در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرخیدن در راهروها و سرک کشیدن پشت در کلاسها از علائق من بود. با وجود اینکه حدود 30 سال داشتم هیچکس از دیدن من در محیط دانشگاه متعجب نمیشد و شکی به خود راه نمیداد. دلم میخواست مثل همه دانشجوهای دیگر که در این ساختمانهای بزرگ رفت و آمد میکردند باشم. نمیخواستم پسری ساده و عامی باشم که به خاطر مشکلات مالی هرگز نتوانست بیشتر از دیپلم درس بخواند. در یک صافکاری خودرو کار میکردم و درآمدی که داشتم برای خودم مناسب بود. تنها مشکل و نقطه تاریک در ذهن من همان نرفتن به دانشگاه بود. یادم میآید در جوانی و نوجوانی بارها زندگی خود را دوره میکردم. تصور میکردم اگر پدری ثروتمند داشتم یا مادری که میتوانست حامی من باشد زندگیم چه شکلی داشت. این سناریو سالهای سال در ذهن من تکرار میشد و هر بار زندگی متفاوتی را برای خودم درست میکردم. در رویاهایم پزشکی حاذق میشدم که بیمارستانی به نام من ساخته میشد یا آنقدر ثروتمند بودم که به کارهای خیریه میپرداختم و از آن جهت نامم به زبانها میافتاد. تصورات و خیالهای واهی من با کشیدن ماریجوانا بیشتر هم میشد.
انگار با استفاده از مواد مخدر احساس میکردم از دنیای واقعی دور شدهام و میتوانم خیالاتم را با رنگ واقعیت بیشتر ببینم. زندگی من تا زمانی که «سالی» را در دانشگاه دیدم به همین شکل ادامه داشت.»
آقای جاروم بارت اکنون 61 سال دارد او متهم است بیش از 34 سال قبل دختر دانشجوی باهوشی به نام سالیپرز را با دستان خود خفه کرده و از پا درآورده است. جرمی که پس از گذشت دههها و بازماندن این پرونده با وجود اثبات آزمایشهایDNA به آقای بارت نسبت داده شده است. وی در صورت محکومیت صددرصد به حبس ابد محکوم خواهد شد.
«زمانی که سالی را دیدم به خوبی به یاد دارم. آن روز هم مثل همه روزهای دیگر مقدار زیادی ماریجوانا کشیده بودم و حالت عادی نداشتم. در حال قدم زدن در محوطه دانشگاه بودم که چشمم به دختری افتاد که با صدای بلند میخندید و داستانی را برای دوستانش تعریف میکرد. وقتی چهره شاد او را دیدم به فکر فرو رفتم. در حالی که چشم از او برنمیداشتم شروع به بافتن تخیلات همیشگی خود کردم. با خود گفتم او حتما از همان خانوادههای پولداری است که توانسته به دانشگاه راه پیدا کند و در زندگی هرگز مشکلی نداشته است.
خندههایش آهنگی قوی داشت و از ته دل صورت میگرفت. احساس حسادتی که در آن لحظه به او داشتم وصفناپذیر بود نه میتوانستم از محل دور شوم و نه این که به سمت او رفته و با او آشنا شوم. بعد از دیدن این دختر که مدتها بعد اسمش را فهمیدم تصمیم گرفتم او را تعقیب کنم. انگار برایم سوژهای شده بود که بدانم دانشجوهایی که با لباسهای گرانقیمت به دانشگاه راهی میشوند چطور انسانهایی هستند. هفتهها او را بدون این که متوجه شود تعقیب میکردم. او دوستان زیادی داشت و معمولا آخر هفتهها را به خوشگذرانی و تفریح با آنها میگذراند. آنقدر راحت به رستورانهای گرانقیمت میرفت که میتوانستم درک کنم از لحاظ مالی هیچ مشکلی ندارد. در این مدت متوجه شدم در آپارتمان شیکی در مرکز شهر زندگی میکند و هیچ هم خانهای ندارد. برایم جالب بود که دختر خوش اخلاقی همچون او چطور هیچ کدام از دوستانش را به شراکت آپارتمان شیکی که داشت قبول نکرده است.
برای او انگار زندگی هیچ نقطه تاریکی نداشت و همه چیز برایش مثل یک رویای خوش پیش میرفت، هفتهها به این شکل گذشت و من با طرح نقشهای تصمیم گرفتم با او آشنا شوم. جسد بیجان «سالی پرز» 19 ساله در آپارتمان مسکونیاش کشف شد. شواهد نشان میداد فردی که به او حمله کرده و وی را با خفه کردن از پا در آورده به زور واردخانه شده و انگیزهای هم برای دزدی نداشته است. به هم ریختگی خانه حاکی از درگیری میان این دختر جوان و مهاجم بود اما از سوی دیگر هیچ مدرکی وجود نداشت که نشان دهد او بر اثر خفه شدن توسط قاتلش جانش را از دست داده است. واقعیت این بود که دوستان وی عنوان میکردند او آن شب بشدت مضطرب بود طوری که سر میز شام حالش به هم خورده است.
دوستان سالی با دیدن وضعیت وخیم جسمانی او که به نظر میرسید دچار مسمومیت شده باشد وی را به آپارتمانش رساندند. آن زمان یعنی حدود 34 سال قبل پزشکان نتوانستند به خوبی تشخیص دهند مرگ وی بر اثر خفگی با دستان مهاجم صورت گرفته یا او در خواب بر اثر شدت مسمومیت غذایی بیهوش شده و انفعالات معدهاش او را دچار خفگی در خواب کرده است. سالها طول کشید تا بالاخره پلیس توانست سرنخی از ماجرای قتل این دختر جوان به دست آورد.
«وقتی تصمیم گرفتم با او سر آشنایی را باز کنم نمیدانستم از کجا شروع کنم. میدانستم اگر به چنین دختری با موقعیت خوبی که دارد بگویم درس نخواندهام و در یک صافکاری کار میکنم هرگز جوابم را نخواهد داد. این بود که با قرض گرفتن لباسهای شیک به او نزدیک شدم. آشناییمان را خیلی اتفاقی در محوطه دانشگاه صورت دادم و او اصلا متوجه نشد من مدتهاست او را زیر نظر دارم. چند دقیقه اولی که با او وارد صحبت شدم متوجه شدم او همان شخصیتی را دارد که تصورش را میکردم. متکبر بود و انگار همه دنیا متعلق به اوست. او حتی از من نپرسید در دانشگاه چه رشتهای میخوانم یا این که مشغول چه کاری هستم. شخصیتش همانی بود که در ذهنم از دانشجویان مرفه داشتم. بیخیال و بیانگیزه. تنها سوالی که از من پرسید آن بود که چطور با قیافه و سن و سالی که دارم هنوز در دانشگاه درس میخوانم. انگار به من حمله کرده بود. احساس میکردم وجودش مایه نفرت من است این بود که تصمیم گرفتم او را به عنوان سمبل افرادی که همه عمرشان را در بیخیالی سپری میکنند از پا درآورم. آدرسش را داشتم و دیگر چیزی لازم نبود، وقتی او را از پا درآوردم انگار نفرتی که داشتم را خالی میکردم. دستانم میلرزید و کنترل بدنم را از دست داده بودم. بعد از آن واقعه برای همیشه از «تنسی» گریختم و اکنون بعد از 34 سال دستگیر شدهام. گرچه پس از آن واقعه همیشه در زندان عذاب وجدان حبس بودم.»
منبع: کورتنیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: