گفت‌وگو با مردی که متهم به قتل دوستش است

جنایت بعد از معامله گنج قلابی

رویای یکشبه پولدار شدن هنوز برای خیلی از جوانان فریبنده است و آنها فکر می‌کنند می‌توانند این رویا را به واقعیت تبدیل کنند. آرش و دوستانش متهم هستند برای این‌که بتوانند یکشبه پولدار شوند مردی را به قتل رسانده‌اند. هرچند آنها موفق به جلب رضایت اولیای‌دم شدند، اما آرش که دو هفته قبل در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده است، می‌گوید قتلی در کار نبود و مسعود به مرگ طبیعی جان باخت. او جزئیات حادثه را برای ما توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۶۰۰۷۲۴

متهم هستی به اتفاق دوستانت مردی را به قتل رساندی. این اتهام را قبول داری؟

ـ قتلی که در کار نبود، اما قبول دارم جسد مسعود را دفن کردیم.

پس مسعود چطور جان باخت؟

ـ او به مرگ طبیعی مرد، اما ما ترسیدیم و جسدش را دفن کردیم.

چرا ترسیدید؟ تو که مدعی هستی در قتل نقشی نداشتی.

ـ چون مقتول را در خانه نگه‌ داشته‌بودیم.

چرا این کار را کردید؟

ـ او باعث شده ‌بود از ما کلاهبرداری شود و برای این‌که به پولمان برسیم، مجبور شدیم او را چند روزی در خانه‌مان نگه داریم.

مسعود چه کار کرده‌ بود؟

ـ به دروغ به من گفت یک نفر را می‌شناسد که گنج‌ دارد. من هم تمام دارایی خود و دوستانم را دادم تا این گنج را به دست بیاورم.

تو که می‌دانستی خرید گنج غیرقانونی است، چرا قبول کردی؟

ـ چون فکر می‌کردم می‌توانم رویایم را به واقعیت تبدیل کنم. می‌خواستم یکشبه پولدار شوم. وقتی شنیدم او گنج دارد با خودم گفتم دیگر سختی‌هایم تمام شد و حالا می‌توانم یکشبه پولدار شوم و همه سختی‌ها را پشت سر
بگذارم.

وقتی مسعود به تو گفت گنج‌ دارد، از او درباره این‌که از کجا آورده نپرسیدی؟

ـ پرسیدم این گنج را از کجا آوردی و او گفت در بیمارستان با مردی آشنا شده که در روستایشان گنج پیدا کرده و دنبال کسی است آن را
بفروشد.

مسعود چرا در بیمارستان بود؟

ـ او تصادف کرده‌ بود و مدت زمان طولانی در بیمارستان بود. وضع خوبی نداشت حتی وقتی که از بیمارستان بیرون آمده‌ بود نمی‌توانست راه برود و شرایط ‌خوبی نداشت. می‌گفت مدتی که بیمارستان بود با بیمار تخت روبه‌رویش آشنا شده است. او ادعا کرده در روستایشان که در اطراف تهران است، گنج پیدا کرده‌ است.

چرا به تو پیشنهاد داد که گنج را بخری؟

ـ ما سال‌ها بود همدیگر را می‌شناختیم به من گفت چون پدرم به او کمک کرده‌ است تصمیم گرفته مرا به آن مرد معرفی کند. من هم حرفش را باور کردم.

پدرت چه کمکی به او کرده‌ بود؟

ـ مدت‌ها قبل مسعود و همسرش از هم جدا شدند و مسعود بی‌خانمان شد. او شب‌ها در پارک می‌خوابید. پدرم او را به خانه​مان آورد. یک اتاق با وسایل به او داد. مبلغ بسیار کمی هم از او اجاره می‌گرفت. مسعود به پدرم
مدیون بود.

بعد از این‌که مسعود پیشنهاد خرید گنج را داد تو چه کردی؟

ـ من اول به حرفش اعتماد نکردم و گفتم باید سکه‌هایی را که مدعی هستی پیدا شده به ما بدهی تا امتحان کنیم. او هم برای ملاقات ما با صاحبان گنج قرار گذاشت.

سه مردی که قرار بود گنج را بفروشند، دو سکه به عنوان نمونه به من دادند. من هم آن را پیش طلافروش بردم و گفتند سکه‌ها واقعی است. این طور بود که تصمیم گرفتم سکه‌ها را
بخرم.

چقدر بابت سکه‌ها پول ‌دادید؟

ـ قرار بود 50 میلیون تومان بابت سکه‌ها بدهم. این پول را نداشتم به همین دلیل به سه نفر از دوستانم گفتم. بالاخره با قرض از آشنا و فامیل پول را جور کردیم و به محل قرار رفتیم. آنها گونی سکه را تحویل دادند و پول‌ها را
گرفتند.

چه زمانی متوجه شدی سکه‌ها تقلبی است؟

ـ وقتی که در ماشین بودیم. در گونی را که باز کردیم متوجه ‌شدیم سکه‌ها با چیزی که قبلا به عنوان نمونه به ما داده‌ بودند، کاملا فرق دارد.

آن زمان مسعود هم با شما بود؟

ـ نه او همراه ما نبود. مردانی که قرار بود سکه‌ها را به ما بدهند گفته ‌بودند نباید مسعود باشد. می‌گفتند به او اعتماد ندارند.

پس چطور شد دوباره به سراغ مسعود رفتید؟

ـ راستش ما هم اول متوجه نشدیم که مسعود با آنها همدست است. وقتی خودمان تماس گرفتیم و دیدیم فروشندگان همگی تلفن‌هایشان را خاموش کرده‌اند از مسعود خواستیم با آنها تماس بگیرد. وقتی تلفن مسعود را جواب دادند، متوجه شدیم مسعود با آنها در تماس است و نقشه را باهم طراحی کرده‌اند.

چرا به پلیس شکایت نکردید؟

ـ چون ما آدرسی از سه مرد کلاهبردار نداشتیم. آنها هیچ آدرسی به ما نداده ‌بودند، ضمن این‌که کار خودمان هم غیرقانونی بود و فکر کردیم ممکن است خودمان به دام بیفتیم.

چرا آدرس را از مسعود نگرفتید؟

ـ وقتی از مسعود خواستیم آدرس به ما بدهد، گفت آنها را نمی‌شناسد و فقط در بیمارستان با یکی از آنها هم اتاق بوده. حتی گفتیم مشخصات کامل را بده گفت نمی‌داند. ما آشنایی در بیمارستان پیدا کردیم و خواستیم آن محدوده زمانی را بررسی کند و بگوید چه کسی در تختی که مسعود مدعی ‌است بستری بوده، اما مشخص شد اصلا آن تخت مریض نداشته ‌است. آن موقع بود که مطمئن شدیم مسعود و سه مرد کلاهبردار با یکدیگر همدست هستند و مسعود برای ما دام پهن کرده ‌بود. حتی نقشه این را ‌که مسعود حین معامله نباشد آنها
کشیده‌ بودند.

وقتی واقعیت مشخص شد، چرا مسعود نمی‌خواست آنها را معرفی کند یا پول را بدهد؟

ـ یک‌بار به ما گفت خودش پول را می‌دهد. مدعی‌ بود آنها سر مسعود هم کلاه گذاشته‌اند. حتی به من گفت خانواده‌اش پول را می‌دهند اما خبری نشد تا این‌که من فهمیدم دروغ می‌گوید.

او چه دروغی به تو گفته‌ بود؟

ـ مسعود به من گفت سرش کلاه گذاشته‌اند و روستاییان دیگر با او تماس نمی‌گیرند. اما بعد من فهمیدم مسعود از طریق پیامک با آنها ارتباط دارد و قرار است به حساب مسعود پول بریزند.

شما بیشتر از یک هفته مسعود را در خانه‌ای محبوس کردید. چرا؟

ـ ما خودمان هم با مسعود بودیم او را در آن خانه نگه داشته‌ بودیم تا جای کلاهبرداران را بگوید و پولمان را پس بگیریم.

پس چرا او را کتک زدید؟

ـ ما چند ضربه به او زدیم اما کتکی که زدیم در حدی نبود او را بکشد. ما چند سیلی و ضربه به بدنش زدیم. او زنده‌بود.

پس چطور شد که فوت کرد؟

ـ مسعود تصادف کرده ‌بود و حال خوبی نداشت. اعتیاد شدید هم داشت و خمار بود. صبح روز حادثه وقتی بیدار شدم به حمام رفتم و دیدم خودش را کثیف کرده. او را شستم و از حمام بیرون آوردم. خیلی حالش بد بود لباس‌هایش را پوشاندم و می‌خواستم برایش چیزی آماده کنم بخورد، که متوجه شدم فوت کرده‌ است.

شما که می‌دانستید او اعتیاد دارد، چرا حبسش کرده‌ بودید؟

ـ او خودش مواد تهیه می‌کرد و حتی چندباری هم ما برایش مواد تهیه کردیم که نمیرد. قصدمان این نبود او را زجر بدهیم، فقط پولمان را می‌خواستیم.

جسدش را چه کردید؟

ـ جسد سه روز در خانه ماند. نمی‌دانستیم باید با آن چه کنیم. هرسه ما خیلی ترسیده ‌بودیم. تصمیم خودمان را گرفتیم و جسد را دفن کردیم، اما بعد از مدتی خانواده‌اش متوجه شدند او گم شده‌ است. موضوع را به پلیس گزارش دادند و بعد هم ما دستگیر شدیم.

چطور شد که توانستید رضایت بگیرید؟

ـ پدر و مادر هرسه نفر ما خیلی تلاش کردند. ما مدت‌ها دنبال رضایت بودیم، سرانجام وقتی اولیای‌دم به اصل ماجرا پی بردند که ما واقعا تنبیه شدیم و قصدمان قتل نبوده و همه چیز به خاطر یک اتفاق بود، قبول کردند رضایت بدهند. خدا را شکر توانستیم از قصاص نجات پیدا کنیم. من واقعا نمی‌خواستم این قتل اتفاق بیفتد. ما فقط پولمان را می‌خواستیم. اگر مسعود سرما کلاه نمی‌گذاشت، ما مجبور نمی‌شدیم پول قرض کنیم. متاسفانه او اعتیاد داشت و همین هم باعث شده‌ بود چنین نقشه‌ای بکشد. اگر پول برای خودمان بود، ما کاری نمی‌کردیم، اما چون پول را قرض کرده‌ بودیم بدهکار بودیم، و باید آن را پس می‌دادیم. البته قبول دارم که اشتباه کردیم باید شکایت می‌کردیم و از راه قانونی پول را می‌گرفتیم. ما هر سه در زندان تنبیه شدیم و خدا را شکر که خداوند توبه‌مان را قبول کرد. قول می‌دهم از این به بعد راه درست را در زندگی پیش بگیرم و دیگر خطا نکنم.

شما چه فکر می‌کنید؟

مقصر اصلی این ماجرا چه کسی است و متهم و دوستانش چه خطاهایی انجام داده‌اند؟

نظر خود را برای به ما به شماره 300011224 پیامک بزنید.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها