در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا مرتکب چنین جرمی شدی؟
آن موقع به سرم زده بود به اروپا مهاجرت کنم. دنبال پول کلان بودم. بخشی از مشکل به خاطر همسرم بود. او بر مهاجرت خیلی اصرار داشت. خواهر و برادر او در آلمان و دانمارک بودند و او هم پایش را در یک کفش کرده بود که باید دریک کشور دیگر زندگی کند. من هم البته بدم نمیآمد
.پس همسرت در جریان کارهایت بود؟
تاحدودی.
وقتی به زندان افتادی چه واکنشی نشان داد؟
خیلی راحت درخواست طلاق داد. انگار نهانگار که من به خاطر او در این هچل گرفتار شدهام. من اول با طلاق مخالفت کردم، اما پدرم به من گفت زنی که زندگیات را اینطور به باد داده بهتر است نباشد. خوشبختانه ما بچه نداشتیم و از هم جدا شدیم. شاید او الان در اروپا باشد شاید هم در ایران. به هر حال از او خبری ندارم. دلم هم نمیخواهد بدانم کجاست و چه میکند.
2 سال زندان برایت چطور گذشت؟ قبلا چنین تجربهای داشتی؟
قبلا فقط یک شب بازداشت بودم آن هم به خاطر یک سوءتفاهم که حل شد، اما زندان خیلی سخت است واقعا نفس آدم را میگیرد. خوشبختانه من پول مردم را هنوز خرج نکرده بودم و ردمال راحت انجام شد وگرنه معلوم نبود تا کی باید زندان بمانم. یکی از بدترین زمانها در زندان شبهای عید است. وقتی فکر میکنی همه الان پیش خانوادههایشان هستند و تو در زندان با یکسری آدم خلافکار همسفره هستی.
وقتت را چطور میگذراندی؟
6 ماه اول آنقدر افسرده بودم که هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. باز خدا را شکر پدرم هوایم را داشت. او با اینکه از کاری که کرده بودم دلش شکسته بود، اما سعی میکرد کارهایم را پیگیری کند. بعد از آن 6 ماه به سرم زد ادامه تحصیل بدهم.شروع کردم به درس خواندن و در کنکور پیام نور قبول شدم، رشته روانشناسی البته بعد از آزادی ادامه ندادم.
چرا؟ بعد از آزادی که طبیعتا باید شرایط برای درس خواندن برایت بهتر میشد.
اصلا اینطور نیست. من تا قبل از اینکه به زندان بیفتم مامور خرید یک هتل بودم، اما بعد از آزادی نه آن شغل را داشتم و نه هیچ امیدی برای پیدا کردن کار. پدرم بازنشسته بود و او هم در این یک مورد نمیتوانست کمکی به من بکند. مادرم هم که یک زن معمولی بود که پا درد امانش را بریده بود و اصلا از خانه بیرون نمیرفت.
قطعا خانهنشین نشدی. چطور کار پیدا کردی و سراغ چه شغلی رفتی؟
جگرکی. یک روز چشمم به کاغذی افتاد که روی شیشه جگرکی محلمان چسبانده و نوشته بودند کارگر میخواهند. من هم گفتم همین یک شغل هم غنیمت است چون صاحب جگرکی من و خانوادهام را میشناخت مخالفتی نکرد. البته او نمیدانست زندان بودهام و فکر میکرد در این مدت سر خانه و زندگی خودم بودم و کمتر وقت میکردم به آنجا سری بزنم.
شغلت برایت راضی کننده بود یا هنوز آرزوهای بزرگ در سرداشتی؟
همه آدمها آرزوهای بزرگ دارند اگر من همان شغل خودم را دو دستی میچسبیدم خیلی جای پیشرفت داشت. در بازار خیلیها با من آشنا بودند و اعتباری برای خودم درست کرده بودم، اما همهاش یکدفعه دود شد و رفت هوا. به هر حال در آن روزها همین شغل هم برایم خیلی ارزش داشت، اما همیشه به این فکر میکردم که باید گوش به زنگ باشم و دنبال فرصتی برای ترقی بگردم.
این فرصت بالاخره برایت فراهم شد یا نه؟
چون ذبح گوسفند هم بلد بودم این کار را هم برای اهالی محل میکردم. همه سعیام این بود که تا میتوانم پول پسانداز کنم. 5 سال با همین روش زندگی کردم تا اینکه با کمک پدرم یک ماشین مدل پایین خریدم و صبحها مسافرکشی میکردم بعد هم که جگرکی تعطیل شد خودم آنجا را اجاره کردم. صاحبش تصادف کرده بود و دیگر نمیتوانست کار کند. شنیده بودم دخانیات سود خوبی دارد برای همین آنجا را مرکز پخش سیگار و توتون کردم و اتفاقا خوب هم درمیآوردم.
الان چهکار میکنی و زندگیات نسبت به روزهای اول بعد از آزادی چه فرقی کرده است؟
پدر و مادرم هر دو فوت شدهاند. یکی از برادرانم هم تصادف کرد و عمرش را داد به شما. البته همهاش خبرهای بد نیست. خودم خیلی پیشرفت کردم و پارسال در خیابان... مغازهای خریدم، البته دیگر در کار دخانیات نیستم و خشکبارفروشی راه انداختهام. زندگیام میچرخد بعضی وقتها خوب و بعضی روزها بد مثل همه آدمها، اما همینکه سالم هستم، سالم و شرافتمندانه زندگی میکنم از هر چیز دیگری مهمتر است.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: