در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قبل از هر چیز خیلی خلاصه درباره علت تبدیل شدنت به یک سارق توضیح بده؟
چه بگویم. نادانی کردم، آن موقع کسی نبود که راه و چاه را نشانم بدهد. خب من هم مثل خیلیها مشکل مالی داشتم. از شرکتی که در آن کار میکردم بیرونم انداخته بودند و با داشتن زن و 2بچه قدو نیمقد هشتم گرو نهم بود. برای همین با 2 نفر از بچهمحلها زدیم در خط سرقت. یکی از آنها سابقهدار بود. 6 ماه نشده ما را گرفتند و من همان اول به 5 فقره دزدی اعتراف کردم. قاضی هم برایم 2 سال برید.
آن موقع به این فکر نمیکردی که سرقت، آخر و عاقبت ندارد و بالاخره گرفتار میشوی؟
اگر عقلم به این چیزها میرسید که آن کارها را نمیکردم. حالا گرفتاری خودم هیچ، زن و بچههایم اسیر کارهای من شدند. دیگر کسی نبود هوایشان را داشته باشد؛ زنم در آن 2 سال در خانه مردم کارگری کرد تا توانست شکم خودش و دختر و پسرم را سیرکند.
بعد از آزادی، در نقطه صفر بودی. چطور مسیر زندگیات را انتخاب کردی؟
به این فکر میکردم که دیگر کاری نکنم که خانوادهام پاسوزم شوند. آستینها را بالا زدم و شروع کردم به کار. کارگری میکردم؛ باربری. پسرعمویم در این کار بود و خودش در آن شرکت ضامنم شد. برای همین هم سوءپیشینه نخواستند.
وقتی اسباب و اثاثیه مردم را جابهجا میکردی هیچ وقت برای دزدی وسوسه نشدی؟
بعضی وقتها به خانه بالاشهریها میرفتم و چشمم به چیزهایی میافتاد که مخم سوت میکشید، اما حقیقتش من دور دزدی را خط کشیده بودم. هیچ چیز که نداشته باشم اراده قوی دارم. زنم میگوید اراده تو از فولاد است.
درآمدت کفاف زندگیات را میداد؟
ما که توقع زیادی نداشتیم، همین که کرایه خانهمان را بدهیم و شب یک لقمه نان داشته باشیم برایم بس است. از این نظر مشکلی نبود، چون انعام خوبی میگرفتم، اما بعد از 2 سال دیگر نتوانستم کار کنم. کمرم درد میکرد. خیلی. طوری که مجبور شدم دکتر بروم.
بعد از آن سراغ چه شغلی رفتی؟
خندهات میگیرد، اما میگویم. یکی از همسایهها روزهای فوتبال در استادیوم تخمه و تنقلات میفروخت. من هم همین کار را کردم، بقیه روزهای هفته هم سرم را با کارهای سبک مثل تمیز کردن راهپلهها و این جور کارها گرم میکردم، البته خیلی روزها هم میشد که کار گیرم نمیآمد.
هیچ وقت به پیشرفت فکر نکردی؟
من نه سواد درست و حسابی دارم نه پارتی و نه سابقه خوب، از سرمایه هم که خبری نیست پس دیگر چطور میخواهم پیشرفت کنم. برای من همین که از عهده خرج خانوادهام برمیآیم و 18 سال است دست از پا خطا نکردهام خودش پیشرفت است. راضی هستم و گلایهای ندارم.
بچههایت دیگر بزرگ شدهاند. آنها حالا چه کار میکنند؟
هر دو نفرشان رفتهاند سر خانه و زندگی خودشان. پسرم روی یک اتوبوس کار میکند و درآمدش بد نیست. هر از گاهی هم کمکی به من میکند. انصافا پسر بامعرفتی است. از روزی که از زندان آزاد شدم سعی کردم با بچههایم رفیق باشم. قبلا اعصابم که به هم میریخت آنها را میزدم، ولی فهمیدم این کار درست نیست. سعی کردم به هر دوشان یاد بدهم سالم و سلامت زندگی کنند. حالا که میبینم آنها زندگی خوبی دارند لذت دنیا را میبرم.
همسرت که کار نمیکند. تو هم بیمار هستی پس مخارجت را چطور تامین میکنی؟
خدا روزیرسان است، دستفروشی میکنم. بعضی وقتها در پارک توپ و بادکنک میفروشم. بعضی وقتها بساط لبو و باقالی و چغاله راه میاندازم. خلاصه اینکه گلیمم را از آب میکشم و بیکار نمینشینم. مرد باید تا جان دارد کار کند. این را از پدرم یاد گرفتم و به پسر و دامادم هم گفتهام.
بزرگترین حسرت زندگیات چیست؟
(هوشنگ اول معنی سوال را متوجه نمیشود و بعد از کمی توضیح بیشتر جواب میدهد) ای کاش به جای سرقت دنبال یک کار درست و حسابی میرفتم. این طوری 2 سال از زندگی عقب نمیافتادم. ای کاش درس هم میخواندم، نه برای این که با از ما بهتران دمخور شوم فقط برای این که معنی اتفاقهایی را که دور و برم میافتد بهتر بفهمم و مثلا همین سوالی را که پرسیدی، میتوانستم راحت جواب بدهم. به هر حال سواد که فقط برای کار و پول درآوردن نیست. البته ناشکر نیستم و همین که زندگی خوب و آرامی دارم برایم یک دنیا میارزد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: