گفت‌وگو با چنگیز جلیلوند، از?کودکی تا ? امروز

دوری از وطن موهایم را سفید کرد

اشاره: قبل از مصاحبه در مورد او حرف‌های زیادی شنیده بودم. یکی می‌گفت آنقدر جدی است که محال است بتوانی با او مصاحبه کنی، دیگری می‌گفت بسیار آدم خنده‌رو و البته رکی است. به هر حال دل به دریا زدیم و با چنگیز جلیلوند و خاطره‌هایش همراه شدیم. صدایش گرم و دلنشین بود. رسا و محکم حرف می‌زد، درست مثل وقتی به جای کوین کاستنر و مارلون براندو حرف می‌زد. او اهل شیراز است و در خانواده‌ای بافرهنگ بزرگ شده است. این را در کلامش می‌توان بخوبی متوجه شد. جلیلوند آلبوم خاطراتش را این گونه با ما ورق می‌زند.
کد خبر: ۴۹۰۳۰۰

​ ابتدا می‌خواهم بپرسم هیچ وقت کسی از شب یا روز تولدتان برایتان گفته است؟

خیر. راجع به این موضوع هیچ‌گونه اطلاعاتی ندارم.

خودتان هم نسبت به این موضوع کنجکاو نبودید؟

خیر.

اسمتان را چه کسی انتخاب کرده است؟

عمه‌ام. گویا ایشان به اسم چنگیز علاقه خاصی داشتند و وقتی من به دنیا آمدم او اسم چنگیز را روی من گذاشته است.

اسمتان را دوست دارید؟

خیر، چون به نوعی از لحاظ تاریخی تداعی‌کننده چنگیز مغول است. البته به لحاظ معنایی بسیار خوب است و معنی لغوی آن یعنی جهانگیر و جهانگشا.

شما جزو آن دسته از افرادی هستید که زندگی دسته‌جمعی را تجربه کرده‌اید یا نه از ابتدا مستقل بودید؟

من تا شش سالگی در شیراز زندگی کردم و در خانه‌ای به دنیا آمدم که بیشتر خانواده مادری‌ام در آنجا زندگی می‌کردند. از مادربزرگ مادری‌ام گرفته تا خاله‌ها و دایی‌هایم. این موضوع به 70 سال پیش برمی‌گردد و چون مادر من تازه‌عروس بوده، اتاق‌های بالای خانه را به ایشان دادند و از این جهت کودکی من در خانه‌ای بزرگ و پر جمعیت گذشته است.

شغل پدرتان چه بود؟

پدر من مهندس اداره راه و ساختمان بودند و چون به زبان روسی مسلط بودند با روس‌ها کار می‌کردند و برای همین ما مجبور بودیم به دلیل شغل ایشان چندین بار از این شهر به آن شهر برویم که یک بار یادم می‌آید در بین راه گرفتار راهزنان شدیم و مجبور شدیم به تهران برگردیم. چون در آن دوره بین بختیاری‌ها، ممسنی‌ها و قشقایی‌ها اختلاف زیادی وجود داشت و راهزنان زیاد بودند.

آیا می‌دانید پدر و مادرتان چطور با هم آشنا شدند؟

بله، پدر من برای کاری به شیراز رفته بودند که مجبور می‌شوند چند ماهی را در این شهر بمانند و چون در آن زمان هتل وجود نداشته، یکی از اتاق‌های خانه مادربزرگ مرا اجاره می‌کنند و بعد از یک سال هم با دختر این خانواده که مادر من باشد، ازدواج می‌کنند.

مشخص است ​ در خانواده‌ بافرهنگی رشد کرده‌اید.

بله، همین طور است. خانواده من بسیار مبادی آداب بودند و به قول معروف هر چیزشان سر جایش بود؛ از تفریح گرفته تا نماز و روزه‌هایشان. حتی سعی می‌کردند از وسایل سرگرم‌کننده نیز استفاده کنند. به هر حال شیرازی‌ها از قدیم‌الایام اهل خوشگذرانی بودند و هستند.

همیشه به بازیگری فکر می کنم اما هنوز هم برای دوبله یک فیلم خوب سرازپا نمی‌شناسم و برای دوبله به معنای واقعی کلمه اشتیاق دارم

آیا از پدربزرگتان یعنی پدر مادرتان هم خاطره‌ای دارید؟ با توجه به این که ایام کودکی‌تان را در کنار ایشان گذرانده‌اید.

بله. پدربزرگ من به ​کل نادعلی شکسته‌بند​ معروف بودند و حتی به ایشان حکیم هم می‌گفتند. چون مهارت خاصی در شکسته‌بندی داشتند. برای مثال یادم است کارگرانی که از بالای داربست به زمین می‌افتادند را برای درمان نزد پدربزرگ من می‌آوردند و ایشان هم با همان داروهای قدیمی، بیماران را درمان می‌کردند. دو تا دایی هم داشتم که هر دو ورزش زورخانه‌ای می‌کردند و به یکی از دایی‌هایم مشتی‌باشی می‌گفتند چون چهار سال به طور مداوم به زیارت امام رضا(ع)‌ رفته بودند و اتفاقا هر چهار بار هم من با ایشان به مشهد رفتم، البته در کودکی.

شما چند خواهر یا برادر دارید؟

من تک‌فرزند هستم​.

آیا تازگی‌ها به خانه کودکی‌تان سر زده‌اید یا خیر؟

خوشبختانه آن خانه هنوز در شیراز وجود دارد و خراب نشده است.

بعد از این که تمام اقوام فوت می‌کنند، این خانه در نهایت به مادر من می‌رسد و ایشان هم پس از فوتشان وصیت می‌کنند که این خانه به من برسد، اما در وصیت‌نامه‌شان نوشته بودند تا زمانی که مستاجران این خانه زنده هستند نه پولی بابت اجاره از آنها بگیرم و نه آنها را از خانه بیرون کنم. برای همین این خانه هنوز وجود دارد و یک پیرمرد و چند زن تنها در آنجا زندگی می‌کنند.

حتی حاضر هم شدم در جای دیگری برای آنها خانه بگیرم، اما آنها قبول نکردند و من هم طبق وصیت مادرم آنجا را حفظ کرده‌ام.

وقتی پس از سال‌ها وارد آن خانه شدید، چه چیزهایی برایتان تداعی شد؟

در آشپزخانه‌مان یک مار زرد جعفری زندگی می‌کرد که در کودکی‌ام چندین بار او را دیده بودم و یادم هست. می‌گفتند این مار صاحبخانه است. به هر حال خاطرات زیادی برایم تداعی شد. ازجمله این که در تابستان‌ها تمام اهالی خانه روی پشت‌بام می‌خوابیدند و پشه‌بند هم می‌زدند و یک پارچ پر از آب یخ یا شربت به‌لیمو کنار خودشان می‌گذاشتند. به هر حال یادشان بخیر!

بعدها که از شیراز به تهران‌ آمدید، کجا زندگی کردید؟

خیابان خراسان.

یادتان هست در کدام دبیرستان درس خواندید؟

بله، در دبیرستانی که آن زمان پهلوی نام داشت. بغل بستنی‌فروشی اکبرمشتی قدیم. بازارچه نایب‌السلطنه که فردین هم مال همان محل بود، حوالی خیابان ری.

گویا شما اذان هم می‌گفتید. درست است؟

بله، در بچگی براساس اعتقادات مذهبی در مسجد تنکابن میدان خراسان اذان می‌گفتم. البته​ ابتدا اجازه این کار را به من نمی‌دادند و می‌گفتند تو بچه‌ای، تا این که عاقبت پس از یک سال می‌توانستم بالای مناره بروم و اذان بگویم. اذان گفتن یکی از خاطرات شیرین من است و هیچ‌وقت هم فکر نمی‌کردم این کار بعدها ارتباطی با حرفه‌ام پیدا کند.

اولین برخوردتان با مقوله نمایش از چه سالی شروع شد؟

بعدها که از شیراز به تهران آمدیم، وقتی ده​ یازده ساله بودم با بچه‌ها دورهم جمع می‌شدیم و سیاه‌بازی، شاه‌ و وزیر و این‌جور چیزها بازی می‌کردیم و بچه‌های کوچک‌تر هم نگاه‌مان می‌کردند. همیشه هم دوست داشتم نقش پادشاه و افراد اشراف‌زاده را بازی کنم. از پدرم هم خواسته بودم به جای کفش معمولی برایم چکمه براق بخرد. شلوارم را توی چکمه می‌کردم و کت هم می‌پوشیدم و یک کاغذ هم به نشانه تاج می‌گذاشتم روی سرم که مثلا شاه یا رئیس هستم.

آن موقع سینما یا تئاتر هم می‌رفتید؟

اصلا.

پس علاقه به دنیای هنر از کی و چطور در شما شکل گرفت؟

علاقه من به سینما و هنر مثل همه بچه‌های عادی دیگر بود که با بزرگ‌ترها در لاله‌زار می‌رفتند سینما. طور دیگری نبود.

غیر از شما چه کسی در خانواده‌تان از صدای خوبی برخوردار بود؟

پدرم هم صدای رسایی داشتند و به فارسی، روسی، لری و کردی هم مسلط بودند.

آیا هنوز هم به دوبله وابسته هستید؟

بله، البته من همیشه به بازیگری فکر می‌کنم،‌ اما هنوز هم برای دوبله یک فیلم خوب سر از پا نمی‌شناسم و برای دوبله به معنای واقعی کلمه اشتیاق دارم.

راستی چرا به آمریکا سفر کردید و 20 سال در آنجا ماندید؟

به خاطر بچه‌هایم. چون وقتی آنها را به خارج فرستادم، سن کمی داشتند و باید کنار آنها می‌ماندم تا این که ده سال پیش به دعوت دوستانم به ایران بازگشتم و بسیار هم‌وطنم را دوست دارم.

خب شما که عاشقانه حرفه‌تان را دوست داشتید چطور این همه سال در آمریکا طاقت آوردید؟

باور کنید در تمام آنها سال‌ها برای ایران دلتنگ بودم و آرزو داشتم به ایران برگردم، اما به خاطر فرزندانم این همه سال دوری را به جان خریدم و تحمل کردم.

در آمریکا چه حرفه‌ای را جایگزین دوبله کردید؟

یک موسسه شست‌وشوی لباس باز کردم. جایی که رختشویی‌های مختلف و خشک‌کن داشت. یک رستوران مکزیکی هم باز کردم در کالج هاون که 20 هزار نفر جمعیت داشت و همه ایرانی بودند و چون خرج تعمیرات ماشین لباسشویی گران بود، خودم دست به کار ‌شدم و خیلی زود راه افتادم و شدم بهترین تعمیرکار همه‌جوره ماشین رختشویی.

با عشق به دوبله چه کار کردید؟

اوایل خیلی به من فشار وارد شد، طوری که موهایم همه ریخت و سفید شد. مثل دیوانه‌ها راه می‌رفتم و با خودم حرف می‌زدم! همه می‌گفتند یک دیوانه به این محل آمده!

سینما هم می‌رفتید؟

خیر، نمی‌رفتم. چون اصلا طاقت سینمارفتن نداشتم. کوین کاستنر را می‌دیدم و می‌گفتم اگر من بودم لابد به جایش حرف می‌زدم.

اولین بار که با کار دوبله آشنا شدید در کدام استودیو بود؟

استودیو آژیرفیلم ‌که متعلق به شاهرخ رفیع و ژوزف واعظیان بود. قبل از این که وارد کار دوبله شوم تئاتر کار می‌کردم چون دوست داشتم هنرپیشه تئاتر بشوم و اصلا نمی‌دانستم دوبله چه جور چیزی است. با عبدالله محمدی تئاتر کار می‌کردم.

در گروه تئاتری خاصی هم عضو بودید؟

رفتم گروه تئاتر جامعه باربد و امتحان دادم و قبول شدم.

مهم‌ترین استودیوهای آن روزها را نام می‌برید؟

بله، استودیو دماوند بود و استودیو پلاز.

تاکنون به جای کدام بازیگران مطرح صحبت کرده‌اید؟

من تا به حال به جای مارلون براندو، ریچارد برتون، دین مارتین، فردین، ناصر ملک‌مطیعی و... صحبت کرده‌ام.

محبوبه ریاستی/ جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها