درباره ایستگاه بهشت

مکاشفه‌ای مخدوش در روایتی مبهم

«ایستگاه بهشت» داستان جوان نابینایی است که در پروسه درمانی خویش به پرستارش علاقه‌مند می‌شود، اما یک روز پیش از عمل جراحی به رابطه عاشقانه دکتر بیمارستان و قصد ازدواج او با غزاله پی می‌برد و آشفته از فهم این قصه از عمل منصرف و با شتاب از بیمارستان خارج می‌شود که بشدت با اتومبیلی برخورد کرده و کشته می‌شود.
کد خبر: ۲۴۳۲۸۸

 دوربین روی چهره سروش با نوری سفید و شدید تمرکز می‌کند و با نشان دادن سروش در حالی که به جنازه‌اش می‌نگرد، همچنین فرشتگان سفیدپوشی که در اطراف پارک نزدیک حادثه قدم می‌زنند، فیلم را به فضای غیرمادی پرتاب می‌کند و از این پس مخاطب نه با خود واقعی و نابینای سروش که با روح سروش اما بینای او مواجه می‌شود که با فرصت 4 روزه‌ای که فرشته به او می‌دهد، قصد دارد به دنیا برگردد و سفری مکاشفه‌آمیز در آفاق و انفس را برای فهم عشق آغاز ‌کند.

هرچند نادر مقدس ایستگاه بهشت را تجربه‌ای جدید در کارنامه خود می‌داند، اما دست‌کم به لحاظ فرمی و حتی نظام معنایی به دو اثر «بیدمجنون» و «شیدا» شباهت پیدا می‌کند. در واقع هسته مفهومی فیلم در نسبت میان عشق و بینایی بنا می‌شود و از کنتراست و وضعیت معکوس آن برای روایت خویش بهره می‌گیرد.

 سروش در عالم نابینایی و در سایه ظلمت صوری به روشنی عشق تکیه می‌کند و در همین تاریکی به تصویری از عشق در ذهن خویش دست می‌یابد که اگر نور به زندگی‌اش نمی‌دهد، لااقل شوری در آن می‌دمد؛ اما این عشق بسیار سطحی، روبنایی و کم‌عمق بازنمایی می‌شود. این کم‌مایگی در سکانسی که اوج این احساس عاشقانه با نماهای نزدیک از چهره سروش و غزاله در زمانی که سروش به مناسبت تولد غزاله هدیه‌ای به او می‌دهد خود را لو می‌دهد.

غزاله می‌گوید اگر می‌دیدی، از این دوست خوبی که انتخاب کردی پشمانی می‌شدی، چون من هم زشتم هم خیلی چاق! در واقع تمام عظمت عشق در معنی پیش پاافتاده صوری و جسمانی آن سقوط می‌کند و در رابطه‌ای کلیشه‌ای و سانتی‌مانتالیسم فرو می‌غلتد. این مساله برای فیلمی که قصد دارد مفهوم عشق را در جهانی غیرمادی و ماورایی مورد مکاشفه قرار دهد و به عمق و ذات آن دست‌یابد، ضعف کمی نیست.

این تقلا و تمنا برای چه مقصودی روی می‌دهد؟ این مکاشفه و سوز درونی (که البته بیشتر خیالی اما بیرونی است) در نهایت در پی اثبات چه معنای مهمی است؟ این‌که غزاله واقعا به سروش علاقه داشته و شک سروش بی‌مورد است یا این‌که به قول سروش وقتی فهمیدم این عشق به من تعلق ندارد از آن گذشتم؟ عاشق همیشه از خود می‌گذرد و تمام هستی خویش را برای رسیدن به معشوق از دست می‌دهد، نه این‌که آن را در ترازوی عقل قرار دهد و با خود بسنجد که آیا معشوق به او تعلق (تناسب عقلانی) دارد یا خیر؟ این چه عشقی است که در بازار عقل بر معشوقش چوب حراج می‌زند! من معنی این سفر درونی را که مقدس از آن سخن می‌گوید نمی‌فهمم. سفر برای درک معشوق برای عبور از آن کلید می‌خورد یا این‌که قرار است عشق در پایان این سفر به عقل برسد و رهایی یابد یا به عشق در فهم آن اصالت داده می‌شود نه وصل آن؟

به هر حال ایستگاه بهشت غیر از این آشفتگی در محتوا به لحاظ فرم روایت نیز مخدوش است و در آن مرز رئالیسم خام اجتماعی از فرارئالیسم ذهنی‌ مشخص نیست و در این درهم‌آمیختگی مایه‌های طنز هم به آن تزریق می‌شود تا در داشتن تمام المان‌های یک سانتی‌مانتالیسم ایرانی، چیزی کم نداشته باشد.

این عناصر احساسی در برخی سکانس‌ها آنقدر گل‌درشت است که هستی داستان را به لودگی می‌کشاند و خیلی تو ذوق می‌زند. درگیری نامعلوم سروش در پارک، حرکات رفتارهای پریسا همکار غزاله یا دیالوگ‌های کلیشه‌ای که میان غزاله با خواهرش رد و بدل می‌شود بویژه درباره ذائقه دختران امروزی نسبت به همسر آینده مواردی از این دست است.

برخلاف نگرش نادر مقدس معتقدم که این درهم‌آمیختگی بی‌هویت خیال و واقعیت بدون نشانه‌شناسی‌های بصری و تکنیکی، نه‌تنها به نزدیکی ذهن و عین در مخاطب نمی‌انجامد، بلکه در عین گسستگی تعلیق فیلم به کاهش باورپذیری مخاطب منتهی می‌شود. نمی‌دانم! شاید حضور ماورایی سروش در دنیا، تجسم عینی وجدان غزال باشد که همچون سایه او را دنبال می‌کند و با بازگویی خاطراتش، دامنه این عذاب وجدان را بازنمایی می‌کند، اما توضیحات نادر مقدس به نگارنده مبنی بر تلفیق عمدی خیال و واقعیت این تصور نشانه‌شناسانه را نیز پاک کرد.

رابطه میان دکتر و غزاله در این میان کمی عجیب به نظر می‌رسد؛ واکنشی که دکتر نسبت به علاقه غزاله درباره سروش از خود نشان می‌دهد و اصراری که بر ازدواج خود با غزاله ندارد، از یک ناهمخوانی روان‌شناختی رنج می‌برد و دست‌کم با مولفه‌های فرهنگ بومی ما جور در نمی‌آید، یا حضور آلفرد هیچکاکی خود کارگردان در سکانس‌های پایانی و دیالوگ‌های شعارزده و کلیشه‌ای او که اتفاقا زبان حال قهرمان داستان نیز هست باز بر خلاف تصور نادر مقدس که آن را عنصر مهمی در منطق داستان می‌داند به سکانس زائد و حاشیه‌ای در متن بدل می‌شود.

ایستگاه بهشت از یک پارادوکس مفهومی در پیام خویش رنج می‌برد. عشق در تاریکی و ظلمت (دوره نابینایی سروش) متولد می‌شود و شعله می‌گیرد، اما در زمان روشنایی و دیدن، گویی چشم‌های بصیرت (عقل) باز شده و آتش این شعله رو به خاموشی می‌گراید (غلبه منطق بر احساس) اما سروش ارمغان سفر خود را به دکتر(فرهاداصلانی) هدیه می‌دهد و آن چیزی نیست جز شوریدگی! شوری که قرار است پروانگی غزاله را محقق کند. این تضاد در شوریدگی و عقلانی بودن، فرزند عشق و پدر عقل بودن نه تنها در ایستگاه بهشت، بلکه در حافظه تاریخی ایرانی حضوری پررنگ دارد.

ایستگاه آخری فیلم آنجا که مخاطب می‌فهمد سروش هنوز زنده است و تمام اینها بر ساخته ذهن او بوده است، کمی از خستگی این سفر بی‌حاصل کم می‌کند و نقطه پایانی آن به نقطه عطف قصه بدل می‌شود؛ نقطه‌ای که اگر نبود، تمام هستی فیلم از هم می‌پاشید.

سیدرضا صائمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها