نشست نقد و بررسی رمان «گرگ‌ها از برف نمی‌ترسند»

زلزله‌ای در مهندسی داستان

محمدرضا بایرامی، ‌داستان نویسی است که آثارش برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال طی سال‌های اخیر همواره مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته است. «گرگ‌ها از برف نمی‌ترسند» رمانی برای مخاطبان نوجوان یکی از تازه‌ترین آثار اوست که در مدتی اندک از انتشار، مورد توجه مخاطبان قرار گرفته است. برای نقد و بررسی این اثر در نشستی با حضور آقایان محسن مومنی داستان‌نویس و مدیر مرکز آفرینش‌‌های ادبی حوزه هنری، احمد دهقان داستان‌نویس و مدرس ادبیات داستانی، خسرو باباخانی داستان‌نویس و منتقد ادبی، رضا امیرخانی داستان‌نویس و منتقد و ابراهیم زاهدی‌مطلق داستان‌نویس و روزنامه‌نگار و همچنین نویسنده اثر به بررسی این رمان پرداختیم.
کد خبر: ۲۶۷۸۷۱

برای شروع بحث از آقای مومنی می‌خواهم ضمن این که اشاره‌ای به خلاصه داستان می‌کنند به ویژگی‌های این اثر در تمایز با دیگر آثار آقای بایرامی ‌بخصوص رمان‌هایی که برای نوجوانان نوشته است، اشاره کنند.

مومنی: داستان درباره روستای کوچکی است که تنها 7 خانوار جمعیت دارد. بچه‌های این روستا برای تحصیل باید به روستایی دیگر بروند. داستان در 3 روز می‌گذرد. روز پنجشنبه که بچه‌ها به مدرسه می‌روند متوجه اتفاقات عجیبی در طبیعت و حیوانات می‌شوند که حکایت از اتفاقاتی دارد که قرار است بیفتد. این 2 نوجوان که یوسف و فتاح نام دارند فردای آن روز که مدرسه تعطیل است متوجه می‌شوند آبشار نزدیک روستا یخ زده است که‌این حرف با واکنش تمسخرآمیز بچه‌های روستا روبه‌رو می‌شود. آنها به ماجرا حساس شده‌اند و تصمیم می‌گیرند به آبشار بروند و از نزدیک صحت ماجرا را ببینند. وقتی به آنجا می‌روند در غاری که نزدیک آبشار است دچار حادثه‌ای می‌شوند که ابتدا خودشان متوجه نیستند چه اتفاقی افتاده است. اما کم کم می‌فهمند زلزله روی داده است و این 2 نفر می‌توانند مادربزرگ یوسف و خواهر فتاح را نجات دهند.

این 2 نوجوان می‌توانند یک شب پرحادثه را درروستایی تخریب شده که گرگ‌ها به آن حمله کرده‌اند و 2 زخمی‌ نیز دارند، اداره کنند؛ البته نویسنده بد سلیقگی کرده که ماجرا را به نوعی به عموی یوسف در تهران هم پیوند زده که به نظر من به طرح داستان آسیب رسانده است.

به هرحال فردای حادثه و درحالی که گرگ‌ها دوباره آماده حمله به روستا می‌شوند و آنها را محاصره کرده‌اند، فتاح رو به آسمان کرده، به خداوند اعتراض می‌کند که در همین شرایط متوجه صدایی در آسمان می‌شوند که‌این صدا متعلق به بالگرد است که آنها را نجات می‌دهد و عموی یوسف هم که یک معلم است به آنجا می‌رسد.

عموی یوسف به زبان معلمی‌ در این شرایط سعی می‌کند به فتاح که در شوک حادثه است کمک کند و سوال‌های او را درباره قسمت و تقدیر پاسخ دهد.

استادان داستان در بیان آن جدال‌هایی که باعث ایجاد طرح می‌شود به مواردی مانند جدال انسان با انسان یا انسان با طبیعت و حتی طبیعت با طبیعت اشاره کرده‌اند. آقای بایرامی ‌در داستان‌های قبلی‌شان از همه ‌اینها استفاده کرده و دراین داستان او به جدال انسان با سرنوشت رسیده، البته ‌این در داستان‌های دیگر آقای بایرامی ‌هم بوده، ولی به چشم نیامده است.

در قصه‌های سبلان (یکی از داستان‌های قبلی نویسنده) هم این جدال وجود دارد، اما تاکیدی که داستان‌نویس در این اثر به‌ موضوع کرده و آن را برجسته کرده باعث می‌شود جدال انسان با سرنوشت بیشتر به چشم آید. برای مثال وقتی قهرمان داستان نزد معلمش می‌رود تا کتابی از او بگیرد کتابی که معلم به او می‌دهد «عدل الهی» است که نشان می‌دهد این موضوع برای او مساله‌ای است که باید برایش پاسخی بیابد. سیر کلی داستان هم همین است و این که آقای بایرامی ‌به‌ اینچنین مساله‌ای آن هم برای این گروه سنی پرداخته، در عین این‌که کار خیلی لازمی‌ است، شجاعتی می‌خواهد که‌ ایشان انجام داده و از نکات مثبت کار است.

به نظر من اوج داستان وقتی است که‌این بچه‌ها در نهایت ناامیدی در حمله دوم گرگ‌ها گرفتار شده‌اند، خداوند به آنها کمک می‌کند و اگر نویسنده در کتاب قبلی‌اش گفته بود: کوه مرا صدا زد اینجا خداست که به قهرمانان داستان او جواب می‌دهد. این صحنه را نویسنده خیلی خوب پرداخته است و وقتی صدای بالگرد را می‌شنویم، مای خواننده نیز از یک فشار روحی رهایی می‌یابیم.

نویسنده از وجود ناصر که در داستان پیش‌بینی کرده بخوبی استفاده کرده است. در داستان خیلی ممکن نیست مسائلی نظیر عدل الهی و تقدیر را فقط با حوادث به خواننده منتقل کنید البته حوادث به‌ این مساله کمک کرده‌ است، ولی در جاهایی تنها می‌شود از کلام بهره برد و چه کسی برای این کار بهتر از یک معلم، چرا که هرکس دیگری جز یک معلم بود این مساله خیلی شعاری جلوه می‌کرد.

بایرامی ‌در این کار از تلمیحات هم خوب استفاده کرده است، البته تلمیحات ناقص نه کامل. برای مثال این دو نوجوان درغار که هستند و سگی هم همراه آنهاست می‌توان آن را تلمیحی به داستان اصحاب کهف دانست. درجایی دیگرهم تلمیحی به افسانه سارا دارد. فتاح که در شوک مرگ خواهر و خانواده‌اش فرورفته در ماشین نشسته است و وقتی رادیو را روشن می‌کند، ترانه‌ای می‌خواند که به افسانه مشهوری در زبان آذری می‌پردازد. عروسی به نام ساراست که آب او را می‌برد و اینجا هم خواهر فتاح سارا نام دارد و در حالی می‌میرد که تازه عروس است.

دهقان: آقای بایرامی ‌در کارهای داستانی 2 نوع کار دارد، یکی کارهای روستایی و یکی کارهای جنگ. این کار را باید جزو کارهایی ارزیابی کرد که به طبیعت روستایی می‌پردازد. فکر می‌کنم در این کار تغییراتی درفرم می‌بینیم که بایرامی ‌درحالت خاص روایت من راوی در کارش تغییراتی ایجاد کرده و کار را به صورتی دیگر می‌بینید وازحالت غریزی گویی پیشین و در 3 جلد «داستان‌های سبلان» جدا شده و در طبیعت بکر بیشتر فرو رفته است.

آقای مومنی مواردی را گفت که به نظر من هم جزو خصوصیات این اثر است، ولی این طبیعت گویی و بکر گویی خارج از تقدیرگرایی که در کتاب هست، مشهود است.

جدا از این، به نظر من می‌توان اشکالاتی از نظر فرم به‌این داستان وارد کرد. یکی این که‌ آیا نویسنده توانسته است از این فرم خوب استفاده کند؟

به نظر من داستان در قسمت ابتدایی گیرایی لازم را دارد. آن گیرایی لازم که خواننده با حادثه بکری روبه‌رو شود که بتواند کار را دنبال کند در اثر دیده نمی‌شود. سایه‌ای از حادثه در داستان وجود دارد، اما خود حادثه در داستان غایب است. به نظر من قسمت‌های ابتدایی می‌توانست کوتاه‌تر باشد تا داستان خیلی زودتر شروع شود و این شروع شدن زودتر داستان خواننده را بیشتر جذب می‌کرد.

داستان حتماً نیاز دارد مقدمه‌ای داشته باشد، اما باید این مقدمه به حادثه‌ای برسد و این که دیر به حادثه برسیم می‌تواند خواننده را خسته کند.

به نظر من در این داستان ورود بایرامی ‌به طبیعت و حضور دائمی‌ طبیعت در داستان با آثار دیگر او متفاوت است و این می‌تواند جزو خصوصیات اصلی این کتاب باشد.

امیرخانی: من می‌خواهم از زاویه‌ای دیگر به کتاب نگاه کنم. زلزله اردبیل فکر می‌کنم در سال 1375 اتفاق افتاد. من در آن ایام به منطقه رفتم. کار آقای بایرامی ‌را که می‌خواندم به دنبال خاطراتم از آن زمان رفتم تا آنها را با این کتاب تطبیق بدهم و وجوه اشتراکش را پیدا کنم که البته گویا آن یادداشت‌ها را گم کرده‌ام.

من اگر قرار بود شبیه کسی باشم در این داستان شبیه عمویی هستم که از تهران آمده، ولی به نظر من این شخصیت درنیامده است.

دهقان: به نظر شما این شخصیت اصلاً اضافه نیست؟

امیرخانی: اگر این شخصیت در داستان در می‌آمد شاید امروز ما این سوال برایمان پیش نمی‌آمد که شاید این اضافی است. در ضمن شوری که مردم و از جمله خود من برای کمک داشتیم در این آدم نمی‌بینم. همه ما زلزله را دیده‌ایم و حس آدمی ‌که برای کمک کردن رفته و در برابر ناشناخته‌ها و تجربه‌های تازه قرار می‌گیرد در داستان دیده نمی‌شود. مشکلی که برای نویسنده پیش می‌آید این است که از 2 زاویه به مساله نگاه می‌کند. از زاویه‌ای که بچه‌ها نگاه می‌کنند و زاویه‌ای که آن فرد از تهران می‌آید. اگر این 2 نگاه در می‌آمد و این 2 نگاه متفاوت بود اتفاقاً خیلی خوب بود و این شخصیت به همین دلیل اصلاً اضافه نبود. چون آن آدمی ‌هم که از شهر آمده است آنقدر از روستایش جدا افتاده بود که دیگر روستایی نبود. این که آقای مومنی گفتند یک معلم باید بیاید و مساله جبر و تقدیر را برای بچه‌ها باز کند، می‌توانست جوری بیاید که اصلاً بچه روستایی برای معلم حرف بزند، چرا که او طبیعی بودن این ماجرا را بهتر درک می‌کند.

نکته دیگری در کتاب هست که انتخاب نویسنده برای زلزله است. اینجا شما یک زمان خاص را برای داستان دارید که نمی‌توانید عوضش کنید. در اینجا نویسنده بهترین انتخاب را برای داستان انجام داده و آن وقوع زلزله در زمانی است که آنها در غار هستند و خود طبیعی بودن اتفاقی که در طبیعت اتفاق می‌افتد را نشان می‌دهد و به نظر من نویسنده در اینجا در ناخوداگاه خود به نوعی کشف دست یافته است. شاید هم نویسنده دیده است در آوردن این صحنه در خود روستا خیلی سخت است و به ‌این تمهید دست زده است.

بیش از این که‌ بحث را ادامه بدهیم بگذارید بپرسم اصلاً به نظر دوستان، این کتاب رمان نوجوان است چنان که نویسنده ادعا می‌کند یا اثری برای مخاطب بزرگسال؟

مومنی: این کار برای نوجوانان نوشته شده است. در برخی موارد می‌توان از این که ‌این کتاب، رمان نوجوان است دفاع کرد و تمام مصالحی هم که آقای بایرامی ‌برای کار انتخاب کرده است به رمان نوجوان مربوط می‌شود، ولی بیان و نثر در اینجا با کارهای نوجوان همین نویسنده متفاوت و بزرگسالانه است بخصوص جاهایی که نویسنده دارد بحث‌های فلسفی می‌کند با زبان نوجوانی که ما در کارهای بایرامی ‌می‌شناسیم، متفاوت است.

ورود و خروج شخصیت‌های بدون شناسنامه نیزیکی دیگر از مشکلات کتاب است. یکی از این شخصیت‌ها ‌هاجر است که بدون این که بدانیم کیست و شوهرش و خانواده‌اش که هستند در داستان حضور کمرنگی دارد و بعد محو می‌شود. عمو نیز به نظرمن به طرح داستان لطمه زده است. نویسنده تمهیداتی برای آمدن این فرد و پسرش به منطقه ‌اندیشیده است. او کسی است که سال‌ها پیش از این روستا فرار کرده است و در چندین صفحه ما متوجه می‌شویم که چگونه ازاتفاق با خبر ‌شده و چگونه حرکت می‌کند. در حالی که به نظر من لازم نبود و در چند سطر در حین سفرمی‌توانستیم با این اطلاعات آشنا شویم و این اطلاعات اضافه هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. آیا نویسنده می‌خواست بگوید ‌اینها سبکباران ساحل‌ها هستند و از بیم موج و گردابی چنین‌هایل خبر ندارند؟ این در داستان در نیامده است و اصلاً جایش هم اینجا نیست.

گفتگوها هم خیلی شبیه هم هستند. هم آن نوجوانی که از شهر آمده است و هم نوجوان‌هایی که در روستا زندگی می‌کنند، مثل هم حرف می‌زنند. حتی مادربزرگ هم که خیلی کم حرف می‌زند وقتی حرفی می‌زند، با این نوجوان‌ها تفاوتی ندارد. البته یک‌جا مادربزرگ وقتی پسرش درحال رانندگی است، می‌گوید وقتی داری می‌رانی جلویت را نگاه کن. این دیالوگ خیلی هم کمک کرده است، اما اغلب شخصیت‌های اصلی یک جور حرف می‌زنند.

جلال پسر ناصر هم ما نمی‌فهمیم بالاخره بچه است یا بزرگ چون حرف که می‌زند و با پدرش صحبت می‌کند، سخن گفتنش خیلی بزرگانه است، اما اعمالش کودکانه. در آن شرایطی که همه مرده‌اند این دارد فکر می‌کند که من نتوانستم هدیه‌ام را به دست مادربزرگ برسانم.

شخصیت این 2 نوجوان علاوه بر شباهت‌هایشان، تفاوت‌هایی هم دارد. متاسفانه ‌این شباهت‌ها گاهی آنقدر زیاد است که حتی گم می‌کنیم. یوسف شخصیتی احساساتی و رمانتیک دارد و عقل معاشی ندارد و حوادث را راحت می‌پذیرد و حتی حاضر می‌شود سگی را که‌ این همه به آنها خدمت کرده است، با زدن لگد قربانی کند. شخصیت فتاح شخصیت داستانی خوبی است. شخصیت سارا هم اگرچه خیلی کار خاصی ندارد، ولی سکوتش و آن ترانه در پایان داستان خیلی به داستان کمک می‌کند ولی در کل بقیه شخصیت‌های داستان نارس هستند. من در کل احساس می‌کنم رمان 2 بخش دارد. اگرچه آقای دهقان می‌گوید بخش اول طولانی است و به نظر من هم این بخش در طرح نیست، ولی در عین حال بایرامی ‌با کشش‌های زیرین توانسته است خواننده و حتی خواننده بزرگسال را به ادامه داستان ترغیب کند. به نظر من تا زلزله بایرامی ‌خوب آمده، اما از آنجا به بعد را دچار شتاب‌زدگی شده است و این بخش بعد از زلزله بخوبی بخش اول نیست.

یک مورد دیگر هم این است که نویسنده بعضی فونت‌ها را پررنگ کرده است تا خواننده متوجه بعضی مسائل شود. به نظر من باید به شعور مخاطب بیشتر احترام بگذاریم تا خودش بیشتر دریابد، چرا که همه جا هم این مساله درست درنیامده است.

زاهدی مطلق: من در کارهای نوجوان آقای بایرامی ‌نوعی رها بودن و وحشی بودن می‌بینم که در کارهای بزرگسال ایشان وجود ندارد. کارهای بزرگسال ایشان خیلی آنکاردشده و مرتب است، اما کارهای نوجوانشان همان‌طور که گفتم، خیلی رهاست منتها رها بودنی که مدیریت نشده است. مثلاً این که شخصیت‌ها مثل یوسف و فتاح با هم تفاوت داشته باشند این گونه نیست اما زاویه دید کاملاً نوجوانانه است. ما در دوره‌ای هستیم که رمان نوجوان کم می‌بینیم و این‌که آقای بایرامی ‌رمان نوجوان می‌نویسد که به معنای کامل آن رمان است، از نقاط قوت کار ایشان به شمار می‌آید.

من فکر می‌کنم یکی از مشکلات این کار در زبان است. اگر زبان و نثر اثر خوب نوشته می‌شد، خیلی مشکلات پیش نمی‌آمد. خود من وقتی کتاب را می‌خواندم می‌دیدم زبان نوجوان روستایی و شهری هیچ تفاوتی با هم ندارد. من اگر به جای آقای بایرامی ‌بودم، تمام این گفتگوها را به صورت محاوره‌ای می‌نوشتم چون خیلی جاها بچه‌ها دارند کتابی حرف می‌زنند. ما در روستا منطق عذرخواهی کردن نداریم و از کنار این مسائل رد می‌شوند. این فاصله صد و خرده‌ای صفحه که به اصل ماجرا برسد را من هم حس کردم، ولی تعلیق خیلی خوبی در کار بود.

از اینها که بگذریم، آقای بایرامی ‌در این کار فضای جدیدی در برابر خواننده نوجوان شهری می‌گذارد. این داستان بیشتر در شهر خوانده می‌شود و برای خواننده شهری هم جذابیت دارد چون این فضا را کمتر می‌بیند. من خودم به یاد دارم وقتی پسر نوجوانم را به روستای پدری‌ام بردم، انگار وارد دنیای دیگری شده بود. بایرامی ‌ با این کتاب این فضا را برای خواننده شهری ایجاد می‌کند و او را با محیطی که در آن آبشار و چشمه غار و طویله و... است آشنا می‌کند. آن اسبی که خواستگار سارا با آن می‌آید، خیلی جالب پرداخت شده بود منتها همچنان معتقدم زبان نتوانسته است کارکرد خود را در ساختار رمان انجام دهد، یا آن کودک شهری که دارد می‌آید پسری به اصطلاح ریقو است البته شاید می‌خواسته وظیفه یک ریقو را به او بدهد ولی این شخصیت در این داستان درنیامده است.

مومنی: اصلاً این شخصیت از جنس شخصیت‌های داستان‌های بایرامی ‌نیست.

زاهدی مطلق: بله و همچنان که گفتم خوب پرداخت نشده است. من ماجرای آن سگ را که کسی به او لگد زده و به دهن گرگ انداخته تا خود را از گرگ نجات دهد، چند سال پیش از آقای بایرامی ‌به صورت شفاهی شنیده بودم و همان موقع با خودم گفتم چقدر خوب است این را کسی به صورت داستانی پرداخت کند و انصافاً خود آقای بایرامی ‌ این را خیلی خوب درآورده است چون درآوردن چنین صحنه‌هایی در داستان خیلی دشوار است.

کار یک جاهای خیلی خوب دارد و یک جاهایی افت می‌کند. در دیالوگ‌ها هم دچار مشکل است. ما مشکلی در داستان امروزمان داریم که حتی در سینمایمان هم مشهود است. دیالوگ‌نویسی یک کار سخت و فنی است. در همین سریال یوسف پیامبر یکی از گیرهای مجموعه، دیالوگ‌هاست. دیالوگ‌هایی که علی حاتمی‌ یا کیمیایی می‌نویسند می‌بینید گاهی یک کار متوسط را نجات می‌دهد و چون جنس دیالوگ‌نویسی از ادبیات است، کسی که می‌خواهد دیالوگ‌نویس باشد باید ادبیات بلد باشد. انتظاری که من در این کار از آقای بایرامی داشتم این بود که چیزی اعم از یک معنا یا یک عبارتی باید به ادبیات ما اضافه می‌شد، ولی چیزی اضافه نشده است. همه آن چیزهایی که به صورت کلاسیک در ادبیات روستایی هست مثل معلم و مدرسه ولو مدرسه کوچک و کپری در این کار هم هست. آن کاری که آقای بایرامی باید‌ می‌کرد، این بود که ادبیات را یک قدم جلو می‌برد و چیزی به آن اضافه می‌کرد. البته آن صحنه مرگ سگ، انگار چیزی به ادبیات اضافه کرده است، اما در نثر و زبان چیزی اضافه نشده است.

فکر می‌کنم آقای بایرامی ‌هم آخر کار را زیادی اضافه کرده است.

من فکر می‌کنم یکی از مضمون‌های کار که در شتاب بعدی حوادث گم شده است، دغدغه هجرت در داستان است. این‌که ما از محیطی که در آن امکان رشد نداشته باشیم دل بکنیم و به محیطی بزرگ‌تر برویم، در این بچه‌ها هست و البته بعداً سرنوشت اینها را به‌ این سمت می‌برد ولی این مضمون در داستان گم شده است.

باباخانی: یک چیزهایی در کار هست که به ذات آدم‌ها بستگی دارد و به آموزش و چیزهای دیگر ارتباطی ندارد و البته جای گله‌ای هم از آن نیست. بایرامی‌ حتی در بهترین شرایط هم نگاهش خیلی تلخ است و کارهایش هم خیلی تلخ تمام می‌شود. حتی وقتی آدم‌های داستانش به موفقیتی می‌رسند انگار نویسنده از این وضعیت راضی نیست و در همین کار هم زنده ماندن این بچه‌ها خواننده را خیلی خوشحال نمی‌کند.

بزرگ‌ترین ضعفی که به نظر من می‌رسد، این است که تعلیق اولیه کتاب این ظرفیت را ندارد نوجوان را 100 صفحه به دنبال خود بکشد تا به مساله اصلی یعنی زلزله برسیم. اگرچه نویسنده شبی را که ‌این بچه‌ها با روستایی زلزله‌‌زده روبه‌رو می‌شوند و با گرگ‌ها می‌جنگند بسیار خوب و فوق‌العاده درآورده است.

کتاب در بخش نخست یک مولفه‌هایی مانند زیاد شدن آب چشمه را دارد ولی ظرفیت اینها هم به ‌اندازه کششی در صد صفحه نیست.

در ابتدای کتاب هم جمله‌ای آمده است که داستان را لو می‌دهد و خواننده درمی‌یابد زیاد شدن آب چشمه به وقوع زلزله ختم می‌شود. این مساله باعث می‌شود خواننده به داستان پی ببرد و برای پی بردن به داستان وقت صرف نکند.

جایی هم در داستان هست که‌ این بچه‌ها وارد ده زلزله‌زده می‌شوند و یوسف مادربزرگش را نجات می‌دهد، انگار وظیفه‌اش تمام شده است و به همراه فتاح می‌روند تا خانواده‌اش را نجات دهند. به‌ اینجا که رسید من اصلاً شک کردم که شاید واقعاً یوسف پدری نداشته است و به قسمت‌های قبلی کتاب برگشتم. اصلا نه یاد پدرش می‌کند و نه تقلایی می‌کند تا پدرش را نجات دهد در حالی که طبیعی‌ترین کار این بود که به دنبال پدرش برود. جالب این است که سگش به دنبال پیدا کردن پدر یوسف هست، ولی خودش این‌گونه نیست.

درباره قسمت پایانی داستان من دائم نگران بودم که ‌این بچه‌ها چگونه نجات پیدا می‌کنند و فتاحی که‌ اینقدر پریشان است، چگونه آرامش پیدا می‌کند و دیدم که‌ این نگرانی بجا بوده است چون داستان خوب جمع نشده و شاید نویسنده برای همین مجبور شده است که بنویسد این داستان پایان ندارد و این نوشته شاید توجیهی بوده است برای این که پایان‌بندی داستانی در کتاب نمی‌بینیم و طرح به گونه‌ای است که نمی‌توان آن را بست؛ البته شاید بتوان برای دریا که نویسنده با رسیدن به آنجا قصه را تمام کرده، تعبیرات مختلفی بیان کرد ولی احساس من این است که نویسنده نتوانسته است کار را جمع کند. آن قسمت‌های داخل ماشین، اگرچه قشنگ است، توجیهی است برای پایان‌بندی غیرداستانی کار که ‌این قسمت خیلی نصیحت‌گرانه و رو از کار درآمده است.

مومنی: واقعا نمی‌توان برای این مساله، پایانی داستانی نوشت. چون بحث، بحثی است که هم می‌تواند فلسفی و هم عرفانی باشد. بحث پاسخگویی به بلایا و فلسفه مصائب چیزی نیست که بخصوص برای نوجوان بتوان براحتی آن را جمع کرد و جواب منطقی به آن داد. اگر کار بزرگسال بود، حتماً باید در ذیل حوادث پایان می‌یافت و به نظر من این پایان‌بندی با حضور آن معلم اتفاقاً خوب هم هست. معلم در اینجا می‌گوید: بزرگی می‌گوید اکسیر حیات 2 چیز است: عشق و بلا. تو بلا را چشیده‌ای و امیدوارم در آینده عشق را هم بچشی و این 2 در کنار هم نبوغ می‌آفرینند. به نظر من همین مقدار هم کفایت می‌کند که ما در این زمینه حتی وقتی کتاب هم می‌خوانیم، شاید به لحاظ عقلی بپذیریم اما سوالات در این باره همچنان به قوت خود باقی است. نویسنده برای پایان‌بندی حتی از تمثیل دریا هم استفاده می‌کند و معلم از فرد دیگری به نام سبحان اسم می‌برد که شرایط این فرد را داشته و امروز به موفقیتی دست یافته است.

امیرخانی: به نظر من طرحی که ‌ایشان برای پایان داستان داشته، طرح خوبی بوده و من نمی‌دانم چرا بعداً در حین نگارش نقش این معلم در داستان اینقدر زیاد شده است. شخصیتی در اینجا هست به نام سبحان که معلم می‌گوید از زلزله منجیل جان سالم به در برده است و می‌گوید می‌خواهیم او را ببینیم. من می‌دانم که شاید دیدن این آدم چیزی به داستان اضافه نمی‌کرد، ولی حتی اگر سینمایی به کار نگاه کنیم و ببینیم که‌ اینها مزرعه‌ای سبز را از دور می‌بینند، از دریا بیشتر جواب می‌داد.

مومنی: اگر به جای ناصر، این سبحان به عنوان یک امدادگر که قبلاً شرایط را درک کرده است می‌آمد، خیلی بهتر بود.

امیرخانی: حتی اگر سبحان هم نمی‌آمد، ولی این صحنه پایانی به جای دریا با سبحان تمام می‌شد، خیلی بهتر بود، چون به هرحال دریا اینجا جواب نداده است.

به نظر من داستان 3 بخش دارد: یکی مرحله‌ای که تا به زلزله برسیم؛ دوم وقوع زلزله و مدیریت حوادث و در نهایت جایی که داستان به سراشیب می‌افتد و این افراد نجات پیدا می‌کنند و همه چیز به خیروخوشی تمام می‌شود. در دو قسمت اول به نظر می‌رسد خواننده بخوبی با داستان همراهی پیدا می‌کند، ولی در بخش پایانی نوعی شتاب در پایان‌بندی داستان دیده می‌شود. نظر شما در این باره چیست؟

دهقان: بعضی از بچه‌ها درباره‌ این که ‌این کار ظرفیت آن را داشته که بتواند به سمت یک کار خیلی عالی جهش پیدا کند، اتفاق نظر داشته‌اند. درباره پاره نخست کار خیلی بحث شده که کشش ندارد اما همان‌جا هم بحث شده است که تصویر‌های خیلی خوبی دارد. درباره پاره اول و دوم و سوم بحث بر سر این است که جا برای تصاویری عالی دارد که گفته نمی‌شود. یکی از مشکلات کتاب در حوصله به خرج دادن زیاد نویسنده در ابتدای داستان و شتاب‌زدگی او در پایان داستان است که فکر کلی را از کار گرفته است. همان‌طور که در ابتدای داستان این قدر وسواس دارد باید این وسواس در پایان‌بندی داستان هم می‌آمد. در ابتدای داستان تصاویر قشنگی از کوچه‌ها و اسب‌سواری و مانند آن آمده است که نشان می‌دهد مهندسی قشنگی دارد حتی با این که من فکر می‌کنم خیلی جاهایش اضافه است، معتقدم قشنگ است در صورتی که در پایان شاهد هستیم که شتاب‌زدگی نویسنده ‌این مهندسی را مختل می‌کند.

ابتدای کار فکر شده است و شاید خیلی هم فکر شده است. ولی پایان‌بندی خیلی شتاب‌زده است.

یکی از نقطه عطف‌های داستان که خیلی مهم است، جایی است که قرار است اینها نجات پیدا کنند. در وضعیتی که خیلی منفعل شده‌اند ناگهان چرخ بالی می‌آید و نجاتشان می‌دهد. این شیوه نجات یافتن این افراد می‌توانست 10 صفحه قبل یا 10 صفحه بعد باشد. به نظر شما این تمهید برای نجات دادن این افراد و گشودن گره داستان خوب جا افتاده است؟

دهقان: من به تمهید کاری ندارم ولی باورمندی آن برایم مهم است. هرتمهیدی حتی یک حادثه می‌تواند باورمند باشد و من فکر نمی‌کنم این بخش باورمند نبوده است. بحث من درباره چیز دیگری است. به نظر من آن روالی که از ابتدای داستان شروع شده بود اگر تا پایان داستان حفظ می‌شد کار خیلی بهتر می‌شد و ما الان درباره‌ این اشکالات صحبت نمی‌کردیم و می‌گفتیم شما شخصیتی در داستانتان داشتید که می‌شد از آن در داستان استفاده کرد.

زاهدی مطلق: دو تا اتفاق واقعی را می‌گویم تا به نتیجه‌ای برسم. یکی این که ما بچه که بودیم در جلسات قرآن خانوادگی شرکت می‌کردیم، وقتی به خانه می‌آمدیم به پدرم می‌گفتم روحانی جلسه از شما 2 اشکال گرفت اما از من ایرادی نگرفت. یک بار پدرم به من یادآوری کرد که روحانی جلسه از من ایرادهایی می‌گیرد که از تو نمی‌گیرد. دوم این که برانکو (سرمربی اسبق تیم ملی فوتبال ایران) یک‌بار گفت زمانی که بلاژویچ مربی ایران بود، بعد از یکی از بازی‌های ایران با یک تیم اروپایی، بلاژویچ گفت این تیم را می‌توان وارد یک فاز جدید کرد، چرا که ‌این بازیکنان نشان دادند سطح بازیشان رشد کرده است یعنی فاز بالاتر و کلاس بالاتر. انتظار از آقای بایرامی ‌ به عنوان کسی که از سطح گذشته است این است که در کارشان انتقال فکر باشد و ما در این جلسات به دنبال این گونه مباحث نباشیم.

ایزابل آلنده یک داستان کوتاه دارد که رانش زمینی رخ داد و یک دختر نوجوان در یک گودال گیر افتاده و یک خبرنگار دارد مرگ این فرد را گزارش می‌کند و فردی هم در محلی دیگر نشسته است و از طریق مونیتور این صحنه را کارگردانی می‌کند. خبرنگار در حال گزارش کردن است و دختر هم لحظه به لحظه فرو می‌رود و این داستان کوتاه کل سیستم بوروکراتیک آن کشور را به چالش می‌کشد تا جایی که رئیس‌جمهور کشور هم وارد ماجرا می‌شود. در لحظه آخر فضا خیلی معنوی می‌شود و دختری که در حال فرو رفتن در دل زمین است دیگر از مرگ نمی‌ترسد بلکه به‌ این گزارشگر روحیه می‌دهد و می‌گوید: نگران نباش من دارم می‌میرم و زندگی همین است.

در این داستان فقط شما گزارش یک حادثه طبیعی را نمی‌خوانید، بلکه تعالی شخصیت آن فرد و به چالش کشیدن بوروکراسی مملکت را از نزدیک می‌بینید.

ما در کارهایمان باید از پوسته بگذریم و به لایه بعدی که تفکر است برسیم.

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها