اصلا آدم گاهی «بیخودی» کارهایی میکند که هیچگاه «با خودی»اش مزه نمیدهد. مثلا شبانه هوس میکند فردایش را روی مرداب انزلی توی قایقی بخوابد و به سر و صداهای عجیب و غریب مرداب دل بسپارد. یا شبانه راهی کویر شود و شب را روی رملهای داغ کویر راه برود، دراز بکشد و به آسمان دیوانه پرستاره نگاه کند. زخمههای کمانچهای را گوش کند که حتما نوازندهاش زیر همان آسمان پر ستاره کویر نشسته و نواخته است. یا هوس کند بعدازظهر پاییزیاش را توی دشتهای دماوند باشد؛ چشم بدوزد به آن دیو سپید پای در بند. یا بیهوا بزند به کوه، سکوت وهمانگیز شبانه کوه هوش از سر آدم میبرد. آدم را بیخودی دچار میکند.
یا اصلا کولهبارش را ببندد و اولین اتوبوسی را که از شهر و اقامتگاهش در حرکت است، سوار شود و و دلش هر جا که خواست برود. چند ساعت بعدش چشم چشم کند توی جادهای که قرار است او را جایی برساند که دلش میخواسته است بیخودی آنجا باشد. سفر بهانه نمیخواهد. باید دل به جاده زد و رفت.
میثم اسماعیلی / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم