چه کسی می تواند مدعی باشد تمامی عواطف و احساسات نهفته در درون خود را می شناسد؛ ابدا هیچ کس : آدمی تا در موقعیت های خاص قرار نگیرد، عکس العمل خاص نیز از خود بروز نمی دهد و این موقعیت ها آیا حد و اندازه ای دارند؛ به هیچ عنوان !: مکنونات ذهنی و قلبی هر انسانی بواقع وقتی برای خود او مشخص می شوند که در مقام شناخت آنها برآمده باشد و تنها حوادث امروز و اتفاقات جاری در اطراف او هستند که می تواند متاثرش کنند و در تقابل با آنها وادار به دفاع و یا تسلیمش کنند و البته بی تفاوتی شخص در ارتباط با موضوع خاص پیش آمده برای او کمتر می تواند به شناخت آن مکنونات ذهنی و قلبی رهنمودش کند. اگر بپذیریم هر انسانی چنان که اثر انگشتش با باقی انسان ها فرق می کند، خواسته های درونی اش نیز با بقیه متفاوت است ، در این صورت به عنوان یک انسان ، پنجره ای را در مقابل خود گشوده خواهیم دید که در پس آن یک بی نهایت دست نیافتنی است . هنرمند این بی نهایت دست نیافتنی درون یک انسان را چگونه می تواند به سایرین نشان بدهد، آن هم وقتی مقابل پنجره وجود خود نیز از دیدن عاجز است !... کار وقتی سخت تر می شود که هنرمند در مقام نشان دادن مکنونات ذهنی و قلبی انسانهای فراوانی نیز برمی آید بی آن که متوجه باشد هنر با احساس و شعور سر و کار دارد و دامنه احساس و شعور هر شخص بی نهایت و ناشناخته است . برای همین ، نمی توان کاملا در آنالیز وجود هیچ کس موفق بود؛ لذا نمی توان در وادی هنر پرچمی را به احتزاز درآورد که همه در مقابل آن سر تسلیم فرود آوردند. امری که در رابطه با علم ، عکس آن صادق است ؛ چون علم با عقل و منطق سر و کار دارد و وقتی محاسبات اولیه به سرمنزل فرضیه ها و قوانین علمی می رسند، دیگران مکلف به اطاعت از این قوانین هستند. براستی کسی که از سر نادانی مدعی هنرمند بودن است ، آیا می داند چه تعارضی با شخصیت خود پیدا کرده است ؛... آیا می داند که نمی توان اشاره ای گذرا به مخاطب اثر خود را با واژه درست هنر معنا کرد؛ یا آیا می داند هنرمند کسی است که می بایست در ابتدا حرفی برای گفتن به خود داشته باشد یا به زبان ساده تر حداقل از پس کنکاش وجود خود بتواند که برآید؛ اگر خواننده محترم می خواهد خواندن یادداشت را پی بگیرد، پس کنجکاو است . این کنجکاوی همانند زمین مرغوبی است که در اختیار هنرمند است تا بذر خود را در آن بپاشد و این بذر، همه آن چیزی است که اگر هنرمند در اختیار داشته باشد، ثمرش را هنر می نامند و اگر نداشته باشد چه بسا جز ابتذال درو نکند. چگونه است که در هیچ دانشگاهی نمی شود هنرمند شد، اما در هر دانشگاهی می توان هنر را فرا گرفت ! تنها دانشگاهی که می تواند شخص را به مقام والای هنرمندی برساند، دانشگاه وجود خود اوست . در این دانشگاه ، شخص از همان ابتدا فرا گرفته است که دقیق و نکته سنج باشد؛ لازمه این امر بی تفاوت نبودن درمقابل اتفاقات اطراف خود است . در این دانشگاه شخص ، دیده ها، شنیده ها و ملموسات احساسی و عاطفی خود را زیر میکروسکوپی تجزیه و تحلیل می کند که به بزرگی کل دنیاست ؛ اما خوشبختانه او توان نگه داشتن این کل را در مغز خود دارد!... او با دستاوردهای اولیه خود، به اندیشه می نشیند و آنگاه ریزهای دریافته خود را در زیر میکروسکوپ شعور و اندیشه ، در کارگاه تبلور احساسات خود به درشت هایی تاثیرگذار در دیگران تبدیل می کند و این محصول او نامی جز هنر ندارد. شکل این کارگاه تبلور احساسات چندان مهم نیست ؛ مهم تاثیری است که هنرمند پس از اصطکاک اندیشه خود و سایرین بر دیگران می گذارد. البته انتخاب کارگاه هیچ گاه با هنرمند نبوده است ؛ این کارگاه چه بسا عطیه ای الهی است و هنرمند با همه سیلان افکار تاثیرگذار در مغزش که مخاطب کنجکاو تشنه بهره بردن از آنهاست ، نمی تواند به دلخواه خود راه ارائه این افکار را انتخاب کند. برای همین یک شاعر بی استعداد در نقاشی نمی تواند احساس خود را با رنگ و نقش نشان بدهد و یک نقاش بی استعداد در امر شاعری نیز به همین شکل نمی تواند برای بیان احساسات خود کلمات را به یاری بگیرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم