چه کسی برای عزیزخان پاپوش دوخت؛

طنز برای جدی گرفته شدن است. یعنی آنقدر مهم است که باید به جد در آن نگریست. اما طنزهای سالهای اخیر سینما و تئاتر و تلویزیون ، اکثرا بجز انگشت شماری
کد خبر: ۳۹۰۸۱
نشان داده اند که خودشان چنین شان و اهمیتی برای خود قائل نیستند و مخاطبان خود را واداشته اند تا به جای جدی نگریستن در آنها، به برخورد جدی با آنها بپردازند یعنی به جای آن که آنها کاستی ها را بیابند و نشان دهند و به مخاطب بیاموزانند، مخاطب ، کاستی های آنها را بیابد و تذکر دهد و این همان حکایت «از زمین به آسمان باریدن» است!
شک نیست که این برخوردهای جدی درست مانند برخورد طنز اصیل با کاستی های جامعه ، مشفقانه است.
این نوشتار می کوشد تا یکی از همین نوع برخوردها باشد با یکی از تازه ترین آثار طنز. اهمیت این اثر برای نگارنده ، رویکرد اجتماعی آن است که می توانست دستمایه طنزی عمیق باشد؛ اما...


شوهر تنها فرزند یک برج ساز به نیت تصاحب ثروت وی ، آدمکشی برای از بین بردنش استخدام می کند. اما باید گفت هویت این طرح از همان ابتدا ایرانی نیست ؛ زیرا خلاف برخی از کشورهای جهان که آثار جدی یا طنزشان از چنین طرح داستانی استفاده می کنند (چون آدمکشی در آنها حرفه ای اجتماعی مانند کفاشی و نانوایی است و شاغلین در این حرفه مجمع صنفی و کانال تلویزیونی هم دارند! و آثار برخوردار از طرحهایی چنین در آن کشورها ایجاد یک «ژانر» هنری کرده اند) در کشور ما آدمکشی هنوز حرفه ای اجتماعی نشده است.
پس این یک کلیشه کاری به شمار می آید که در آن یک شخصیت مهم داستان (آدمکش = شغال)، و یک «کنش» مهم دراماتیک ، و یک «تمهید» اصلی داستان برای پیشبرد خویش ، به دلیل نداشتن مصداق و «ما به ازای بیرونی متداول»، عاطل می مانند.
شاید گفته شود: این یک طنز است و این گونه برخورد با آن مته به خشخاش گذاشتن خواهد بود. پاسخ می دهیم.
طنز یک هنر، یا هنجارمندترین و یا هنجار آفرین ترین پدیده فرهنگی است و در آن اگر هنجارمند باشیم، هنرمندی تواناییم و اگر هنجارساز، هنرمندی خلاق.
شیوه سوم یعنی گذر از هنجارها بدون آفرینش هنجار برتر خطا به شمار می آید و اشاره ما به وجود «ما به ازای بیرونی متداول» بیان یکی از ساده ترین هنجارهای هنری است.
خطاهای از این دست در این مجموعه بسیار است که به برخی از آنها می پردازیم:
خطا در طرح و شخصیت سازی: شخصیت اصلی ، در طرح داستانی کسی است که برای رسیدن به مقصودی می کوشد و با موانعی (گره ها) در این راه روبه رو می شود.
چالش او با موانع (کشمکش) و نحوه و نتیجه کنش پویای او در این کشمکش بدنه اصلی داستان را شکل می دهد.
در اینجا داماد شرایط شخصیت اصلی بودن را طبق تعریف دارد، اما داستان بر محور برج ساز می چرخد که «شخص بازی» ایستایی است و در بستر یک کشمکش فعال روندی تکوینی را طی نمی کند.
این ، علاوه بر نقص در طرح داستانی ، نقص در شخصیت پردازی هم است.

ابهام در پیام

تم و پیام (موضوع) داستان از نیت و سرنوشت شخصیت اصلی زاییده می شوند.
مثلا در این طرح در صورت نداشتن نقصی که گفتیم حرص داماد، تم طمع ، و سرانجام او (مثلا شکست در تصاحب ثروت پدرزن) پیام «شخص طماع به مقصود نمی رسد» را به وجود می آورند.
اینجا اما با خطای مورد اشاره ، تم و پیام مبهم می مانند و پیدا نیست که از نیت و سرنوشت چه کسی باید استخراج شوند.
شاید بگویند: از شخصیت برج ساز هم می شود تم و پیامی استخراج کرد.
می گوییم: یقینا چنین است و به تعداد شخصیت های هر داستان تم و پیام وجود دارد. اما در یک داستان تنها یک تم و پیام اصلی هست که باید تکلیف مخاطب با آنها روشن شود و آن دیگرها را تمها و پیامهای فرعی می نامند.
نقص تحلیل: در اثر، هر شخصیت داستانی باید از حیث ساختار ذهنی و روانی (مختصات درونی) در ارتباط با موقعیت شرایط جایگاه و خاستگاه (مختصات برونی) تحلیل شود.
در این صورت است که اثر در اینجا اثر طنز می تواند بیننده اش را در موضع قیاس «کژ، نادرست و ناخوب» با «راستی ، درستی و خوبی» قرار داده ، از رهگذار این قیاس به قضاوت برساند و به بی مقداری دسته نخست در برابر دسته دوم ، بخنداند.
در این مجموعه ، تحلیل اشخاص ، سطحی ، ساده انگارانه و ناقص مانده است. مثلا ساختار ذهنی و روانی برج ساز با دو پارامتر کلیشه ای عشق به برج سازی و خسیسی موقعیتش با کلیشه تحت فرمان داشتن چند آدم ، آن هم گیج و گول و جایگاهش با حضور در جامعه ای که هیچ چیزش مانع شلتاق های او نیست تبیین می شود اما شرایط رشد سرطانی او و خاستگاه تیپ و طبقه اش به زبان دیگر: زمینه ها و سازوکار اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی حضور و وجود و رشد و ماندگاری اش که مهمترین موارد تحلیل شخصیت اند، مسکوت گذاشته شده اند.
در مورد دیگر اشخاص داستان همین اندازه نیز انرژی هزینه نشده است. مهمتر این که تحلیل کل اثر و دریافت «حرف حساب» آن از راه بررسی چگونگی ارتباط همه اشخاص آن با یکدیگر ممکن می شود و اکنون که هیچیک بدرستی تحلیل نشده اند، انجام چنین بررسی ، شدنی نیست.
احتمالا گفته خواهد شد: دادن چند مختصه اصلی برای شناخت شخصیت ها کافی است. پاسخ می دهیم: همه مختصات کلی ، داده نشده اند و چنانچه هم داده می شدند و از مختصات فرعی که به اصلی ها بعد و «پرسپکتیو» می بخشند چشمپوشی می شد، این عمل ، به تعریف تیپ سازی نزدیک می بود؛ در حالی که اشخاص بازی طنز باید «تیپ شخصیت» باشند؛ یعنی هم بیانگر یک فرد خاص و هم بیانگر گروهی از افراد و هر چه این گروه گسترده باشند، شخص بازی ما برای طنز مناسب تر است (برای دریافت بهتر تفاوت «تیپ» و «تیپ شخصیت» به مقایسه مستربین و چارلی چاپلین عنایتی دیگر باره کنید).

نسبت طنز با خنده

نسبت طنز با خنده خلاف کمدی که خندانیدن به صدای بلند هدف آن است و تمسخر شیوه اش ، خنده برای طنز ابزار است.
طنز جز قهقهه و هرهر و ریسه ، خنده های دیگر چون تلخند، زهرخند، نیشخند، نوشخند و... را هم می شناسد و به مخاطب می شناساند.
یعنی کژ، نادرست و ناخوب را که موجب شوربختی انسان و جامعه است ، به او می نمایاند و بی مقداری آنها را در برابر عظمت راستی و درستی و خوبی به وی می فهماند و خنده مخاطب به آن ناچیزی هاست و از روی این آگاهی وسیله طنز برای ایجاد خنده ای چنین ، «اغراق» است که با آن ، خطاها و معایب و رذایل برجسته می شوند تا عادت مخاطب به آنها از میان برود، بر آنها تمرکز و آنها را بازشناسی کند.
یعنی درد را تشخیص دهد تا به درمان بیندیشد. کمدی نیز از اغراق بهره می گیرد. اما به گونه دیگر: با درشت نمایی عیوب چیز یا کسی آن را غیرعادی و متفاوت می کند و «تفاوت» آن را به سخره می گیرد تا مخاطب را فارغ از اندیشه و دغدغه به آن بخنداند و سرگرمش کند.

مقایسه دو نمونه:

1- تقلب «مستر بین» در امتحان
2- گرفتار شدن «چارلی» میان چرخ دنده های عظیم (فیلم عصر جدید).

مستربین
ناظر جلسه امتحان دست انداخته و مسخره می شود. نگران قهرمان نیستیم. تقلبش را خواهد کرد! «بین» یک نفر است که تقلب می کند.
تنها او زرنگی اش را دارد! کنش قهرمان «بدآموزی» دارد. قطب مخالف قهرمان (ناظر جلسه) چندان قدرتمند نیست.
مجذوب «شیرینکاری» قهرمان می شویم. قهرمان ، شیطنت خالی است و کمی تا قسمتی هم لوس! پدیده ای (مثلا یک نظام آموزشی غلط) تحلیل و نقد نمی شود.
مساله طرح شده به خود «بین» مربوط است و بود و نبودش برای ما یکی است. این صحنه در اکنون ساخته شده ، اما بن مایه و اندیشه مهمی که بعدها قابل ارزشگذاری باشد، ندارد.

چارلی چاپلین
«ماشین» و «مدرنیسم» و نسبتشان با انسان تفسیر می شود. درخصوص چگونگی تعامل ماشین و صنعت و مدرنیسم با قهرمانمان نگرانیم.
«چارلی» یکنفره ، یک جمع را القا می کند که ما عضو آنیم. کنش قهرمان «آموزش » دارد. قطب مخالف قهرمان «ماشینیزم» قدرتش هولناک است.
مجذوب «شیرین اندیشی» قهرمان می شویم. شیطنت قهرمان ، چالشی از سر درک است و با وقار همراه.
بعد منفی قوی پدیده مهم ماشینیزم تحلیل و نقد می شود. مساله طرح شده به همه بشریت مربوط است و اهمیت بسیار دارد.
این صحنه چند دهه قبل ساخته شده ، اما بن مایه و اندیشه اش هنوز زنده و پویا و ارزنده اند.

بخش نخست
عبدالرضا فریدزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها