در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نجفیان تلخترین حادثه زندگیاش را برای ما مرور میکند و میگوید: تعطیلات تابستانی بود، من 18 سالم بود و در خانه داشتم کتاب بارانساز را میخواندم. شب جمعه بود و ما مهمان داشتیم و قرار بود مادرم دلمه برگ مو درست کند. این غذا را بسیار خوشمزه درست میکرد. از صبح مادرم به من و پدرم میگفت بروید گوشت بگیرید، از درخت مو توی حیاط برگ بچینید، مهمانها میآیند و هیچ چیز آماده نیست.
پدر گوشت میخرد و برای چیدن برگ مو از پسرش کمک میخواهد: پدرم بعد از اینکه گوشت خرید به اتاق من آمد و گفت رسول بلند شو برویم برگ بچینیم. مادرت از صبح دارد گوشزد میکند. گفتم پدر فقط سه خط مانده. این سه خط را بخوانم، تمام شود، قول میدهم بلند شوم. پدرم گفت: باز هم داری تنبلی میکنی؟ من میدانم بیشتر مانده. تو میخواهی به جای کمک کردن کتاب بخوانی. من و پدرم خیلی صمیمی بودیم و با هم شوخی داشتیم. به او گفتم واقعا فقط سه خط مانده و زود بلند میشوم.
نجفیان ادامه میدهد: پدرم بالاخره قبول کرد و گفت پس من کنارت روی تخت دراز میکشم و منتظر میشوم تا کتابت تمام شود. کمتر از یک دقیقه طول کشید که من کتاب را تمام کردم و به پدرم گفتم حاضرم. برویم. اما او جواب نداد. گفتم: پدر حالا تو سر به سر من میگذاری؟ باز هم جواب نداد. کف پایش را قلقلک دادم. او نسبت به این کار بسیار حساس بود. اما واکنش نشان نداد. اینجا بود که من متوجه شدم فاجعه رخ داده و رفتم و مادرم را خبر کردم.
این بازیگر هرگز این ماجرا را از یاد نبرده است: بدون اغراق میگویم که هر روز این ماجرا را به یاد دارم. و هنوز باورم نشده که چطور ممکن است پدرم چنین آرام و در کمال سلامت از دست برود. بعد از این حادثه فهمیدم که پول و ثروت در زندگی اهمیتی ندارد و زندگی به مویی بند است.
نجفیان میگوید که بعد از این حادثه تمام شیرینیهای زندگی برایش با تلخی همراه بوده است: هر وقت که موفقیتی کسب میکردم، ناراحت بودم که چرا پدرم نیست که موفقیت مرا ببیند، چرا نیست که محبت مردم را نسبت به من ببیند و ناراحت میشدم.
اما زمانی که فیلم کوتاه او در آسیا اول شد شادی بسیاری را تجربه کرد: من 23 ساله بودم که فیلمم جایزه اول را برد و 500 دلار جایزه گرفتم. این موفقیت در ایران سر و صدا کرد. من با جایزهای که گرفته بودم برای مادرم یک ماشین رختشویی خریدم. میدیدم که مادرم برای شستن لباسهای ما عذاب بسیاری میکشد و خوشحال بودم که میتوانم برای مادرم این هدیه را بخرم. شادی را در چشمان مادرم میدیدم و انگار همه دنیا مال من بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: