در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هانیه تکدختر خانواده است و 2 برادر دارد. او فرزند آخر است و 2 برادرش ازدواج کردهاند. هانیه از همان کودکی در محیطی پرتنش رشد کرده است. او میگوید: «از وقتی یادم هست، پدر و مادرم با هم دعوا داشتند. تقصیر پدرم بود، او خیلی بداخلاق بود. همیشه مادرم را اذیت میکرد؛ دست بزن هم داشت و مادرم را تا میخورد، میزد.»
هانیه خودش از پدرش کتک نخورده بود؛ اما نمیتوانست شاهد اذیت شدن مادرش باشد. او میگوید: «پدرم اصلا به من اهمیتی نمیداد. انگار من وجود نداشتم، نه بداخلاقی میکرد نه خوشاخلاقی. او برادرهایم را خیلی دوست داشت. اخلاقش اینطور بود و کاری نمیشد کرد؛ پسردوست بود. برای همین اگر چیزی میخواستم، باید برادرهایم به پدرم میگفتند، مثلا اگر آنها نمیگفتند، برایم لباس عید نمیخرید. این کارها خیلی اذیتم میکرد؛ ولی سختتر از آن، این بود که هرازگاهی باید صدای گریههای مادرم را میشنیدم، پدرم وقتی عصبانی میشد، چیزی جلودارش نبود، بد کتک میزد.
هانیه ماندن در خانه پدری را دوست نداشت و دنبال فرصتی بود تا زودتر ازدواج کند، برای همین هم در کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرد.
او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «اهل درس نبودم. دوست نداشتم، برای همین هم ول کردم. پدر و مادرم هم مخالفتی نداشتند. در خانه ماندم تا زودتر شوهر کنم. آن موقعها پسری بود که خیلی دوستش داشتم، او هم گفته بود میخواهد به خواستگاریام بیاید. من با مادرم حرف زدم، او مخالفتی نداشت. بعد با پدرم صحبت کردم، او هم گفت موافق است؛ اما چند روز قبل از خواستگاری یکدفعه نظرش تغییر کرد و گفت مرا به غریبه نمیدهد و شوهرم حتما باید آشنا و از قوم و خویش باشد، هرچه اصرار کردم زیر بار نرفت.»
هانیه از این اتفاق بشدت ناراحت شد و از پدر کینه به دل گرفت؛ اما بعد از یک سال، خواستگار سابقش را فراموش کرد و این بار به یکی از اقوام دورشان دل بست. او ادامه میدهد: «این بار هم به پدرم گفتم، باز هم اول مخالفتی نکرد و حتی مراسم خواستگاری هم برگزار شد؛ ولی بعدش گفت باید تحقیق کند و نمیتواند چشم بسته تحقیق کند. بعد از تحقیق گفت آن پسر معتاد است؛ در حالی که دروغ میگفت، نمیدانم چرا اذیتم میکرد و نمیگذاشت شوهر کنم. مطمئن هستم آن پسر معتاد نبود. این بار خیلی بیشتر ناراحت شدم. کارم شده بود گریه کردن. هرچه به پدرم التماس کردم که از او چیزی نمیخواهم فقط موافقت کند، زیر بار نرفت.»
دختر نوجوان یک دلخوری بزرگ دیگر هم از پدرش دارد و میگوید: «یک بار پدرم از بلندی پرت شد و دست و پاهایش شکست. مدت زیادی در رختخواب بود و من و مادرم خیلی هوایش را داشتیم و همه کارهایش را انجام میدادیم. فکر کردیم اگر خوب شود، قدر زحمتهایمان را میداند و دیگر بداخلاقی نمیکند؛ اما همین که از رختخواب بلند شد، باز هم همان کارهایش را شروع کرد و مادرم را به هر دلیل الکی و کوچکی کتک میزد.»
متهم درباره اینکه چگونه و چرا پدرش را کشت، توضیح میدهد: «یک روز پدرم، خیلی مادرم را کتک زد؛ طوری که گفتم زنده نمیماند. مادرم معمولا پیش من گلایه نمیکرد و بیشتر درددلهایش را به زن برادر بزرگم میگفت؛ ولی آن روز اوضاع فرق میکرد. دلم برای مادرم میسوخت، برای همین پیشنهاد دادم پدرم را بکشیم. او قبول نکرد؛ ولی من خیلی اصرار کردم و بالاخره راضی شد، چون فکر میکرد راه دیگری برای نجات پیدا کردن از آن وضعیت ندارد.»
هانیه در حالی که سرش را پایین انداخته و قطره اشکی گوشه چشمش نشسته است، شیوه قتل را اینگونه شرح میدهد: «اول مرگ موش خریدیم و در غذای پدرم ریختیم؛ ولی فایدهای نداشت، فقط بیحال شد. وقتی پدرم از حال رفت، مادرم چاقویی برداشت و 2ضربه به او زد.
پدرم بلند شد و به طرف آیفون رفت تا داد و فریاد راه بیندازد و از مردم کمک بخواهد؛ ولی من امان ندادم و 16 ضربه چاقو به او زدم و پدرم مرد. بعد جسدش را از خانه بیرون بردیم و در کوچه انداختیم. هنوز فرشها را نشسته بودیم و همه جا خونی بود که پلیس زنگ خانهمان را زد و هر دو نفرمان دستگیر شدیم.»
اولیای دم مقتول برای متهمان قصاص خواستهاند و هانیه روزهای پردلهرهای پیشرو دارد. او میگوید: «از کاری که کرده، بشدت پشیمان است. کاش زمان به عقب برمیگشت و اشتباهم را جبران میکردم. من ندانمکاری کردم، عقلم نرسید، الان هم عذاب وجدان دارم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: