در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زیاد نمیتواند صحبت کند، زود سر و ته حرف را هم میآورم و تصمیم میگیرم غروب سری بهش بزنم؛ هم عیادت است و هم صحبت کار.
ساعت از 5 گذشته که از پایین شهر حرکت میکنم و با مترو میروم تا میرداماد. وقتی از راهرو به سمت بالا میآیم؛ هوای سرد مانند آبشاری پایین میریزد؛ زیپ کاپشن را بالا میکشم و پلهها را سریعتر پشت سر میگذارم. به خیابان که میرسم هوا تاریک است؛ مانند بچهها ذوقزده به خیابان نگاه کردم؛ نور چراغ ماشینها روی آسفالت خیس انعکاسی دیدنی داشت؛ بالاخره در تهران پردود، باران باریده بود. بارانی که هوای سرد را هم با خود آورده بود.
به قول یکی از همکاران خوشذوق، چه نازی هم داشت این باران؛ میآمد و نمیآمد؛ میبارید و نمیبارید!
و من همانقدر ذوق زده دستهایم را در جیب فرو بردم؛ در خیابان قدم میزدم و احساس همان بچه را داشتم که بهترین خبرها را به او دادهاند.
حس میکردم بقیه مردم هم احساس مرا دارند. زن و شوهر مسنی از روبهرو میآمدند؛ مرد کلاهش را قدری پایین کشیده و زن شال سیاهرنگش را دور سر و صورت پیچیده بود. تند قدم برمیداشتند، اما شادی در چهرههایشان دیدنی بود.
چند قدم آن طرفتر خانمی با چادر مشکی میآمد که لیوان یکبار مصرف چای در دست داشت. بخار از سطح چای آرام بالا میآمد و تند ناپدید میشد. فکر کردم امشب که شب هشتم محرم است به یقین جایی چای نذری میدهند؛ تا به روزنامه برسم نگاه کردم اما چیزی ندیدم؛ نمیدانم آن چای از کجا بود!
سالن تحریریه روزنامه مانند هر شب فعال و پرجنب و جوش است و سردبیر چاردیواری همین که میآید باید برای کاری برود.
تا فرصتی شود و با او به صحبت بنشینم، به صدای حرکت لاستیک ماشینها روی خیابان خیس گوش میدهم، نوازش نسیم خنک از لای پنجره به درون میخزد و روی صورتم مینشیند و در این حال خوش با خودم فکر میکنم، این همان بارانی است که بعضی روزها ما از دستش عصبانی هم میشدیم؛ همان روزها که ترافیک را سنگین میکرد؛ در جایی جمع میشد و رانندهای بیاحتیاط آن را به سوی ما میپاشید.
یا در صف اتوبوس و پیادهرو از ترس این که ما را خیس کند، از کنار دیوارها میرفتیم و میآمدیم. اما آن شب جور دیگری بود؛ گویا باران گم شده ما بود.فکر کردم ما خیلی چیزهای دیگر هم در زندگی داریم که نهتنها قدرشان را نمیدانیم، که شاید اصلا نبینیمشان.
چیزهایی که اگر نباشند شاید برای داشتنشان به هر دری بزنیم!
راستی یادمان نرود، تا چیزی را داریم، قدرش را بدانیم.یادمان نرود، هیچ کدام از ما نمیتوانیم اطمینان داشته باشیم که همیشه همه نعمتها در کنارمان میمانند.یادمان نرود، اگر ارزش داشتههایمان را ندانیم؛ روزی باید چراغ به دست و حیران به دنبالشان بگردیم.
علی مهربان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: