مهران رجبی، پیشنهادی برای نرفتن دارد!

کرج را سیاه و‌سفید به‌یاد دارم

کرج از این جهت که در قدیم فقط منزلگاهی بین قزوین و تهران بوده، جاهای دیدنی خاصی ندارد، جز همان اقامتگاه‌ها و منزلگاه‌هایش. یکی از معروف‌ترین این اقامتگاه‌ها، اقامتگاه ینگی امام است که امکانات کاملی داشته است. بعد از آن مسافران به کاروانسرای شاه‌عباسی می‌رسیدند که امروز این کاروانسرا در یکی از میدان‌های مرکزی شهر فعلی کرج قرار دارد و بعد از آن در راه کرج ـ تهران، کاروانسرای سنگی قرار دارد که امروز فقط خرابه‌ای از آن باقی مانده است. به آن کاروانسرا سنگی می‌گفتند، چون این کاروانسرا را از سنگ ساخته بودند و بقیه کاروانسراها از خشت بوده است. بعد هم از این مسیر می‌رسید به مهرآباد و بعد هم یافت‌آباد که در آن زمان برای خودش مرکزیتی داشت، بعد از آن هم خیابان قزوین، دروازه قزوین و در نهایت منطقه باغ شاه.
کد خبر: ۴۶۱۸۵۶

همان ‌طور که مناطق دیگری مثل میمه، در سر راه شهر بزرگی چون اصفهان قرار دارد، کرج هم در راه قزوین ـ تهران هست. امروز کرج به اندازه ساکنان حوزه خلیج فارس جمعیت دارد. دلیلش هم نزدیکی به تهران است که موجب شد کرج شهری مسکونی شود و تهران شهری تجاری. من حتی به صورت سیاه و سفید، خیابان‌های خاکی کرج را به یاد دارم که سوار درشکه می‌شدیم. ما آنقدر هوای سالم تنفس کرده بودیم که هر وقت یک ماشینی از خیابان‌های کرج می‌گذشت، بوی بنزین آن را نفس عمیق می‌کشیدیم و خیلی هم لذت می‌بردیم.

از همه اینها که بگذریم، دوست دارم از روستای واریان، جایی که من در آن بزرگ شدم برایتان بگویم. در یک حادثه‌ای، روستای واریان را آب گرفت و فقط باغ‌هایش ماند. از آن زمان به بعد به این روستا، واریان نو گفتند. همان طور که کشورهایی مثل نیوزیلند را داریم که با اضافه کردن کلمه نو تغییرات آن سرزمین را نشان می‌دهند، واریان نو هم به همین طریق اسم‌گذاری شد. هنوز سردر دبستان آن واریان نو است.

واریان نو روستایی است که پای هیچ کس از هیچ راهی به آن نمی‌رسد! زیرا راه ورودی‌اش فقط و فقط قایق موتوری است که باید 3 کیلومتر از عرض سد کرج را طی کند. این قایق‌ها هم فقط اهالی روستا را جابه‌جا می‌کنند. مگر این که استثنائا یکی از اهالی روستا سفارش شخص خاصی را کند و قایق موتوری آن شخص را به روستا برساند. همین عامل باعث می‌شود واریان‌نو، منطقه‌ای بسیار ساکت و بکر باشد، هیچ رفتار نامناسبی در آن نمی‌بینیم، خصوصا رفتارهای زشت شهری را. پای هیچ دزدی به این روستا باز نمی‌شود. حتی ساکنان آن کلیدهایشان را بالای در خانه می‌گذارند.

ما واریانی‌ها، روستا و همه چیزش را از آن خودمان می‌دانیم و به مثابه یک امپراتوری با آن برخورد می‌کنیم. امپراتوری کاملا طبیعی بدون عناصر مدرنیته، با آب چشمه و شیر گاو و گوسفند و ماست و کره و پنیر ‌محلی. واریانی‌ها لب نوزادانشان را در بدو تولد با آب چشمه تر می‌کنند. همین آب در خلقیات مردمشان تاثیر دارد. من خودم در نقش‌هایم از سعه‌صدر و خوش‌خلقی افراد قدیمی واریانی‌ها استفاده می‌کنم. من ترم آخر دانشگاه، شاگرد استاد مرتضی ممیز بودم که 30 گوسفند خریدم و می‌چراندم و تعدادی هم کندوی زنبور عسل داشتم. حتی استاد ممیز از من خواست به واریان نو بیایند، من هم با اجازه پدرم آنها را به روستا دعوت کردم و پدرم برایشان کره و دوغ محلی درست کرد و هنگام خداحافظی از روستا به آنها داد. خدا رحمت کند پدرم را ، گوهری بود. من تمام بناهای ایران را دیده‌ام. به این دلیل که موضوع پایان‌نامه کارشناسی ارشدم در رشته گرافیک، بررسی و معرفی خطوط و نقوش بناهای پیر ایران بود. مرحوم ممیز، استاد راهنمای پایان‌نامه‌ام بود. من از هر‌کس که این متن را می‌خواند خواهش می‌کنم یک فاتحه برای استاد ممیز بخواند تا خاطره‌ای جالب را برایتان تعریف کنم. استاد ممیز و همسرشان، خانم فیروزه صابری، در تپه‌ای در اطراف کرج مدفون هستند.

من از کرج به دانشگاه تهران می‌رفتم. از ایشان خواسته بودم پنجشنبه‌ها را به‌خاطر سختی راه در کلاس حاضر نشوم. روز آخر تحصیل آن ترم، استاد خواستند همه نظرشان را نسبت به ایشان بیان کنند، ولی به من این اجازه را ندادند. در عوض خودشان یک جمله‌ای را درباره من گفتند که همیشه با‌کمال افتخار آن را برای دیگران تعریف می‌کنند. مرحوم ممیز گفت: بچه‌ها اگر من پنجشنبه‌ها حوصله کلاس شما را نداشتم، به این خاطر بود که مهران رجبی سر کلاس نبود. لازمه بچه‌های کلاس قدر ایشون رو بدانند. در پس این دماغ یک معرفتی هست که در پس کله شما نیست.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها