در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دخترکی لاغر اندام کنارم نشسته بود؛ فکر میکنم 25 یا 26 سال داشت. آرام و متین مینمود؛ خانمی کنارش نشسته بود که در همان نگاه اول میشد فهمید مادرش است؛ شباهت هایی در چهره داشتند که این باور را به یقین تبدیل میکرد. مادر 50 تا 55 ساله به نظر میآمد.
به ایستگاه شهید بهشتی که رسیدیم، دخترک رو به مادرش کرد و گفت: 4 ایستگاه دیگه من پیاده میشم. باید خط دو مترو رو سوار بشم و برم بیمارستان بوعلی.
به رسم همیشگی ما ایرانیها با شنیدن اسم بیمارستان دلم شروع کرد به شور زدن. بدون اینکه بخواهم، بیشتر به حرفهایشان دقت کردم؛ دختر گفت: هر وقت کارم تموم شد میرم خونه مامانبزرگ.
مادر لبخندی زد و گفت: باشه این طوریه دیگه؟ حالا میری خونه مامان بابا جونت؛ پس مامان من چی؟
دختر یک کمی دستپاچه شد، اما مادر تند و سریع گفت: شوخی کردم؛ مگه مادر نمیتونه با دخترش شوخی کنه؟!
بعد هم لبخندی زد و دست دختر را توی دستش گرفت؛ نگاهش را به چشمهای دختر دوخت و انگار که بخواهد حس مادری را تمام و کمال نشانش دهد، دستی بر سرش کشید.
دختر که حالا فهمیده بودم چقدر خجالتی است، لبش را با دندان گزید و با چشمهایش به مسافران اشاره کرد؛ یعنی که بد است این کارها! من خجالت میکشم.مادر هم محکم گفت: چی بده؟ اینکه مادری بچهش رو خیلی دوست داشته باشه؟ واقعا این بده؟ این خجالت داره؟ من که خیلی خوشحالم؛ اصلا هم خجالت نمیکشم؛ تو رو نمیدونم! به نظر من این بده که مادری بچهاشرو دوست نداشته باشه؛ دستای اونو نگیره و بغلش نکنه.
حالا دختر بود که دستهای مادر را محکم گرفت و او را به سوی خودش کشید. چشمهای مادر را نگاه کرد و گفت: منم شما رو خیلی خیلی دوست دارم.
بعد هم گفت: تازه، وقتی برگردم، سر راه یه سرم میرم خونه مامان مامانجونم. تا یه سری هم به اون بزنم؛ نیم ساعتی هم اونجا میمونم. پس دلت شور نزنه.
بعد هم مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد گفت: اصلا یه فکری، بیا اسم امروز رو بذاریم روز مامان بزرگها! خوبه؟
مادر و دختر با هم خندیدند. دستهایشان هنوز به هم گره خورده بود.
حالا نوبت مادر بود. مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد پرسید: راستی تو میدونی روز زن چند شنبهس؟
دختر با تعجب به مادر نگاه کرد و گفت: روز زن؟ شما برای چی دنبال این روز هستی؟ نکنه میخوای یاد بابا بندازی؟
دختر و مادر دوباره با هم خندیدند.
مادر آرام و متین گفت: نه نمیخوام یاد بابا بندازم؛ میخوام برای مادر بزرگها یه چیزایی بخرم. امسال بابا فرصت زیادی نداره، باید خودم زودتر یه چیزی براشون بگیرم.
واگن مترو آهسته آهسته سرعتش را کم میکرد و میشد تابلوی ایستگاه دروازه دولت را از پشت پنجرهها خواند. دختر از جایش بلند شد؛ آهسته مادر را بوسید و دستش را فشرد و به طرف در رفت. چند ثانیه بعد درها بسته شد؛ قطار راه افتاد و سرعتش آهسته آهسته زیاد و زیادتر شد.
حالا من کنار مادر نشسته بودم. آرام سلام کردم و سپس عذرخواهی و با خجالت گفتم: ببخشین خانم، من ناخواسته شنیدم که دخترتون میخواد بره بیمارستان بوعلی، مثل اینکه دختر خودم باشه از اون موقع دلم شور میزنه؛ فقط خواستم بپرسم خودش که مریض احوال نیست؟ انشاءالله میره عیادت؟
مادر با خنده پاسخم را داد: نه، نه خودش مریضه و نه میره عیادت؛ امروز کنکور فوقلیسانس داره؛ محل آزمونش کنار بیمارستان بوعلیه.
هم خجالت کشیدم و هم خوشحال شدم؛ دلم دیگر شور نمیزد. آرام گرفتم. به ساعتم نگاه کردم. به مادرم فکر کردم؛ او که روزش نزدیک است؛ او که هر روز روز اوست؛ او که هر روز به یاد من است و با خودم این شعر را که نمیدانم از کیست، زیر لب زمزمه کردم.
فردا نه
...چند ساعت بعد هم نه
...چند ثانیه دیگر هم نه...
...همین الان
برای مادرت یک کاری بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته است... مزارش را
اگر پیشت نیست... یادش را
اگر قهری...چهرهاش را
اگر آشتی هستی... پایش را
ببوس
مریم مختاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: