چهره‌ها و حادثه‌ها

ناگهان سقوط هواپیما !

سید محمود میران جودوکار پرافتخار کشور،متولد سال 1353 است. اواز16‌سالگی به مدت 18 سال عضو تیم ملی و 14‌سال هم کاپیتان تیم ملی جودوی ایران بود و مقام قهرمانی ایران و جهان را بارها از آن خود کرد. میران اخیرا سرمربیگری تیم ملی بزرگسالان جودو را پذیرفته است. او زمانی هم اهل کشتی بوده و در سال‌های 1373 تا 1376 در دسته سنگین‌وزن قهرمان کشور شده است.
کد خبر: ۲۹۲۱۲۰

محمود میران زندگی پرحادثه‌ای داشته؛ از مصدومیت‌های کوچک و بزرگ گرفته تا سقوط‌های ترسناک آنچنانی: با توپولوف و از روی اسب.

میران سال 1374 در حال بازگشت از مسابقات المپیک ارتش‌های جهان با کاروان ورزشی ایران، در هواپیمای توپولوف گل می‌گفته و گل می‌شنفته، تا این‌که حادثه‌ای وحشتناک اتفاق می‌افتد: خلبان یک دفعه ارتفاع را کم کرد و بدنه هواپیما شروع کرد به لرزیدن. صدای جیغ و شیون هواپیما را پر کرد. همه اسباب و اثاثیه روی سرمان می‌ریخت. همه افتخارآفرینان ورزش کشور داشتند گریه می‌کردند و دعا می‌خواندند. یکی گریه می‌کرد، یکی پایه‌های صندلی را گرفته بود و من هم در آستانه گریه بودم. به شدت ترسیده بودم اما اطرافیانم را که دیدم بی اختیار زدم زیر خنده!

بعدا معلوم شده که خلبان به خاطر برخورد نکردن با نوعی ابر که یخ می‌زند ارتفاع را سریع کم کرده و همه را به فکر سقوط انداخته. میران می‌گوید که بعد از این‌که هواپیما به حالت عادی برگشت، تا یک ساعت هیچ کس حرف نمی‌زد و چیزی نمی‌خورد: همه همدیگر را نگاه می‌کردند . قهرمانان کشور همه از ترس گریه کرده بودند و بعد که هواپیما به سلامت نشست عکس العمل همدیگر را مسخره می‌کردند. اما این موضوع بعدا خنده دار شد و در آن شرایط فکر می‌کردیم کارمان تمام است. من از پنجره هواپیما تکان خوردن بال آن را می‌دیدم و خیلی ترسیده بودم. فکر می‌کنم حال آنها را که هواپیمایشان سقوط کرده، در لحظات قبل از مرگ می‌دانم.

در همین سال یک حادثه دیگر هم برای میران اتفاق می‌افتد. باز هم سقوط، این بار از اسب. میران توضیح می‌دهد: با دوستانم برای اسب سواری رفته بودیم چیتگر. اطراف مزرعه‌ای بود که گندمش را درو کرده بودند و ما می‌تاختیم. بین دو مزرعه نهر آبی بود که حدودا دو متر عرض داشت. دوستان من حرفه‌ای بودند و این فاصله را با اسب پریدند و من هم خواستم کار آنها را تکرار کنم.

موقعی که اسب می‌پرد، میران بیشتر می‌پرد و با گردن ابتدا روی اسب می‌افتد و بعد به زمین سقوط می‌کند و بیهوش می‌شود. کارگران محلی میران را پیدا می‌کنند و هیکل تنومندش را داخل یک فرغون جا می‌دهند. میران به هوش می‌آید و چشم هایش را باز می‌کند؛ دیدم آسمان آبی است و ابرهای سفید با سرعت حرکت می‌کنند. فکر کردم از دنیا رفته‌ام. اما خدا را شکر میران آسیب جدی ندید و فقط به خاطر جراحت کف دو دست و ضرب دیدن استخوان لگن، دو سه هفته از تمرینات عقب ماند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها