در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حق با رندی بود. ما درباره سایر املاک و داراییهای پدرم صحبت کرده بودیم، اما هنوز نمیدانستیم با خانه او باید چه کار کنیم. به نظر من سختترین کار دنیا تصمیمگیری درباره خانه پدریام بود و مانند سایر کارهای سخت و دشوار از روبهرو شدن با آن اجتناب میکردم. پدرم این خانه را خودش ساخته بود و من هم تمام دوران کودکیام را آنجا گذرانده بودم. حالا که با پدرم خداحافظی کرده بودم، آیا باید اجازه میدادم خانه هم با تمام خاطرات خوب و بدش برود؟
ـ فردا صبح در اینباره صحبت میکنیم. اینطوری میتونیم تمام شب، درباره خانه فکر کنیم. این جمله را به رندی گفتم و به اتاقم رفتم. تمام شب توی رختخوابم بیدار بودم و به خانه زیبای پدرم فکر میکردم.
پدر من اوکراینی بود و خانواده برایش از همه چیز مهمتر. در واقع، در ذهن او خانه و خانواده مفهومی یکسان داشت. برای همین هم همیشه در خانه ما به روی دوستان و آشنایان باز بود.
وقتی به دیدن پدر میرفتم، یا روی صندلیاش که در ایوان بود، نشسته و داشت چای میخورد یا اینکه مشغول رسیدگی به باغچه کوچکش بود؛ باغچهای که همیشه پر بود از گلهای صورتی که مادر دوستشان داشت. تصور اینکه به آن خانه بروم و پدر را نبینم، آزارم میداد و بدتر از آن، این بود که دیگر حتی نتوانم خانه را ببینم. با اینکه من خودم خانه داشتم، اما اصلا راضی به فروش خانه پدریام نبودم. برای همین فردای آن روز، خسته و کسل از خواب بیدار شدم و به رندی گفتم تصمیم گرفتهام خانه را اجاره بدهم.
رندی از بالای فنجان قهوهاش نگاهی به من کرد و گفت: «مطمئنی میتونی کسی رو پیدا کنی که بتونه بخوبی از خونه نگهداری کنه؟»
حق با او بود. من نمیتوانستم به هر کسی اجازه بدهم وارد خانه پدریام بشود و آنجا زندگی کند؛ هر کس به آن خانه وارد میشد باید مثل پدرم آنجا را دوست داشته و از آن مراقبت میکرد. علاوه بر این، باید عاشق خانوادهاش هم باشد، اما آیا واقعا میتوانستم چنین کسی را پیدا کنم؟
رندی باز هم اصرار داشت خانه را بفروشم و بدون فکر آن زندگی کنم، اما این کار برایم غیرممکن بود. تصور اینکه فرد دیگری در آن خانه زندگی کند و دیگر گلهای صورتی باغچه رشد نکند، من را اذیت میکرد. نمیدانستم باید چه کار کنم. برای همین از خدا کمک خواستم بهترین راهحل را به من نشان دهد.
ما تصمیم گرفتیم برای پیدا کردن مستاجر، آگهی ندهیم و میان دوستان و آشنایان کسی را پیدا کنیم. برای همین از فردای آن روز شروع کردم به ارسال ایمیل به همه کسانی که میشناختم. بالاخره بعد از چند روز، کریستین جواب من را داد؛ او همکارم بود که در بخش پرستاری بیمارستان کار میکرد.2 دختر بزرگ داشت که هر دوی آنها دنبال زندگی خودشان رفته بودند و حالا کریستین و همسرش میخواستند برای خودشان خانهای تهیه کنند تا بتوانند راحت در آن زندگیشان را بگذرانند.
قرار شد آخر هفته برای دیدن خانه به آنجا برویم. صبح زودتر از همیشه کارهایم را کردم و به طرف خانه پدرم راه افتادم. وقتی رسیدم، کریستین و همسرش هنوز نیامده بودند. از داخل ماشین به خانه نگاه کردم و یاد روزهای خوب کودکیام افتادم. مطمئن بودم هیچ کس نمیتوانست حس من را نسبت به آن خانه درک کند.
وقتی کریستین رسید، با چنان شوقی خانه را میدید و درباره اتاقها و حیاطش صحبت میکرد که من را هم به ذوق آورد. او میگفت دخترهایش دوست دارند مستقل زندگی کنند، ولی اگر بدانند این خانه به اندازه کافی اتاق دارد و همچنین میتوانند از زیرزمین به عنوان سالن ورزش استفاده کنند، حتما نظرشان تغییر خواهد کرد و دوباره همراه پدر و مادرشان زندگی خواهند کرد.
ـ پدر من عاشق خانوادهاش بود و دوست داشت کسانی که در این خانه زندگی میکنند هم همین حس را داشته باشند. او اهل اوکراین بود و اوکراینیها خیلی به خانواده اهمیت میدهند.
کریستین لبخندی زد و گفت: «پدر و مادر من هم اهل اوکراین هستند و خوب میدانم خانه و خانواده برای آنها یکی است.»
خوشحال بودم و فکر میکردم زندگی دوباره به این خانه برمیگردد. مطمئن بودم بهترین خانواده را پیدا کردهام و پدرم هم از این انتخاب خوشحال است.
مترجم: زهره شعاع
guideposts.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: