در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پسر جوان سرش را پایین میاندازد و با پایش تکه کاغذی را که کف زمین افتاده به بازی میگیرد. سوال را میشنود اما ترجیح میدهد طوری وانمود کند که انگار حواسش جای دیگری است اما وقتی برای دومین بار از او میپرسم چرا اسکناس جعل کردی، پاسخ میدهد: «هم وسوسه، هم سرگرمی و تفریح. حقیقتش اول کار را جدی نگرفتم اما وقتی پول زیر دندانم مزه کرد بیشتر وسوسه شدم.»
احسان توضیح میدهد درخانوادهای از طبقه متوسط زندگی میکرد و بعضی کمبودها و کاستیها همیشه آزارش میداد به همین خاطر در فکر این بود که به ثروتی هنگفت برسد تا هر چه که میخواهد بخرد و هر کجا که میخواهد برود. او میگوید: «دلم نمیخواست یک عمر از صبح تا شب جان بکنم و چشمم به حقوق ناچیز سر برج باشد. فکر میکردم این طوری که نمیشود زندگی کرد. خانواده خودم و فامیل را که میدیدم ته دلم برایشان تاسف میخوردم و میگفتم بیخود و بیدلیل فقط برای یک لقمه نان مویشان را سفید کردهاند اما حالا نظر دیگری دارم.»
عقیدهای که احسان حالا به آن رسیده همان نظری است که بارها از خانواده و اطرافیانش شنیده اما آن را جدی نگرفته بود: «به این فکر میکنم که آن موها بیجهت سفید نشد شاید نانشان کم بود ولی حلال بود. کارشان هیچ وقت به دادگاه و زندان نکشید. مجبور نشدند برای حفظ آبرویشان به همه دروغ بگویند و مثلا وقتی زندان هستند ادعا کنند به سفر رفتهاند. البته ما فقیر نبودیم. زندگیمان متوسط بود، نه خوب، نه بد.»
به هر حال وسوسه ناشی از تفکرات غلط و خام دوره جوانی برای احسان گران تمام شد. او درباره انگیزه دیگرش، سرگرمی میگوید: «زندگی یکنواخت آدم را کلافه میکند. احساس پوچی و رخوت به من دست داده بود. برای همین دنبال هیجان میگشتم ولی این هیجان، یک حس کاذب بود. میتوانستم راه دیگری پیدا کنم.»
اما شروع جرم چگونه بود و احسان چه طور وارد این جاده شد. او دوباره سرش را پایین میاندازد و میگوید ترجیح میدهد به این سوال جوابی ندهد ولی چند لحظه بعد نظرش عوض میشود: «همه ماجرا را میگویم تا شاید جلوی مجرم شدن چند همسن و سال خودم گرفته شود. باور کنید همه اتفاقهای بد زیر سر دوست ناباب است. آنقدر از بچگی این اصطلاح دوست ناباب را برایمان تکرار کردهاند که دیگر همه از آن زده شدهاند و کسی جدیاش نمیگیرد ولی واقعا خیلی مهم است. دوستی دارم به اسم حمید. او مرا به این راه کشاند.»
دوستی که احسان از او نام میبرد، همان فردی است که نقشه جعل اسکناسها را طراحی کرد و برای این که در نقشهاش موفق شود، به دنبال یک همدست گشت: «حمید مدت طولانی در یک چاپخانه کار کرده بود فوت و فن این کار را خوب میدانست او هم مثل من دنبال راهی برای پولدار شدن میگشت. یک روز پیش من آمد و پیشنهاد جعل اسکناس را داد اول فکر کردم شوخی میکند اما وقتی او توضیح داد نقشهاش کاملا جدی است و حساب همه چیز را کرده تحریک شدم و بعد از کمی فکر کردن جواب مثبت دادم.»
به این ترتیب همکاری دوجوان شروع شد و حمید مقدمات کار را فراهم کرد. احسان در حالی که پشت دست خودش میکوبد، میگوید: «دستم را داغ کردهام تا دیگر به حرفهای این جور دوست و رفیقها گوش نکنم. من اصلا راه این کار را بلد نبودم این حمید بود که همه چیز را آماده کرد. چند پرینتر رنگی و اسکنر خرید و آنها را به خانه ما آورد و گفت وقتش رسیده است کارمان را شروع کنیم.»
دو جوان اسکناس دو هزار تومانی را برای جعل استفاده کردند: «اگر 5 هزار تومانی انتخاب میکردیم خرج کردنش سخت بود چون5هزارتومانیها معمولا نو و به اصطلاح تا نخورده است و از طرفی گیرنده اسکناس بیشتر دقت میکند رقمهای پایینتر هم که سود زیادی نداشت. من و حمید چند روز در خانه ماندیم و به جعل اسکناس مشغول شدیم.»
همدست احسان بیشتر دنبال آن بود که با این پولها خوشگذرانی و تفریح کند ولی خود او نظر دیگری داشت: «نمیخواستم به این کار ادامه بدهم برای همین پیشنهاد دادم با این اسکناسها کالا بخریم و کار و کسب راه بیندازیم یعنی در واقع از آن به عنوان سرمایه استفاده کنیم. در نهایت به توافق رسیدیم هر دو کار را انجام بدهیم.»
لبخندی محو روی لبهای احسان مینشیند و بعد چهرهاش حالتی غمزده میگیرد: «خیلی برایمان شیرین و جذاب بود شروع کردیم به گشت و گذار و خرید برای خودمان بعد برای اینکه هم سودی به دست بیاوریم و هم بیشتر خوش بگذرانیم، تصمیم گرفتیم راهی جنوب بشویم. نقشهمان این بود که لوازم ورزشی بخریم و در تهران بفروشیم.»
متهم با صدای سرباز محافظ تکانی میخورد. وقت رفتن به جلسه بازپرسی است. منتظر میمانم تا جلسه تمام شود. پس از آن دیگر وقت زیادی نمانده و او باید هر چه زودتر به همراه همدستش به زندان منتقل شود. سوالات را سریعتر میپرسم و او با عجله و خلاصه جواب میدهد و قبل از هر چیز از احساسش در آن روزها میگوید: «احساس خیلی خوبی بود. نوعی غرور به من داده بود و فکر میکردم دیگر کاری نیست که نتوانم انجام بدهم، ولی این حس خیلی زودگذر بود. یعنی وقتی عاقبتش را میبینی میفهمی اصلا ارزشش را ندارد، اما افسوس که آدم تا سرش به سنگ نخورد دست بردار نیست همین راهی که من رفتهام قبل از من خیلیها تجربه کرده بودند. هرکسی بهنوعی. یکی با دزدی و دیگری با کلاهبرداری، جعل و... ولی سرنوشت آنها برای من درس عبرت نشد، اینها را میگویم تا شاید چند نفر حرفهایم را بخوانند و باور کنند. خیلی عذابآور است وقتی گیر میافتی و برایت حکم زندان مینویسند.»
احسان بعد از گفتن این جملهها و تکرار نصیحتهایی که پیش از این نیز بسیاری از مجرمان همینها را گفته بودند، از سفرش به جنوب تعریف میکند: «اول از همه یک هتل شیک پیدا کردیم. قیمتش اصلا برایمان مهم نبود. میخواستیم که همه آن کارهایی را که قبلا نمیتوانستیم انجام دهیم، تجربه کنیم و ببینیم دنیای پولداری چهجوری است. دو روز در شهر گشتیم و هر چه خواستیم خوردیم و هر جا خواستیم رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم برویم سراغ برنامهمان که همان خریدهای عمده بود، ولی فرصت این کارها را پیدا نکردیم.»
دو جوان در این مرحله رسوا شدند، آن هم توسط یک راننده تاکسی. متهم سرش را به دیوار تکیه میدهد. چشمهایش را تنگ میکند و میگوید: «آن روز یک ماشین دربست کرایه کردیم تا از صبح تا شب ما را در شهر بچرخاند. آخر سر به هتل برگشتیم، 22 هزار تومان به او دادیم که همهاش اسکناسهای جعلی بود، راننده متوجه نشد،اما صبح روز بعد به هتل آمد و داد و قال راه انداخت، ظاهرا آخروقت موقعی که دخلش را میشمرد متوجه قلابی بودن اسکانسهای ما شده بود. من و حمید هر دو به شدت ترسیده بودیم، به همین دلیل، چارهای جز حاشا کردن، پیش روی خود ندیدیم. ادعا کردیم که ما آن اسکناسها را به راننده ندادیم، ولی او اصرار و پافشاری کرد و بالاخره به پلیس زنگ زد.»
پس از آنکه پای ماموران نیروی انتظامی به میان آمد دو جوان دیگر نتوانستند اعمال مجرمانهشان را کتمان کنند و دستشان رو شد؛ «ما اول به ماموران هم دروغ گفتیم، اما آنها حرف ما را باور نکردند و وقتی اتاقمان را بازرسی کردند به آخر خط رسیدیم. ما 600 هزار تومان اسکناس قلابی زیر بالش مخفی کرده بودیم و با پیدا شدن آنها دیگر چارهای جز اعتراف برایمان باقی نماند. بعد از دستگیری کسی حرفی به من زد که وقتی فکر کردم دیدم درست میگوید. او گفت مجرمانی که خیلی حرفهای هستند و خیال میکنند پلیس به گرد پایشان هم نمیرسد، بالاخره دستگیر و مجازات میشوند حالا من و همدستم که دو پسر جوان بودیم و از جرم و زندان چیزی نمیدانستیم که جای خود دارد.»
با آمدن یک متهم جدید به راهرو دادسرا احسان کمی جمعتر مینشیند تا جا برای او هم باز شود. تازهوارد زیرچشمی نگاهی به او میاندازد و از او جرمش را میپرسد، ولی احساس بیاعتنا به او حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: «وقتی دستگیر میشوی اولین چیزی که آزارت میدهد، تحقیر است. احساس حقارت میکنی. آبرویت را در خطر میبینی. احساس میکنی به آخر خط رسیدهای و دیگر چیزی برای باختن نداری. بعد هم در بازداشتگاه و زندان مجرمان حرفهای اذیتت میکنند. با حرفها و کنایههایشان آدم را دست میاندازند. میخندند. حتی ممکن است رفتارهای بدتری هم داشته باشند. اگر به این روزها فکر میکردم هرگز سراغ کار خلاف نمیرفتم.»
از متهم میخواهم ماجرا را از بعد از بازداشتشدنش در هتل تعریف کند، او آهی میکشد و میگوید: «بعدش که معلوم است در همان جنوب از ما بازجویی کردند و وقتی گفتیم تهرانی هستیم ما را به اینجا برگرداندند، خانهمان را بازرسی کردند و چند بار سوال و جواب شدیم تا اینکه نوبت به امروز رسید.»
پسر جوان درباره نتیجه جلسه بازپرسی توضیح میدهد: «برایمان قرار بازداشت صادر شده تا تحقیقات ادامه پیدا کند ظاهرا باز هم ما را به اینجا میآورند. میخواهند رقم دقیق اسکناسها را بفهمند. فکرکنم حدود 5 میلیون تومان بوده، شاید هم کمتر واقعا این رقم به آبروریزی و گرفتاریاش نمیارزید.»
وقت رفتن احسان که میرسد میخواهم همان سوال همیشگی را بپرسم درباره اشتباههای گذشته و احساس امروزش، ولی خود او در طول گفتگو دراینباره مفصل صحبت کرده است، پس فقط میپرسم اگر حرفی برای گفتن دارد، بگوید. او سری تکان میدهد. دستش را آرام روی بازویم میگذارد و میگوید؛ «پشیمانم» و بعد به سمت زندان به راه میافتد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: