مریم خباز ‌/‌ گروه جامعه

یاد آن راننده مهربان بخیر

یادش به خیر، دو سه سال پیش بود که به دفتر روزنامه‌مان آمد و با ظاهر بی‌آلایش، اما مرتبش روبه‌رویم نشست تا ببینم آن مردی که می‌گویند مهربان‌ترین راننده شهر است چه شکلی است، چه می‌گوید و چه می‌خواهد و چطور به دنیا نگاه می‌کند.
کد خبر: ۳۲۷۱۱۵

نگاه قشنگی به دنیا داشت. طرز فکرش هم خاص خودش بود. او فکرش را با مهربانی پرورش داده بود تا وقتی کسی همنشینش می‌شود لذت حرف زدن با او را با همه وجود لمس کند. آقای دهباشی‌زاده مرا سوار سمند تر و تمیزش هم کرد تا با هم چرخی در خیابان‌ها بزنیم و همراه هم دنیا را از پشت شیشه‌های دستمال کشیده تاکسی‌اش ببینیم. تا سوار شدم، کاسه شکلاتش را درآورد و یکی تعارفم کرد، او به همه مسافرانش شکلات می‌داد، اما انگار مزه شکلات‌های او با همه شکلات‌های دنیا فرق داشت. با عروسک‌های پشت ماشینش هم کلی خاطره دارم. دخترش آنها را از خارج کشور برایش آورده بود و او هم سخاوتمندانه آنها را در تاکسی‌اش گذاشته بود تا وقتی مسافری با بچه کوچکش سوار می‌شود آن عروسک‌ها جلوی گریه و بیتابی‌اش را بگیرند.

مهربان‌ترین راننده شهر مردی عجیب بود از آن آدم‌های ساده، اما پیچیده. کلی بدهی داشت، تاکسی‌اش قسطی بود، سررسید شهریه‌های سنگین دانشگاه دخترش خیلی زود به زود می‌رسید، داغ مرگ پسرش هم هنوز در سینه‌اش بود، ولی او باز می‌خندید. انگار صبر و متانت پوشش محافظی برایش شده بود تا به سختی‌ها پوزخند بزند و جدیشان نگیرد.

راننده سمند شادی هم یادش به خیر، مردی میانسال که با مسافرانش از هر دری حرف می‌زد و تا به خنده‌شان نمی‌انداخت دست بردار نبود. اگر به تاکسی‌اش سوار می‌شدی محال بود یک آب نبات، شاخه‌ای گل، یک گیره شادی یا دست‌کم خنده‌ای شیرین تحویلت ندهد. او با خنده‌ها و خوشرویی‌هایش شادی به خواب رفته را از عمق سلول‌های آدم‌ها بیرون می‌کشید تا شاید بتواند به آنها یاد دهد که حتی طی چند دقیقه نشستن در تاکسی هم می‌شود خوشحال بود.

گیره کوچک چوبی راننده سمند شادی را هنوز در خانه نگه داشته‌ام. آن روکش زرورقی شکلات مهربان‌ترین راننده شهر را هم همین طور انگار این دو شیء کوچک و بظاهر بی‌ارزش قوت قلبی است برای چون منی که بدانم هنوز در غوغای بداخلاقی‌ها و کم‌حوصلگی‌ها آدم‌هایی با روح بزرگ زیر سقف این شهر نفس می‌کشند.

ولی ای کاش آدم‌های خوب را نمی‌شد با انگشت شمرد. ای کاش تعدادشان آنقدر زیاد بود که آدم از شمردنشان سرسام می‌گرفت. ای کاش خوب بودن ویروسی قوی بود یا قدرت به حسادت انداختن آدم‌ها را داشت تا اگر مردم به کسی لقب مهربان می‌دادند، دیگران هم به تکاپوی خوب بودن می‌افتادند. چه خوب می‌شد اگر مثل دهباشی‌ها بودن کتابی می‌شد برای همه راننده‌های شهر بخصوص وقتی مسافری سر چند تومان کم دادن کرایه چانه می‌زد یا وقتی کسی غرق شده در خود، در تاکسی را کمی محکم‌تر به هم می‌زد، آن وقت راننده با یک لبخند غائله را می‌خواباند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها