شعبده بازی که کلاه نداشت

شما چه تصویری از یک شاعر دارید؟ یک آدم لاغر با چشم‌های خمار، موهای بلند و ژولیده، لباس‌های مندرس که دائم به دریا و آسمان و زمین خیره می‌شود و آه می‌کشد؟ اگر یک مرد فربه با صورت تراشیده و موهای جوگندمی بلند که در باد تاب می‌خورد و می‌گوید و می‌خندد را ببینید لابد می‌گویید به همه چیز می‌خورد، اما شاعر نیست؟ اشتباه می‌کنید آقایان و خانم‌ها! من یک نمونه از همین آدم‌های چاق خوش‌لباس را دیده‌ام که چند سال بعد از مرگش هنوز وقتی دفتر شعرهایش را به دست می‌گیرم با حسادت می‌گویم عجب شاعری بودی مرد!
کد خبر: ۳۲۶۳۵۱

این مرد که از او حرف می‌زنیم حسین منزوی نام داشت، با یک زندگی پر از جنجال و حرف و حدیث که حتی بعد از مرگش درباره او حرف می‌زنند ولی اینها چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که این آدم با کلمات جادوگری بلد بود؛ می‌گویید چگونه؟

خودتان بخوانید:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

باورتان می‌شد که در غزل ـ این دردانه لوس شعر فارسی که اگر به او کمتر از گل بگویی رو برمی‌گرداند و قهر می‌کند ـ آدمی تنومند مثل منزوی بتواند گل شیپوری و کرم ابریشم و خطوط موازی ـ یک اصطلاح ریاضی ـ را وارد کند و بعد همه این چیزهای متضاد و بی‌ربط چنین در غزل جای بگیرد و بنشیند و آب از آب تکان نخورد و تازه وقتی این غزل را برای بار یک میلیونم بخوانید با حسادت بگویید عجب شاعری بودی مرد؟

می‌خواهم بگویم که حسین منزوی شعبده باز قهاری بود. از جادو و جنبل بیزارم وگرنه می‌گفتم از کاهنان پیر قبایل بدوی که با آب و آتش و ذات زنانه زمین رابطه حسی داشتند چیزی کم نداشت. می‌گویم شعبده باز قهاری بود. کلاه سیلندری نداشت که از آن خرگوش و کبوتر بیرون بکشد، اما سینه‌ای داشت که کلمات را مثل اکسیژن معلق فرو می‌داد، اجی مجی لاترجی چیزی که بیرون می‌آمد شعر بود، شعر خالص خالص ناب!

عاشق که می‌شد:

دستش از گل چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد

بسته بار گیسوان از نافه چین خواهد آمد ...

رثا که می‌گفت:

خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت

باد بوی آشنا می‌آورد از مدفنت ...

هرچه می‌گفت و به هر حال و حالتی که می‌گفت شعر درمی‌آمد همان شعر خالص که گفتم، ابر و باد و باران و خاک و بوی شکوفه و گل را در سینه شاعرش می‌ریخت و بعد دست می‌برد و غزل بیرون می‌کشید، همان غزل دردانه و لوس که چشم شعر فارسی به او بود تا خدای نکرده پای هیچ کرم ابریشم و اصطلاح ریاضی به آن نرسد.

داستان‌ها و اسطوره‌ها هم همین حالت را برایش داشت، ابن السلامی را که خود نظامی هم از وجودش اطلاع چندانی نداشت و لابه‌لای خل بازی‌های مجنون کسی حالش را نمی‌پرسید از ته تاریخ ادبیات ما بیرون می‌کشید تا حرفی را که ته دلش مانده بود بگوید:

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می‌شد بدانم این که خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد

شعر من از قبیله خون است، خون من

فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز... آه نه

این داستان به نام تو اینجا تمام شد

همه جای دیوان‌های شعری منزوی پر است از این شعبده‌بازی‌ها. این شعبده را چه کسی یاد او داده بود؟ این شعبده را چگونه می‌شود آموخت و به کار زد و شد یک شاعر بزرگ و قدرتمند دیگر مثل منزوی؟

این پرسش‌ها بیش از این که به فکر شمای خواننده برسد به ذهن همان آدم‌های لاغر ژولیده‌ای که دوست دارند شاعر بشوند و حاضرند نصف عمرشان را بدهند تا یک مصرع مثل نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟ از ناحیه آنها صادر شده باشد، رسیده است.

آنها همچنان حیران این سوال هستند و باقی خواهند ماند چون شاعری شعبده‌ای است که تنها گروهی خاص به آن دست یافته‌اند و این شعبده مادرزاد، در هیچ کلاس و کارگاهی آموختنی نیست.

آرش شفاعی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها