(هرچند معمول بسیاری مجموعه هاست که در مقدمه داستان خود، به دور خویش بچرخند و بچرخند و ناگهان در یکی ، 2 قسمت پایانی با سرعت و بی دقت میانه داستان و اوج و فرودش را طی کنند و تمام شوند).
دلایل این تفصیل بیهوده که عیب اثر به شمار می آید، از این قرار است :
بازیگران به خود وانهاده شده اند تا هر چه می توانند (و تنها کاری که می توانند یعنی تکرار اداها، حالات ، تکیه کلام ها، لحنها و تیپی که بارها در شبه طنزهای دیگر از آنان دیده ایم) چه لازم و چه نالازم بگویند و بکنند و آب در دیزی ببندند.
یک خلا: خطای دیگر مجموعه «+O نبود یک شخصیت آیرونیک (در مقدمه توضیح داده شده) در آن است.
آدمهای مجموعه ، مشتی گیج و گول و پخمه اند و همه چیز وارونه است و غلط و مناسبات همگی خارج از قاعده.
این ، آشکارا نمونه برداری و کلیشه سازی غریزی از ژانر کمیک «دنیای وارونه» است که اکنون دیگر برافتاده است.
با این تفاوت که در آثار آن ژانر، همچنان که در همه آثار کمدی و طنز شخصیتی آیرونیک به عنوان یک هوش بیدار، یک ذهن «به خویش»، عقل کل ، قاضی ، و به طور کلی یک «پارادوکس» که «نمود» عامه مردمان ساده و هوشمند فرودست در جامعه است ، حضور دارد و در این مجموعه از او اثر و خبری نیست.
تنها فرد هوشیار در این اثر، منفی ترین آنها - برج ساز - است که بی مانع و آسیبی به مقصودهای خود می رسد و این علاوه بر خطا و دور شدن از هنجاری مهم و اساسی ، بی حرمتی ناخودآگاه به جامعه است.
یک کلیشه دیگر: هجو شدید دستگاه پلیس هم تقلید از کمدی های خارجی دهه های پیشین است ، اما در آن آثار، پلیس از دید شخص آیرونیک داستان ، گیج و پرت و بی مصرف است و اینجا از دید فیلمساز.
این دخالت سازنده است در قضاوت بیننده یا به بیانی روشن تر، قضاوت او به جای بیننده که این هم در هنر مردود است و از نشانه های سفارشی بودن اثر.
ضمن این که خلاف آثار مورد اشاره که در آنها پرتی پلیس باهوش غالب شخص آیرونیک (نماد مردم) قیاس می شود،
در «+O هوشمندی «عزیزخان برج ساز» (نماد نامردمان) غالب بر گیجی پلیس است ، و این پیامی مثبت نیست.
ضعف پرداخت:
«+O داستانی دیگر هم دارد. عزیزخان از برجی سقوط کرده ، مجروح می شود و نیازمند خون.
خون مورد نیاز از پلیس جوانی که خونش با او هم گروه (+O) است ، تامین می شود و در اثر آن ، شباهتی میان آن دو به وجود می آید.
چنان چه یکی زخمی شود، دیگر هم خواهد شد. پس عزیزخان ناچار است مراقب جان پلیس - و در واقع خودش - باشد.
بویژه که احتمال خطر جانی برای یک پلیس به دلیل درگیری با خلافکاران زیاد است. نام مجموعه از همین ماجرا گرفته شده و چون نام یک اثر نمی تواند مربوط به داستان فرعی آن باشد، پس این ماجرا باید داستان اصلی مجموعه باشد، که نیست.
می بینیم که این اثر در انتخاب خط اصلی داستان خود نیز سرگردان است ، چنان که در عمل نیز به جای این که مطابق هنجار، 2 خط داستانی موجود، موازی پیش بروند، تمرکز اجرا مدتی بر این و مدتی بر آن است که ضعف در پرداخت به شمار می آید و باعث می شود که یکی ، چون رود در دریاچه دیگری حل نشود.
تصمیم برای طبیعت: پدیده ایجاد مختصه مشترک میان خون دهنده و خون گیرنده از دیدگاه پزشکی مردود و بی منطق است وگرنه تبادل خون به دلیل عوارض بعدی ممنوع می شد و اگر هم درست می بود، عوارض این کار به خطرات جسمی منحصر نمی شد و مثلا بر خلق و خوی طرفین هم تاثیر می گذاشت.
نتیجه این که اینجا نویسنده به جای منطق و طبیعت تصمیم گرفته است که این از بارزترین خطاهای هنری است.
مکانیسم منطق در طنز: گفته خواهد شد: بر طنز و کمدی منطق عادی حکمفرما نیست. پاسخ خواهیم داد: کاملا موافقیم!
اما در طنز و کمدی هم وسیله ای جز منطق برای باورپذیر کردن رخدادها وجود ندارد و نبود «منطق عادی» در آنها مساوی است با «غیرعادی بودن منطق » که عبارت است از «تفاوت» و «تناقض».
یعنی طنز و کمدی ، منطق را در کارگاه «اغراق» (به مقدمه عنایت شود) تغییر شکل می دهند. آن گونه که پولاد را در کارگاه آهنگری ؛ اما «ماهیت» آن را نمی توانند، همچنان که آهنگر قادر به تبدیل پولاد به لوبیا نیست.
پس تفاوت و تناقض منطق که کار ویژه طنز و کمدی - نزد هریک با شیوه ای - است و ورود به اغراق از طریق آن انجام می گیرد، در شکل رخ می دهند و نه در ماهیت.
همچنان که «پلنگ صورتی» دارای حجم ، زیر چرخ کامیونی ، پلنگ صورتی مسطح می شود و نه طوطی قهوه ای خط منحنی!
خلاق ترین طنزآوران جهان از این هنجار عدول نکرده اند. مثلا وقتی چاپلین در «عصر جدید» الینه ماشین و کردارش مکانیستی می شود دکمه های لباسها را هم با آچار خود مانند پیچ و مهره می پیچاند تا سفت شوند و این اغراق تا پیچاندن نوک بینی ها با آچار هم پیش می رود.
تا اینجا تفاوت در منطق و تناقض میان کردار ارادی و غیرارادی به شیواترین بیان ، اغراق آفرینی کرده اند و این همه «در شکل» منطق رخ داده اند.
کافی است که دستگیره در یا بند کفش کسی را با آچارش سفت کند تا ماهیت منطق نابود شود، پس چون به خوبی هنجار تفاوت را می شناسد، این کار را نمی کند.
آیا او، سازنده پلنگ صورتی و آن آهنگر از سازنده «+O عقب ترند؛! در حالی که هنوز داستان مجموعه در مقدمات خود سیر می کرد، و نگارنده در حال نوشتن این مطلب نگران بود که مبادا داستان در آینده مسیری را طی کند که هر چه در نقد داستان آن نوشته غلط از آب درآید، ماجرا با جهشی بسیار حیرت انگیز و شیوه ای خامدستانه تنها طی یک قسمت از همه کیلومترهای پیش رو عبور کرد و به پایان رسید.
پلیس منگ و گول به «آرتیسته» و برج ساز به «عابد و زاهد و مسلمانا!» تبدیل شدند. آن ، همه آدم بدها را در چشم بر هم زدنی به چنگال عدالت سپرد و این در لحظه ای به قله انسانیت رسید و به میمنت و مبارکی فامیل هم شدند.
عدالت سازنده اثر نیز از گل نازک تر به برج ساز نگفت چرا که بنده خدا سر سوزنی راه خطا نرفته بود. و آخرین خبر حاکی است که او را به جای عزیزخان ، «عزیزجان» خطاب کرده و با هم عکس یادگاری هم گرفته اند!
این که ضرورت وجود تصنیف در تیتراژ سریال ها چیست و چرا این تصانیف رفته رفته از موسیقی ملی گذر کرده و به موسیقی بیگانه و بی هویت میل کرده اند و کارکرد هنری یا داده فرهنگی آنها کدامند بررسی دیگری می خواهد.
اما در مورد این تصنیف خاص دو پرسش به ذهن می آید:
1- منطق انکارناپذیر ضرورت قالب و ملودی بی هویت آن که تقلیدی از تقلیدهای ناخواننده های شاغل در مکانهای آن چنان ممالک آن چنان تر است، در حالی که ما خود انواع و شکلهای بکر و زیبا برای طنزخوانی در حافظه موسیقی ملی مان داریم (مثلا پیش پرده خوانی) چیست و چه کسی گفته است که این گونه شبه موسیقی ، مناسب طنز است؛
و مهمتر: مگر اثر هنری انشانویسی است که نتیجه اش را در یک تصنیف خلاصه می کنیم؛!
2- این تصنیف 2 تکه دارد:
الف- عده ای جوان «خلاف توژست کلافه اهل قیافه و عشق لاتی و اهل کل کل و کرکری با موهای عمودی و عینکهای دودی» سر کوچه ها «پلاسند» و عاشق می شوند و «کف» می کنند!
ب- عده ای پلیس ناشی که مرتبا «سوتی می دهند» هم دنبال کشف جرمند. از چسباندن این 2 تکه به هم تصویری به دست می آوریم از پلیس و جماعت رپ ها و پانک ها و امثالهم که سر هر یک به کار خود است.
و این چه ربطی به داستان مجموعه که کلا چیز دیگری است دارد؛!
بخش پایانی
عبدالرضا فریدزاده