یک خاطره

ماجرای گردنبند دزد موتورسوار

معرکه‌ای برپا بود. از یک طرف مادر دختر بچه او را دعوا می‌کرد که چرا با غریبه‌ها صحبت کرده است و از طرف دیگر حبیب آقا ماست بند، مادر دخترک را دعوا می‌کرد که بچه گناهی ندارد. سوالی از او کرده‌اند و او جواب داده است شما چرا بچه را کوچه فرستادید؟
کد خبر: ۲۵۴۵۶۸

ماجرایی که برایتان تعریف می‌کنم، مال هفت هشت سال پیش است. شاید ماه آخر‌بهار بود که مدارس تعطیل شده بود و بچه‌ها بیشتر پا به کوچه و خیابان می‌گذاشتند. درست بخاطر ندارم که بعدازظهر سه‌شنبه یا چهارشنبه روزی بود که من از سرکار مستقیما رفتم دنبال پسرم که به کلاس کاراته رفته بود. آن موقع خودرو پراید داشتم و وقتی به در خانه رسیدم، ساعت حدود 5/5 بعدازظهر بود. در خیابان کم‌عرض و فرعی محله ما در نارمک دو دختربچه بودند که یکی از آنها در حال گفتگو با یک موتورسوار بود صحنه به نظرم طبیعی می‌آمد. پسرم از ماشین پیاده شد و داشت زنگ خانه‌مان را به صدا درمی‌آورد و من هم داشتم فرمان ماشین را قفل و زنجیر می‌کردم که به یکباره جوانی که روی موتور بود موتورش را سر و ته کرد و گاز داد که برود. ناگهان همان دختربچه گریه‌کنان جیغ زد گردنبندم را برد. هاج و واج مانده بودم. پسرم اما تندی برگشت به طرف موتور و راهش را سد کرد ولی موتوری چنان پیش می‌‌آمد که اگر پسرم را هل نداده بودم با او تصادف می‌کرد و درب و داغانش می‌کرد.

پسرم به دنبالش دوید و چند متر جلوتر یک موتوری را که مقابل ماست‌بندی خیابان روشن بود سوار شد و به دنبال دزد گردنبند رفت.

در همین موقع بود که پیرمردی از مغازه ماست‌بندی بیرون آمد و داد و بیداد کرد:

آی دزد! آی دزد!

به دنبال او حبیب آقا ماست‌فروش هم بیرون آمد. من به ناچار خودم را به معرکه رساندم که ماجرا را توضیح دهم.

پیرمرد به من گفت: شما دیدید که موتور مرا برد؟

من گفتم: بله! پسرم....

پیرمرد عصبانی شد و به طرف من هجوم آورد و گفت: چی؟ شما شریک دزد هستید؟

اینجا بود که حبیب آقا ماست‌بند دخالت کرد و گفت: حاج آقا ایشان دزد نیستند. مرد محترمی هستند. همسایه ما هستند. معلم ریاضی است.

در همین اوضاع بود که سر و کله همسایه‌ها پیدا شد که چی شده؟ موتور دزد کیه؟ موتور چیه؟ دزد کیه؟

من همه را به آرامش دعوت کردم و ماجرا را تعریف کردم و اتفاقا دختر‌بچه‌ای که گردنبندش را دزدیده بودند هم گریه‌کنان و دست در دست مادرش به ما پیوستند.

خلاصه معرکه‌ای بود. دخترک که اسمش نسترن بود و پدرش کارمند بانک توضیح داد که چگونه موتوری به بهانه این که مامور اداره برق است از او چند‌ تا سوال کرده و غفلتا چنگ انداخته و گردنبند او را از گردن کنده و ربوده است. توضیحات دخترک چند جوان محل را به صرافت انداخت که ماجرا را دنبال کنند و به دنبال پسر من بروند که دزد به او گزندی نرساند که البته یکی از دوستان پسرم دخالت کرد و گفت: نه بابا. محسن قهرمان کاراته، لابد الان حسابی دزد نابکار را لت و پار کرده است.

خلاصه معرکه‌ای برپا بود. از یک طرف مادر دختر بچه او را دعوا می‌کرد که چرا با غریبه‌ها صحبت کرده است و از طرف دیگر حبیب آقا ماست بند، مادر دخترک را دعوا می‌کرد که بچه گناهی ندارد. سوالی از او کرده‌اند و او جواب داده است شما چرا بچه را کوچه فرستادید؟

مادر دخترک جواب داد: چقدر تو آپارتمان فسقلی می‌شود بچه را نگه داشت.

یکی دیگر از خانم‌های محل درآمد و گفت: برنامه کودک ببینه.

مادر دخترک جواب داد: برنامه کودک تمام شده بود که بچه‌ام آمد بیرون!

در همین حرف‌ها بودیم که دیدیم سر و کله پسرم محسن با موتورسیکلت پیدا شد و تا رسید همه دورش جمع شدند و او اولین کاری که کرد، گردنبند را در دست دخترک گذاشت.

همه آفرین گفتند و بعد پرسیدند، دزد چی شد؟ کجا رفت؟

محسن جواب داد: در مسیر که می‌رفتیم با داد و فریاد من، مردم سر‌راهش را گرفتند و به تله افتاد و زد زیر گریه و زاری که تازه از زندان آزاد شدم. خلاصه چند نفر پا درمیانی کردند و وقتی گردنبند را پس گرفتم، آزادش کردند.

یکی از اهالی پرسید‌: یعنی تو هم کاری نکردی؟

محسن جواب داد: چرا. دو تا کاتا زدم به سینه‌اش که حالا حالاها یادش نمی‌رود.

بچه‌ها کف زدند و خلاصه جریان پایان یافت.

تهران ‌ مجتبی ر؛ نارمک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها