خانه بروبچه‌ها

حفره‌های... اصاً ولش

کد خبر: ۴۹۵۶۸۳

خنده‌دار است! ولی آدم‌ها بیشتر به کسانی تمایل دارند که کمتر از او توجه یا محبت می‌بینند! من هم... یکی از این آدم‌ها هستم. احساسشان را می‌فهمم؛ بعضی​هایشان فکر می‌کنند خیلی عاشقند!
بعضی​هایشان فکر می‌کنند خیلی تنهایند! بعضی​هایشان روشنفکرانه ادعا می‌کنند آنقدر قوی‌اند که می‌توانند احساسشان را مدیریت کنند و کسی را دوست داشته باشند که زیاد دوستشان ندارد! ولی اغلبشان نمی‌دانند که همان قدر قدرت دارند که بتوانند دلایل رنجشان را -هر قدر که می‌خواهد، مهم باشد... هر کس که می‌خواهد، باشد...- از بودن با خودشان محروم کنند!

چسب زخم

چی می‌گفتن قدیما؟ هر که در این راه مقرب‌تر است...؟! نه... هر چه بگندد نمک...؟! نه... دیگ به دیگ... ای باباااا... اصاً ولش!

دریا و خط

1-نشسته‌ام/ کنار این دریای موذی/ (قرن​هاست)/ و با فراغ بال/ شنا می‌کنند/ کشتی​ها، آدم​ها.../ انگار خبر ندارند و/ فقط من می‌دانم/ که این نابکار/ چه توفانی زیر سر دارد!

2-همه/ با خط خود می‌خوانند و/ دل‌های روشن/ با بِرِیل​/ افسوس: کاجم زرد شد و/ عشق تو/ خطی نبود...

علیرضا ماهری

سنجاق

نگاهم می‌کنی/ و خورشید آب می‌شود/ لبخند می‌زنم/ سربه‌زیر می‌شوم/ و گل​ها قیام می‌کنند/ زمین جذبه‌اش را پیشکش آسمان می‌کند/ و دیگر حصاری نیست.../ حالا نسیم جسور می‌شود/ گیسوانم را به رقص می‌خواند/ و گونه‌هایم را در آغوش می‌کشد/ و من.../ پروانه می‌شوم/ با خودم بیگانه می‌شوم/ و دلم را به بال​های باد سنجاق می‌کنم...شبنم اطهری از بروجن

برداشت غلط

کی گفته که سکوت علامت رضاست؟ باور کنید همان طور که دیگه شلوار پاره نشانة فقر نیست، سکوت هم علامتی برای رضایت نیست! چرا بعضی​ها سکوت دیگران رو اون طور که خودشون می‌خوان معنی می‌کنن؟ شاید طرف داره خفه می‌شه پشت سنگینی یه بغض...!

سخت‌ترین کاره که بخوای از خودت استقامت نشون بدی وقتی یه بغضِ گُنده راهِ گلوت رو بسته!

رضوان از کنگاور

* عِح! چه جاااالب!​ تو شهر ما سکوت​، چرا علامت رضا؟ بر عکس​،علامت شهرام ایناست! این شهرامم... نمی‌شناسیش‌هاااا... نه فکرش رو به کار میندازه نه تدبیرش رو!

الطاف اضافی

وقتی قطار لطف به ایستگاه آخر رسید، او سرزنده و شاد پیاده شد و حتی نیم‌نگاهی به پشت سر خود نینداخت. می‌رفت با توشه‌ای از عشق و امید​ که من در کوله‌بارش نهاده بودم. دست در دست پارة تن من، بی‌آن‌که بدانند وجود مرا​ زیر کفش‌های خود، لگدمال شده، بی‌حس و بی‌رمق جا می‌گذارند، و من از پای افتاده، ​ زیر چرخ‌های قطارِ لطف خُرد شدم، بی‌آن‌که نگاه محبت‌آمیزی بدرقة راهم باشد.

سیاه و دل سفید

ببین چی می گه این بچه همسایه ما: از 20 سالگی که گذشتی ، کسی مسئول خوشبختی تو نیست خودتی که باید برا خوشبخت شدن اقدام کنی.

سااااعت خواب

صبح با صدای روشن شدن کولر از خواب پریدم. هوا خیلی گرم بود. رفتم آبی به دست و صورتم زدم و برای خوردن صبحانه آماده شدم، خیلی عجیب بود! چون‌که مادرم امروز یه سفرة خیلی رنگین و همچین پرملات چیده بود رو میز! سفره‌ای که با بقیة روزا متفاوت بود ولی بر خلاف سفرة زیبا که به آدم چشمک می‌زد، نگاه مادرم سنگین و پرمعنا بود. بعد از خوردن صبحانه و تشکر از مادر، در حالی که روی مبل لم داده بودم، تلویزیون رو روشن کردم: «دینگ... دانگ.. دونگ! ساعت 14، شما بینندة اخبار از شبکة...»!

نیما از کرمانشاه

بینندگان عزیز! به خبری که هم‌اکنون... بابا این مطلب واسه «تا رسیدن نامه‌هاتون یه یکی دو ماه (ناااقااابل) صبر کنینـ»ـه... فردا نیاین بگین چی و چی و اینا و اونا و ئَه‌ئی‌صوووبتااااهاااا...!

گذشته‌هاااا گذشته

دیشب تو خیالم گم شدم!

تموم شب دنبال راه بودم، یه دل سیر غصه خوردم، یه دنیا بارون شدم... نه راه بیدار می‌شد، نه شب خاموش! هیشکی نبود... من بودم و ابرا... من پُر از سکوت بودم و ابرا پر از بارون. سیل شد. موج​ها منُ بوسیدن و به جاده رسوندن.

دیشب که گذشت و بارون جای دستات رو پر کرد، ولی شاید امشب ابر مهربون هم حسابی نامهربون شده باشه!

عاطفه شکرگزار

ببین منُ! حالا که گذشته‌هاااا گذشته دیگه، اما از من می‌شنوییییی... دلت رو به شاید و ماید خوش نکن. اگه هم نمی‌شنوی، خُ لابد یا گوشت یا گوشیت خرابه دیگه! اگه گوشه‌س... یه سر برو شنوایی‌سنجی! اگه گوشی‌اس... یه زنگ بزن 17 بعد هم هواشناسی «منطقـ»ـه! با یه نگاه و «بررسی علمی» و دقیق بهت می‌گن بازم قراره هوا بارونی شه یا نه.

اصاً چه‌کااااریه؟ گوشی‌موشی و زنگ‌وپنگ رو بیخیال، خودت راه و روش بررسی علمی و دقیق ابرهای زندگیت رو یاد بگیر تا اگه توی بیابون هم بودی بتونی بفهمی چتر باس ورداری یا کلاه. به همین سادگی، به همین خوشمزگی (چی‌کار داری میییی‌کنییی باباااام جاااان؟ من که نگفتم چتر و کلاه خوشمزه‌ن که!! دهع! ئه‌ئه‌ئه... نگا کن چتره رو چی‌کار کردهاااا! شد عین سیبِ گاز زده!)

هدایای ضمن‌الزمزمه

بیا تمامش کنیم: سرکة صبر هفت‌سالة‌مان کامل رسیده است!

هفت سالگی، دوران بازی و سر به هوایی در کوچه و پسکوچه‌های عاشقی، به سر رسیده؛ سرک کشیدن‌های یواشکی... نگاه کردن​های دزدکی... باید به مدرسه برویم؛ موسم نیمکت‌نشینی است؛ باید درس بخوانیم؛ تو و من... درس زندگی!

من از تنهایی میان انبوه آدم​ها خسته شده‌ام، تو هم دیگر در تنهایی‌ات به من حرف​های ناخوب نمی‌زنی. راستی​ «تولدت مبارک». زمزمة عاشقانة قلبم، هدیه‌ای برای تو!

آزاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها