در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رضا - ص صحبتش را اینطور شروع کرد: یک لحظه از کوره دررفتم و او را با چاقو زدم و بعد هم به زندان افتادم و دو سال طول کشید تا مادرم با زحمت و سختی توانست پول دیه را به شاکی بدهد تا من بیرون بیایم.
رضا وقتی از زندان آزاد شد، دوباره دنبال کار گشت تا بتواند بدهیهای مادرش را بپردازد. او میگوید: پدرم وقتی من سه سالم بود فوت شده بود و مادرم در تمام آن سالها با کارگری مرا بزرگ کرده بود. البته من یک خواهر هم داشتم که در هشت سالگی مریض شد و مرد. من خیلی مدیون مادرم بودم و از او خجالت میکشیدم برای همین به محض آزادی سعی کردم کاری پیدا کنم طوری که هم قرضهای او را بدهم و هم اینکه او دیگر مجبور نباشد در خانههای مردم کارگری کند.
رضا دوباره در یک کارگاه آجرپزی مشغول به کار شد. او توضیح میدهد: این کار درآمد زیادی نداشت و کفاف زندگیمان را نمیداد برای همین به دنبال شغل بهتری بودم و بالاخره هشت ماه بعد از آزادی این فرصت دست داد.
البته قبلش هم فرصتهایی برای پول درآوردن بود اما من نمیخواستم خلاف کنم مثلا یکی از بچهها پیشنهاد داد با هم مواد جابهجا کنیم اما اصلا دلم نمیخواست دوباره به زندان بیفتم و گریههای مادرم را ببینم.
زندانی سابق آهی میکشد و ادامه میدهد: شغل جدید را شانسی گیر آوردم و نیروی خدماتی یک شرکت واردکننده لوازم صوتی و تصویری شدم.
من را بیمه کردند و من توانستم مادرم را بیمه کنم. بعد از دو سال هم پیشرفت کردم و من را به انبار فرستادند. پنج سال در آن شرکت کار کردم و در تمام این مدت از وضعام راضی بودم تا اینکه شرکت به مشکل مالی خورد و خیلیها را اخراج کردند که یکیشان هم من بودم البته جای شکرش باقی بود که حقوق بیکاری به من دادند.
رضا تصمیم خودش را برای پیشرفت در زندگی گرفته بود برای همین از اخراج شدن ناامید نشد و دوباره سعی کرد شغلی مناسب پیدا کند. او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: بعداز کلی گشتن بالاخره دوباره شغلی شبیه کار اولم گیر آوردم و در یک مصالحفروشی مشغول به کار شدم البته به آن به چشم کار موقت نگاه میکردم.
این کار موقت بیشتر از دو سال طول کشید و من در این مدت مادرم را از دست دادم که ضربه خیلی سختی بود.
زندانی سابق بعد از دو سال کار در مصالح فروشی موتورسیکلتی خرید و با آن مشغول به کار شد. او میگوید: در بازار پوشاک کار میکردم و درآمد خیلی خوبی هم داشتم. سه سال هم این کار را ادامه دادم تا اینکه یک روز تصادف کردم و پایم شکست. راننده، مرد مسافرکشی بود که خودش هزار و یک گرفتاری داشت برای همین به او گفتم همین که خرج بیمارستان را بدهد بس است و دیه نمیخواهم و همان اول کار هم رضایت دادم.
بعد از آن تصمیم گرفتم دیگر سوار موتور نشوم و در این مدت شغلهای مختلفی را تجربه کردهام تا اینکه بالاخره در یک تولیدی پوشاک مشغول شدم و دیگر همانجا ماندم و فعلا هم قصد ندارم تغییر شغل بدهم.
رضا حرفهایش را این طور به پایان میبرد: وقتی به زندان افتادم مادرم سختیهای زیادی کشید و هیچ وقت خودم را نمیبخشم. همان دعوا هم باعث شد نتوانم ازدواج کنم.
چون یک بار که از دختری خوشم آمد همین که فهمید زندان بودهام از من فرار کرد. حالا هم تنها هستم و اتفاقا همین تنهایی بیشتر از هر چیز دیگری عذابم میدهد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: