قصه تلخ زندگی یک قربانی اسیدپاشی

خانه مهناز آیینه ندارد

لعنت به بغض که در نخستین دیدارم با مهناز، راه گلویم را بست و سلامم را گرفته و لرزان کرد. لعنت به همه آیینه‌هایی که راست‌گویی افراطیشان دل مهناز را می‌شکند. لعنت به اسید که در چند ثانیه گوشت و پوست و چشمش را حل کرد. لعنت به هوایی که هر روز جهنمی‌تر می‌شود و خانه کوچک او را کوره‌ای داغ می‌کند که در آن، پوست سوخته صورت و بدنش خشک‌تر و دردناک‌تر شود. لعنت به کاترهای جراحی که تا به حال، بیست بار روی پوستش لغزیده‌اند و هنوز نتوانسته‌اند معجزه کنند. لعنت به همه قصه‌های شیرین بچگی که فریبمان می‌دادند تا باور کنیم آدم‌های خوب در این دنیا همیشه خوشبخت می‌شوند و بدها بدفرجام‌اند. ادامه این گزارش، قصه‌ای است تلخ از یک قربانی اسیدپاشی که خواندنش بی‌شک دل شما را می‌آزارد، پس اگر طاقتش را ندارید، به خواندن ادامه ندهید.
کد خبر: ۲۶۳۵۹۸

مسوولان روزنامه اجازه نمی‌دهند عکس ضمیمه پرونده مهناز را همراه گزارشم چاپ کنم و شما هم او را ببینید که چطور گردنش را خم کرده است تا بخیه‌هایی که باقیمانده‌های گوشت بازویش را به بینی‌ پیوند زده‌اند، پاره نشوند، مهناز بعد از آن عکس، یک ماه گردنش را خمیده نگه داشت تا گوشت بازو جای خالی بینی‌اش را پر کند. یکی دو روز پیش از آن عکس، پرستارهای بخش سوختگی، پوست فاسد شده و آویزان صورت او را با قیچی چیدند، بدون بیهوشی یا حتی مسکن و مهناز با یکی از چشم‌هایش که اسید حلش نکرده بود، گریه کرد گرچه اشک شور، صورتش را می‌سوزاند.

آنها نمی‌گذارند عکس را چاپ کنم تا شما هم عمق فاجعه را حس کنید و لب‌هایش را ببینید که با کاتر از هم جدا شده‌اند و پوست مچاله شده صورتش را تماشا کنید که کش آمده و چروک خورده است یا جای خالی لاله گوشش را ببینید و جای خالی گونه‌هایش را و چانه‌اش را تا بفهمید اسید چگونه در یکی دو دقیقه فاجعه آفریده است.

آنها می‌گویند عکس‌های فجیع، شما را غمگین می‌کنند؛ می‌گویند عکس‌های اسیدپاشی اذهان عمومی را می‌آشوبند؛ می‌گویند شما هم شاید مثل من و عکاس تا هفته‌ها افسرده شوید؛ اما به گمان من و مهناز، گاهی وقت‌ها شنیدن یک سرنوشت به پریشانی ذهن می‌ارزد، یک سرنوشت تلخ مثل سرنوشت مهناز.

نگفتنی‌ها

بعضی آدم‌ها در 24 ‌تیر عاشق شده‌اند، بعضی‌ها 24 تیر به دنیا آمده‌اند. بعضی‌ها 24 تیر خانه خریده‌اند. بعضی‌ها 24 تیر خواستگاری رفته‌اند. بعضی‌ها 24 تیر ازدواج کرده‌اند. 24 تیر برای خیلی از آدم‌ها، آبستن خاطره‌ای شیرین است که لبخندی کمرنگ روی لب‌هایشان می‌نشاند، اما برای مهناز این روز یک کابوس است چه، سرنوشت مهناز حدود 2 سال پیش در چنین روزی عوض شد. می‌دانم نباید در تیر ماه به خانه مهناز بروم. مطمئنم که او در بیست و چهارمین روز آن ماه بی‌تاب می‌شود، تب می‌کند، کابوس می‌بیند، از خواب می‌پرد و می‌فهمد کابوسش در بیداری هم ادامه دارد. می‌دانم خانه نقلی مهناز در آن روز ماتم سراست و به همین خاطر من و عکاس، در خرداد مهمان خانه او و 2 دخترش می‌شویم.

سلام بر فقر

خانه 2 اتاق کوچک است بدون آیینه و کولر، با هوایی دم کرده و داغ که نفس کشیدن را سخت می‌کند. از بابت گرمای خانه با خجالت عذرخواهی می‌کند که می‌پرسم:«این هرم گرما، پوستت را اذیت نمی‌کند؟» می‌گوید:« چرا، جای سوختگی‌ها خشک می‌شود، می‌سوزد.» و نمی‌گوید فقر باعث شده خیلی از ملزومات زندگی برای او و دخترها رویا شود و نمی‌گوید حتی هزینه خرید کولری آبی و کوچک را هم برای آن دو اتاق کوره مانند ندارد و نمی‌گوید از حال و روز زنی سوخته مثل او، بدون شغل، فراموش شده از سوی مسوولان، بدون سرپرست خانواده، با دو دختر بچه غمگین، بدون داشتن منبع درآمد، بدون دانستن حرفه‌ای برای گذران زندگی، در سرپناهی که دیر یا زود ناچار است تخلیه‌اش کند، انتظاری بیش از این نباید داشت.

آغاز فاجعه

مهناز در بدو ورود ما، صورتش را با چادر نمازی سپید پوشانده و پشت سر دخترکش فاطمه 14 ساله، ایستاده است؛ فاطمه‌ای که از دو سه سال پیش دیگر هیچکس خنده‌اش را از ته دل ندیده است و هیچ چیز دلش را خوش نمی‌کند و مدت‌هاست همه لبخندهایش تصنعی و کوتاه شده‌اند. نیم ساعت بعد، مهناز چادر نماز را از روی صورتش پس می‌زند تا برایمان از نیمه شب 24 تیر سال 1386 بگوید: «17 سال از ازدواجم با «غ» می‌گذشت. همه سال‌های زندگی مشترکم در سایه ترس بود. «غ» دست بزن داشت. من و بچه‌ها را می‌زد. قمه داشت. چاقو می‌کشید. فحاشی می‌کرد. هرچه در می‌آورد خرج رفقا می‌کرد، بعد هم می‌آوردشان خانه. با هم تریاک می‌کشیدند و من باید پذیرایی می‌کردم وگرنه کتک می‌خوردم.»

مهناز بارها از مرد خواست در رفتارش تجدیدنظر کند، اما او قبول نکرد تا سرانجام ورشکست شد و پس از مدتی تعقیب و گریز بابت چک‌های بی‌محلش، دادگاه او را به 5 سال زندان محکوم کرد.

همان وقت بود که مهناز تصمیم گرفت راه زندگی فاطمه، مرضیه و خودش را از مرد جدا کند پس دادخواست طلاق داد، اما همان‌طور که پیشتر نیز در گزارشی خبری گفتیم قوانین طلاق در کشورمان درباره زنان هنوز نقص دارند؛ زنان حق طلاق ندارند و دادگاه‌ها هنوز به آسانی با درخواست طلاق آنها موافقت نمی‌کنند و به همین خاطر فرآیند رسیدگی به پرونده‌های طلاق بخصوص در صورتی که زنان درخواست کننده باشند، طولانی می‌شود. رسیدگی به پرونده مهناز هم طولانی شد؛ آنقدر طولانی که مرد با سپردن وثیقه از زندان بیرون آمد و به خانه برگشت.

«فاطمه شاگرد اول شده بود. «غ» گفت باید جایزه بگیرد. گفت می‌خواهد این روزهای پیش از طلاق، دور هم شاد باشیم. گفت باید برویم سفر، شمال، کنار دریا.»

مهناز اول مخالفت کرد؛ اما بعد به خاطر دل فاطمه و مرضیه پذیرفت و آنها 24 تیر از خانه‌اشان در قم به سمت شمال کشور راه افتادند.

رنگ از رخسار فاطمه و مرضیه که کنار درگاه آشپزخانه نشسته‌اند، می‌پرد. فاطمه می‌گوید: «کنار دریا ناهار خوردیم. بعد هم رفتیم شهربازی لنگرود، چرخ فلک و سرسره سوار شدیم.»

شب وحشت

مهناز دنباله ماجرا را برای هزارمین بار تکرار می‌کند: «رفته بود ناهار بگیرد که یک گالن 10 لیتری را توی صندوق عقب دیدم. خیال کردم بنزین است چون قرمز بود. «غ» برگشت. گفت بهتر است شب همین‌جا توی شهربازی لنگرود بمانیم. ترسیدم. گفتم اینجا خیلی پرت است. یکی دو خیابان دیگر هم رفتیم تا شب را آنجا بگذرانیم، اما هربار خانواده‌ای می‌آمد، او می‌گفت نه! اینجا مناسب نیست.»

در کمربندی لاهیجان «غ » به این بهانه که خواب‌آلود است و خواب رانندگی را پر خطر می‌کند، توقف کرد. مهناز از ماشین پیاده شد و گوشه قالیچه‌ای که روی زمین پهن کرده بود دراز کشید. دختر‌ها اما توی ماشین خوابیدند.

«حدود ساعت 2 شب چشم‌هایم سنگین شد که یکهو مایعی روی صورتم پاشیده شد.» مهناز جیغ کشید. خیال کرد مرد بنزین روی صورتش ریخته تا آتشش بزند. «از جا پریدم که فرار کنم، اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که حس کردم صورتم انگار آتش گرفته است. حس کردم صورتم دارد مچاله می‌شود. از شدت درد روی زمین افتادم، نیمه بیهوش بودم.» مرد با گالن خالی برگشت طرف ماشین، اما نقشه‌اش هنوز تمام نشده بود.

فاطمه لرزش ریز دست‌هایش را از ما پنهان می‌کند. «با صدای جیغ مامانم از خواب پریدم. در ماشین قفل بود. بازش کردم. مرضیه هنوز بیدار نشده بود. از ماشین کشیدمش بیرون. مامانم افتاده بود زمین. بابام دستش یک دبه خالی بود. قمه هم داشت. برگشت توی ماشین. روشنش کرد. گفتم می‌خوای چیکار کنی. گفت، می‌خواهد مامان را زیر بگیرد.» قلب دختر‌ها مثل گنجشک تند تند می‌زد، بچه‌ها از ترس، لرز گرفته بودند.

اسید آنقدر قوی بود که نه تنها صورت مهناز را حل کرد بلکه لباس‌هایش را هم پوساند. چادر از سر مهناز افتاده بود. زن نفس نفس می‌زد. بوی تند اسید در خیابان پیچید و رسید به دختر‌ها.

مهناز هنوز نیمه‌بیهوش ناله می‌کرد که از لای پلک‌های نیمه بازش چراغ‌های ماشین را دید که روشن شده بود. فاطمه از ترس یخ کرده بود. زبان مرضیه بند آمده بود، گیج و خوابزده به دایره‌های روشن چراغ‌ها نگاه می‌کرد. فاطمه دوید جلوی ماشین. «گفتم اگر بخوای مامانم رو زیر بگیری اول باید من رو زیر بگیری.»

دادگاه که تمام شد مهناز فهمید قانون هیچ فرجامی ‌برای قربانیان اسیدپاشی در نظر نگرفته است

مرد که دید چراغ خانه‌های خیابان از صدای جیغ و گریه زن و بچه‌ها، تک و توک روشن شده است، از سر زیر گرفتن زن گذشت. دنده عقب گرفت، به جاده زد و تا پیش از آن که ساکنان خانه‌های اطراف به مهناز و دختر بچه‌ها برسند در تاریکی گم شد، اما درست چند دقیقه قبل از آن که مردم برای کمک برسند و مهناز را به بیمارستان ساری برسانند، بچه‌ها مهناز را بغل کردند و درد سوختگی با اسید را روی سینه، بازوها و پشتشان تجربه کردند. داغی دردناک که گرچه جای آن روی پوست تن دخترها باقی نمانده است؛ اما دلشان را زخمی‌کرده. فاطمه با خجالت می‌گوید: «سوختگی‌های من و مرضیه خوب شد.» و چشم‌های درشت و خیسش به سمت مهناز برمی‌گردد که سوختگی‌های صورت و دست‌هایش بهتر نشده است.

9 سال زندان

جراحی‌های ترمیمی‌ روی صورت مهناز از همان شب حادثه آغاز شد. پزشکان مثل عروسک‌سازهای کهنه‌کار، لب‌های او را که به هم چسبیده بود از هم جدا کردند. بخش‌هایی از پوست بدنش را به صورتش پیوند زدند. با گوشت بازویش برایش بینی ساختند. روی یکی از چشم‌هایش که هنوز می‌دید، پلک گذاشتند و... اما مهناز دیگر آن ماه ناز پیش از 24 تیر 1386 نشد. دست آخر هم آنها، ماسکی پلاستیکی دادند دستش و گفتند وقتی بیرون می‌رود باید آن را روی صورتش بچسباند. مهناز سر لوله‌ای پلاستیکی را کمی‌ پایین تر از گردن نشانم می‌دهد که پوست را شکافته و بیرون زده است. «این سر لوله تیشوست. تیشو چیزی شبیه حباب است که می‌گذارندش زیر پوست. آن وقت از سر این لوله دارو داخلش می‌ریزند تا بدنم پوست تازه بسازد.»

سرنوشت مهناز خبر صفحه حوادث روزنامه‌ها شد. محمد مصطفایی وکالت رایگانش را پذیرفت و شوهرش که فرار کرده بود، دستگیر شد. دادگاه او را به جرم اقدام به قتل و اسیدپاشی به زندان محکوم کرد، اما از آنجا که قصاص مقابله به مثل است و از دید قانون مقابله به مثل در موارد اسیدپاشی دشوار است و نمی‌توان آن را اجرایی کرد، در این پرونده هم مثل بیشتر موارد اسیدپاشی در کشورمان، حکم قصاص صادر نشد و قاضی حداکثر جرم اسیدپاشی را  که 5 سال است  با جرم اقدام به قتل و دیگر جرایم مرد جمع کرد تا به 9 سال زندان برسد.

حکم که صادر شد ...

دادگاه که تمام شد، مهناز فهمید قانون هیچ فرجامی ‌برای قربانیان اسیدپاشی در نظر نگرفته است. از دید قانون بعد از دادگاه مهناز باید به خانه‌اش برمی‌گشت، مثل هر روز آشپزی می‌کرد، آواز می‌خواند، دخترهایش را تر و خشک می‌کرد، خانه را می‌آراست و هفته‌ای یکبار به مدرسه بچه‌ها سر می‌زد تا از وضع درسی‌شان با خبر شود ... اما حقیقت چیز دیگری بود، حقیقتی که قانون آن را نمی‌دید و نمی‌شد قانونگذاران را مقصر دانست، شاید چون هیچ‌کدام از آنها بی‌رحمی ‌دنیا را از دید یک قربانی اسیدپاشی ندیده بودند. آیینه‌ها اما حقیقت را می‌دانستند. آنها به مهناز فهماندند ماه ناز پیش از 24 تیر 1386 مرده است، پشت ابر پنهان شده است، به خواب‌ها پیوسته است و او با جسمی‌ سوخته و زخمی‌ باقی مانده است، با 2 دختر که باید بزرگشان کند و صورتی که باور نمی‌کرد مال او باشد.

وکیل برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی ‌در بانک، حسابی برای مهناز باز کرد و نیکوکاران در روزهای اول، مبلغی را به حسابش واریز کردند اما او از همان وقت می‌دانست حافظه اذهان عمومی‌ ضعیف است و خبر داشت که فاجعه‌های صفحه حوادث و قربانی‌هایشان عمر چندانی در خاطرات غریبه‌ها ندارند. گرچه مهناز فهمیده بود بالاخره روزی فراموش می‌شود، اما زودتر از آنچه حدس می‌زد فراموشی او و دخترهایش را از خاطره مردم پاک کرد و حساب بانکی‌اش که چرخ زندگی آنها را می‌گرداند، خالی ماند.

دلخوشی‌های کوچک

حالا خیلی وقت است که مهناز تنها مانده و دلنگران هزینه بقیه جراحی‌هاست که گرچه زیبایی 2 سال پیش را به او بر نمی‌گردانند، اما قرار است اجزایی از صورتش را بازسازی کنند. «کمک‌های مردمی‌ تمام شده، همه جراحی‌هایم تا به حال ترمیمی ‌بود که پرداخت جزیی از آن را بیمه قبول کرد و بخشی را هم از کمک‌های مردمی‌ پرداختم، اما دیگر پولی نمانده، بیمه هم هزینه جراحی‌های باقیمانده را قبول نمی‌کند. نمی‌دانم چکار کنم.»

مهناز می‌گوید به حضرت زهرا متوسل شده، می‌گوید همیشه به او ارادت داشته است. مهناز ایمان دارد که اگر خدا بخواهد معجزه می‌شود. دختر‌های مهناز به پارچه سبز «یا فاطمه» که روی دیوار آویزان شده، خیره مانده‌اند. از آرزوهای آنها که می‌پرسم هر دو می‌گویند دلشان می‌خواهد مهناز زودتر خوب شود. دخترها آرزوهای دیگری هم دارند که از گفتنش خجالت می‌کشند، آرزوهای کوچکی که برای ما آرزو نیست، فقط جزیی از روزمرگی‌ است، آرزوهایی مثل خریدهای هفتگی در فروشگاه، مثل شهربازی رفتن، مثل خندیدن از ته دل، مثل نشستن روی صندلی سینما و تماشای یک فیلم، مثل قدم زدن در پارک، مثل همه تعلقات کودکانه‌ای که دختربچه‌های کم سن و سال با آنها دلخوشند، مثل ... .

چه خوب بود اگر دنیا آیینه نداشت

مهناز ماسک پلاستیکی چسبناک را می‌آورد تا اگر دلمان خواست از آن عکس بگیریم. می‌گوید: «می‌دانی؟ مردم گاهی وقت‌ها طوری از دیدنم ناراحت می‌شوند و خودشان را کنار می‌کشند که انگار سوختگی با اسید هم واگیر دارد. البته من درک می‌کنم، اما...» و بیقرار به دختر‌ها نگاه می‌کند که بغض کرده‌اند.

گرما کلافه‌ام کرده است. دم و شرجی نفسم را می‌گیرد. بلند می‌شوم. مهناز اصرار می‌کند که بیشتر بمانیم. دخترها سرکج کرده‌اند و ما را تماشا می‌کنند. مهناز تا انتهای کوچه تنگ بدرقه‌مان می‌کند. دنیا دور سرم می‌چرخد. می‌نشینم توی ماشین و حس می‌کنم همه چیز حتی کاغذهایم بوی تند اسید می‌دهد. چشم‌هایم را می‌بندم و فکر می‌کنم که چه خوب بود اگر دنیا آیینه نداشت.

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها