بی‌بی هنوز نقش بازی می‌کند

روزهای خوش اصفهان ... آن خانه کاهگلی با ایوان‌های گسترده، حوض پر آب، باغچه‌های دل انگیز، آن لوکیشن‌های ماندگار؛ بی‌بی قصه‌های مجید، با آن نگاه نافذ، چهره جاافتاده، لبخندها واخم‌ها و گهگاه گریه‌های معصومانه‌اش، قاب عکسی از زنان نسل قدیم ایران زمین است.
کد خبر: ۴۷۰۵۸۳

حرف‌های بی‌بی حساب شده بود، طعنه‌هایش هم، و نمی‌شد چیزی را از آنها پنهان کرد، مجید هم هرچه کرد نتوانست، با آن همه زرنگی و با آنهمه هوش و ذکاوت.

بی‌بی... بی‌بی قصه‌های مجید که هنوز در همان خانه قدیمی نصف جهان مانده... در همان لوکیشن... در همان پلان اول، بی‌آن‌که کسی آنجا باشد. بی‌آن‌که لنز دوربینی گشوده باشد. بی‌آن‌که بومی از بلندای اتاقی خاک گرفته، بخزد و بر سرش میکروفنی مترصد ضبط نجوایی باشد.

بی‌آن‌که کارگردان به مادرش: یک، دو، سه ... حرکت بگوید! بی‌آن‌که مهدی باقربیگی، در نقشش غرق شود، باز لج بی‌بی را درآورد... با سر به هوایی‌هایش، با آرزوهای بزرگش، بزرگ‌تر از قامت کودکانه‌اش، که به ترقی می‌اندیشد، به روزی که روزی خواهد رسید. در همان خانه فراموش شده، بی‌بی هنوز نشسته.

بافتنی می‌بافد شاید، برای مجید که مبادا با این هیکل نحیف، سینه‌پهلو کند، تب کند، این دردانه یتیم؛ یا که نه بافتنی می‌بافد برای معلم مجید، پیشکشی باشد، که شاید ساز او با ساز مجید کوک شود و زین‌پس سفارشی‌تر استعدادهای ناشکفته مجید را زیر ذره‌بین وارسی کند.

در اتاق‌های خاموش آن خانه، بی‌بی هنوز نشسته، غمزده و زیر لب آوازی را نجوا می‌کند. دلش گرفته ... به اندازه تمام دنیا دلش تنگ شده، برای مجید شاید، که نمی‌داند کجاست.

در سفر شیراز شاید، شاید رفته بازار وکیل را ببیند که از دو بازار متقاطع تشکیل شده ... یا شاید مجید بزرگ شده، حالا ترقی کرده ... در فیلم‌ها و سریال‌ها بازی می‌کند... فیلم‌هایی که دیگر کیومرث کارگردانش نیست.

قفس مرغ‌عشق‌ها هنوز آن بیرون آویزان است، بی‌آن‌که مرغ‌عشقی داشته باشد. در حوض ترک خورده دیگر آبی نیست و در خانه مجیدی نیست که هندوانه‌ای بخرد با هزار بدبختی، با یک دنیا ماجرا، اکشن‌تر از اکشن‌های هالیوودی، آن را به خانه برساند، بعد از رفتن مهمان‌ها، همچون نوشدارو بعد مرگ سهراب و سرانجام هندوانه سبز بر دریای مواج حوض، شادمان ورجه وورجه کند، بالا و پایین برود، پایکوبی کند ... افسوس که نه حوض آب دارد، نه خانه، مجید.

مهدی باقربیگی می‌گوید: بی‌بی مثل مادربزرگ من بود، دوستش داشتم، دوستم داشت، همیشه نگرانم بود. وقتی هوا سرد بود و بین فیلمبرداری من در ایوان می‌نشستم، می‌آمد، نهیب می‌زد که اینجا نشین، سرما می‌خوری. مثل یک مادر نگران من بود.

احسان مرادی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها