست طلاق توافقی کردهاند.
پرده اول؛ روایت شیرین
من و شوهرم همکلاس بودیم. سال اول دانشگاه با هم آشنا شدیم. آرش از دانشجویان فعال و درسخوان بود. من از نظرات و عقایدش خیلی خوشم میآمد و فعالیتهای ما باعث شد هر چه بیشتر به هم نزدیک شویم.
من در فعالیتهای خارج از دانشگاه خیلی فعال بودم و در کلاس هم همیشه جو را دستم میگرفتم. خیلی از استادان مرا میشناختند و وقتی لازم بود کاری انجام شود از من کمک میگرفتند. این طور بود که میان دانشجویان معروف شدم و بعد هم به دلیل فعالیتهای مشترکی که با آرش داشتم رابطهام با او خیلی خوب شد. البته به صورت پنهانی رقابت عجیبی بین ما شکل گرفته بود. هر دوی ما خیلی کتاب میخواندیم و در کلاسهایی که با هم داشتیم بحثهای مفصلی راه میانداختیم.
دوران لیسانس که تمام شد، آرش فوقلیسانس قبول شد. او در آن دوران مرتب با من تماس میگرفت و با هم ارتباط داشتیم. من درسم را ادامه ندادم و در شغلی غیرمرتبط مشغول به کار شدم.
در این مدت آرش هم درسش را تمام کرد و در یک مرکز مشاوره مشغول به کار شد. او گاهی از من کمک میگرفت و درباره کیسهایش با من صحبت میکرد و میخواست که کمکش کنم.
از طرفی خودم در شغلی که انتخاب کردم خیلی موفق بودم. زندگیام به همین منوال ادامه داشت تا این که یکی از استادان سابقم به من پیشنهاد داد درسم را ادامه بدهم. او گفت اگر این کار را بکنم، میتوانم بسیار مفیدتر باشم. با اصرار استادم در کنکور فوقلیسانس شرکت کردم و قبول شدم.
بعد از پایان درسم بود که خیلی زود توانستم با یک مرکز مشاوره همکاری کنم. به دلیل ارتباطات خوبی که داشتم خیلی در کارم موفق بودم. در آن دوران به ازدواج فکر نمیکردم و بیشتر مشغول کارم بودم. من زوجهایی را میدیدم که با چه عشق و علاقهای با هم ازدواج کرده و حالا چطور دگرگون شده بودند. در همین اثنا آرش از من خواستگاری کرد. زمانی که از من خواست با او ازدواج کنم، دانشجوی دکترا بود. مخالفت کردم و گفتم به ازدواج خوشبین نیستم و نمیخواهم خودم را اسیر مسائلی بکنم که پایان خوشی ندارد. اصرارهای آرش تمامی نداشت. او میگفت ما میتوانیم خوشبخت باشیم و میتوانیم زندگی خوبی باهم داشته باشیم. حرفهایش قشنگ بود. آنچه درباره زندگی مشترک میگفت کاملا درست بود و اگر آن راهی را که او گفته بود، پیش میگرفتیم، میتوانستیم خوشبخت باشیم.
من هم به دلیل قولهایی که دادهبود دل به دریا زدم و پیشنهاد ازدواجش را قبول کردم. مطابق اصولی که بلد بودم ما میتوانستیم خوشبخت باشیم البته اختلافاتی با هم داشتیم که به نظرم قابل حل بود. من و آرش ازدواج کردیم. مراسم خیلی ساده بود.
در عقد فقط خانوادههایمان حضور داشتند و در مراسم عروسی هم چند نفری دوست و آشنا دعوت شده بودند و تعداد مهمانان به 50 نفر هم نمیرسید. راستش من به تجملات اعتقادی نداشتم و در برابر خواسته مادرشوهرم که عروسی مجلل دوست داشت، ایستادگی کردم. خانه کوچکی داشتیم و جا کم بود، اما دوستش داشتم و همه چیز خیلی خوب شروع شد.
بعد از چند ماه زندگی مشترک فهمیدم اشتباه نکردهام و آدمها میتوانند با ازدواج درست، خوشبخت شوند. عاشق شوهرم بودم و دیگر حاضر نبودم ترکش کنم. ما هردو کار میکردیم و درآمد خوبی هم داشتیم، اما کمکم فهمیدم آرش به دلیل پیشرفت خودش با من ازدواج کردهاست.
او از من خواست تا در تاسیس یک مرکز مشاوره شریک شویم. گفت میتوانیم وام بگیریم و کارمان را گسترش بدهیم. چون خیلی به شوهرم اعتماد داشتم قبول کردم، اما بعد فهمیدم او قصد دارد کارم را از من بگیرد. آرش به دلیل این که من را زن موفقی دید به من نزدیک شد و تا حدی هم توانست به نیتش برسد. او همه سهم مرا از شغلم گرفت. او هم مثل مردان دیگر قصد سوءاستفاده داشت و من هرچند دیر، اما فهمیدم اشتباه کردهام. سر این موضوع اختلافات ما شدید شد. من بچه ندارم و نگرانیای هم از این بابت ندارم و ترجیح میدهم از اول شروع کنم، اما به این وضع ادامه ندهم.
پرده دوم؛روایت آرش
من شیرین را دوست داشته و دارم. او زن بسیار خوبی است و اگر بتواند شغلش را از زندگی شخصیاش جدا کند، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد . شیرین روانشناس موفقی است و کسی به این موضوع شکی ندارد اما دچار یکسری بدبینیها شده که ناشی از همین کاراست. سالهای زیادی است که او را میشناسم و ما با هم خاطرات مشترک زیادی داریم. مثل هر مردی که دوست دارد همسرش را خوشبخت کند من هم زنم را خوشبخت میخواستم و دلم میخواست او را در آسایش کامل ببینم. میدانستم چقدر شغلمان برایش مهم است پس هرکاری برای گسترش آن انجام دادم اما شیرین به دلیل بدبینی که دچارش بود مرتب با من مخالفت میکرد.
او دچار وحشت شده و فکر میکند در برابر هرآنچه نمیخواهد و نمیپسندد باید مقاومت سرسختانه بکند و همه چیز را آنطور که دوست دارد، تغییر بدهد. زمانی که ما به توافق رسیدیم با هم ازدواج کنیم مادرم اصرار کرد مراسم عروسی مفصلی بگیریم. من تنها پسرش بودم و او دوست داشت جشن عروسی من باشکوه باشد، اما وقتی موضوع را به شیرین گفتم مقاومت کرد.
به من میگفت مادرت در زندگی ما دخالت میکند. با این که تمکن مالی داشتیم شیرین حاضر نشد قبول کند عروسی بگیریم. اول فکر میکردم این رفتارهایش به دلیل حساسیتهای زنانهای است که نسبت به مادرم دارد، اما بعد دیدم این موضوع در زندگی شخصیمان هم بازتاب دارد. هر چه من میگفتم مخالفت میکرد. میگفت آن طور که دوست دارد زندگی میکند و کسی حق ندارد با او مخالفتی بکند.
از وقتی من دکترا گرفتم فکر میکرد نسبت به او موضع دارم و سعی میکرد در برابرم ایستادگی کند. حاضر نبود حقم را بدهد و من هم مجبور شدم در مورد دفتری که در آن کار میکردم بگویم باید وام بگیرم و نصفش باید به نام من باشد.
شیرین میخواست انتقام همه اتفاقاتی را که برای زنان میافتد از من بگیرد، حتی درباره بچهدار شدن که حق طبیعی من بود مقاومت کرد. من دارم به میانسالی میرسم و دوست دارم بچهای داشته باشم. نمیخواستم فاصله سنی من و بچهام بیشتر از این بشود.
شیرین من را از این حق محروم کرد چون فکر میکرد بچه مانع پیشرفت اجتماعیاش میشود. من زنم را دوست دارم، اما اختلافات و بیحرمتیها بین ما آنقدر زیاد شده که دیگر نمیتوان به این زندگی ادامه داد. شیرین با کارش ازدواج کرده و هیچ کس نمیتواند او را با این شرایط بپذیرد.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
تفکیک نقشها
عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده
صحبت کردن درباره این پرونده کمی مشکلتر از دیگر پروندههاست. باید دقت کنیم اتفاقی که برای شیرین و آرش افتاده برای بسیاری از زوجهای دیگر که در کار و تحصیلات موفق هستند رخ داده است و میدهد. دلیل اصلی آن هم عجز از جدا کردن زندگی شخصی و اجتماعی است. زن یا مرد باید بدانند هر چقدر هم که در حرفه خود موفق باشند و هر چقدر هم که از نظر تحصیلات و دانش در رتبه بالایی قرار داشته باشند در محیط خانواده دارای نقش و وظایف مشخصی هستند. نقش همسری نقشی نیست که بتوان آن را تحت پوشش نقشهای دیگر در زندگی فردی یا اجتماعی قرار داد. برخلاف این دیدگاه که چنین اختلافاتی فقط در زوجهایی با سطح تحصیلات و جایگاه اجتماعی پایین یا متوسط رخ میدهد ما شاهد هستیم مشکلاتی از این نوع در سطوح بالای اجتماعی هم رخ میدهد و دلیل آن هم درهم آمیخته شدن نقشهای هر فرد و ناتوانی او از تفکیک آنهاست. / ضمیمه تپش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: