«تحت تعقیب» (Wanted) یک اکشن جذاب و خیرهکننده پرمعناست. شاید به کار بردن واژه فلسفی چندان خوشایند چنین اثر تماشاگر پسند و پرکششی نباشد، اما میتوان وصف نمادین را به معنای کامل کلمه برایش به کار برد. تحت تعقیب داستان جدال نیروهای خیر و شر بر سر تصاحب یک قهرمان بالفطره به نام وزلی گیبسون است.
قهرمانی که مثل سوپرمن است. تفاوت قهرمانی سوپرمن با امثال مرد عنکبوتی و بتمن را از زبان بیل در جلد دوم «کیل بیل» تارانتینو شنیدهایم: «پایه هر قهرمانی از لحاظ داستانشناسی این طوریه که قهرمان یه شخصیت اصلی داره. بتمن در اصل بروس وینه و مرد عنکبوتی هم در اصل پیتر پارکر.
وقتی اون شخص از خواب بیدار میشه، هنوز پیتر پارکره. باید لباس تن خودش بکنه که بشه مرد عنکبوتی و این شخصیتی نیست که سوپرمن داشته باشه. سوپرمن تبدیل نشد به سوپرمن. اون سوپرمن به دنیا اومد. وقتی سوپرمن از خواب بیدار میشه، سوپرمنه و شخصیت دومش کلارک کنته... و شخصیت کلارک کنت چیه؟ ضعیفه. از خودش مطمئن نیست. بزدله. کلارک کنت ارزیابی سوپرمن از کل نسل بشره».
وزلی گیبسون یک قهرمان زاده است. قهرمان بالفطره. او اگر کارمندی توسری خور و شکست خوردهای بیعرضه است، این تنها لباسی است که به تن کرده و البته خودش نمیداند. این کلارک کنت شخصیت اوست. وزلی، قهرمان به دنیا آمده و همین او را تحت تعقیب سه گروه پلیس، انجمن برادری و کراس قرار داده است.
پلیس که شناختی از او ندارد و اصلا در حد او نیست پس هیچ گونه تماسی با او پیدا نمیکند، اما دو گروه دیگر او را حتی بهتر از خودش میشناسند و جدال داستان هم میان این دو نیروست. یکی خیر که لباس شر به تن دارد و دیگری شر با لباس خیر. درست مثل واقعیت.
وزلی کارمند بزدل، ارزیابی وزلی قهرمان از نوع بشر است، اما با این حال او انسان است. این را نباید فراموش کرد و همین باعث میشود در آخرین ماموریت انجمن برادری از فاکس بپرسد: «هیچ وقت فکر کردی باید جور دیگهای زندگی کرد؟ مثل همه مردم؟» وزلی از این حیث درست مثل بئاتریکس کیدو پس از حامله شدن در کیل بیل است. او شاید بپذیرد که گوسفند بهتر از گرگ است چون دستکم میتواند طعمه باشد و قربانی برای شکار گرگ.
شاید خانه، آرامش و صلح را اصول واقعی برادری بداند، اما این باعث نمیشود دست از انتقام بکشد و مجرم را به سزای عملش نرساند. او قهرمان است، اما نه گرگ. برای نجات بشر قهرمان شده نه برای این که با ماشین سرنوشت برای انسانها حکم بتراشد و بیدلیل دست به کشتار و قتل عامشان بزند. وزلی پرچمدار اختیار بشر در انتخاب سرنوشت خویش است و چه شعار تبلیغاتی بجایی است برای تحت تعقیب این جمله کوتاه که: «سرنوشت خود را انتخاب کن».
قهرمان همیشه تحت تعقیب این دو نیروی قدرتمند است تا که باشد و کدام را برگزیند. شناخت لازم است. شناخت خود. وزلی تنها تا زمانی راه را غلط میرود که معترف است: «من نمیدونم کی ام!» و این گونه «خودشناسی» میشود کلید موفقیت در انتخاب.
وزلی میفهمد کیست، از کجا آمده، برای چه آمده و سرنوشتش چیست. وزلی سرنوشت خودش را انتخاب میکند و ثابت میکند قهرمانی واقعی، پهلوانی است. همان شعار تکراری همیشگی که گریزی هم از آن نیست.
این دیالوگ کلیدی ابتدای فیلم بیانگر راهی است که با آن میتوان به این شناخت رسید: «من یه نگاه دیگه به انجمن برادری دارم». همه چیز نگاه است. جور دیگر دیدن؛ مایع معجزهکننده وان حمام در فیلم که دردهای جسمی را بسرعت شفا میبخشید گویا در درمان نگاه زخمی، کاری از پیش نمیتواند ببرد.
انسانیت در این نگاه قهرمانانه، ملاک اصلی است. فاکس اگر تنها رستگار شاوشنگ اسلوئان است از آن روست که خودساخته است. برای عدالت آمده نه قدرت. از خود گذشته است و با جان و دل میجنگد. داوطلبانه مقابل وزلی میایستد تا به بهای جانش هم شده نقشی در ارتقای مهارت این عضو تازه انجمن برادری داشته باشد.
فاکس میخواسته مثل پدر قاضی باشد و در نهایت چه خوب هم میتواند. آنقدر آماده است که میتواند در کمتر از یک ثانیه حقیقت را بشناسد، حکم کند و این حکم را به اجرا درآورد و از مجازات خودش هم نگذرد تا مثل پدر در راه عدالت قربانی شده باشد.
شعار انجمن برادری اسلوئان این است که هرگز نمیتوانند نتیجه اعمال خود را پیشبینی کنند پس چارهای جز اعتماد کردن به ماشین سرنوشت ندارند. ماشینی که اسلوئان مدعی است فرامینش از اطلاعات موثق این ماشین هوشمند اخذ میشود. همه چیز آماده است و دست به دست هم داده برای استبداد جز وجود قهرمانی قهرمانزاده به نام وزلی گیبسون.
ساخت فیلمهای اکشن رایانهای، امروزه یکی از مشکلترین گونههای فیلمسازی است. جلوههای ویژه رایانهای، صحنههای محیرالعقول بسیاری پیش چشم تماشاگر سینما گذاشتهاند. همین موجب شده از ارزشهای هنری آثار این ژانر کاسته شود و به رخ کشیدن امکانات جدید، به غلط راه جلب توجه تماشاگر تصور شود غافل از این که درصد زیادی از تاثیرگذاری تدابیر بصری نو، به میزان باورپذیری آنها بستگی دارد و این که آیا مطابق با نیاز محتوایی داستان هستند یا نه.
بکمامبدف، کارگردان روسی فیلم هالیوودی تحت تعقیب آنقدر باهوش و خلاق بوده که توانسته ابداعات بصری خیرهکننده رایانهای را طوری در خدمت داستان قرار دهد که تاثیر حاصل از آن از شدت باورپذیری غیرقابل باور باشد! نشان دادن برخورد دو گلوله در فضا با هم وقتی کنار گوش دختر بیگناهی در قطار صورت میگیرد معنا پیدا میکند. وقتی شلیککننده اول وزلی باشد و شلیککننده دوم کراس.
وقتی از این همسانی مهارتی در انتها قرار است برداشت داستانی شود و صحنه پایانی، نظیر صحنه ابتدایی فیلم دربیاید که الحق بداعتی چشمگیر در تعقیب یک گلوله پیچان منحصر به فرد از مبدا شلیک تا هدف دارد. شلیکی که مثل شوت کاتدار افسانهای در یک مسابقه فوتبال، دیوارههای دفاعی را دور میزند تا با غافلگیری دروازهبان و در کمال حیرت و واماندگی او وارد دروازه شود.
تحت تعقیب، واقعا اجازه تکان خوردن به تماشاگر نمیدهد. او را درگیر میکند اما نه چون فریبنده است و هیجان لحظهای تماشاگر را هدف گرفته، بلکه چون آنقدر حرف برای گفتن و صحنه دیدنی برای تماشا کردن دارد که نیازی به اطناب بیجهت و کش دادنهای معمول ندارد. به مخاطب اجازه تنفس میدهد و میداند خیلی اوقات نت سکوت است که به اوجهای یک قطعه موسیقایی ارزش میدهد اما سکوتهایش هم شنیدنی است.
یکی از مشکلات ساختن فیلم حادثهای زمانی خود را نشان میدهد که قرار است شخصیت اول آموزش ببیند. تا جایی که شکست میخورد و درب و داغان میشود که دیدن دارد! اما از آنجا که شروع میکند به پیشرفت و ترقی کمکم حالت آزاردهنده پیدا میکند و مخاطب نمیتواند راحت آن را باور کند.
تحت تعقیب با تدوینی خلاقانه این مشکل را برطرف کرده است. وزلی دارد سوابق دشمنش کراس را بررسی میکند و میفهمد او هم همین مراحل آموزشی را پشتسر گذاشته و توانسته به آن سطح از مهارت حرفهای برسد. ما صدای وزلی را میشنویم که اینها را تعریف میکند، اما تصاویری که میبینیم تصاویر ارتقای مهارتی خود اوست!
تماشاگر در این صحنه طوری درگیر زیبایی این تطبیق مقایسهای نبوغآمیز میشود که فرصت پیدا نمیکند گارد بگیرد و آنچه را میبیند باور نکند. سازندگان این فیلم هم مثل وزلی و کراس خوب میدانند چطور از طعمهها استفاده ناب و ماهرانه ببرند!
تحت تعقیب اگرچه به اندازه فیلمهایی مثل «ترمیناتور2» و «ماتریکس» موفق نیست و وجه اکشن آن غالب بر محتواست، اما مثل این نمونهها ثابت میکند معناگرایی در فیلم ارتباط با فرم واحدی برای اجرا ندارد. هنر فیلمهای اینچنینی در این است که پیچیدگیهای واقعیت را با زبان خطی و مستقیم تحویلمان نمیدهند. چیزی را هم به چیزی تشبیه نمیکنند، طوری که وجه شبه را صریح آشکار کنند. زبان این فیلمها استعاری است.
یعنی هنرمند از فرط تشابه، نیازی به ذکر وجه شبه و حتی مشبه ندیده و به ذکر مشبه به اکتفا کرده است. به طور کلی بهترین زبان معنا در سینما هم همین زبان نماد و استعاره است. فراموش نکنیم که سینما کتاب و مقاله و تریبون نیست. پردهای است نقرهای که قرار است با جذابیت خیرهکنندهاش افسونمان کند. اگر حرفی برای گفتن دارد، پس از تسخیر روح تماشاگر البته صاحب اختیار است!
کارگردان: تیمور بکمامبدف
نویسندگان: مایکل برانت، درک هاس
شروع اکران: 27 ژوئن 2008
بازیگران: جیمز مک اوی، مورگان فریمن، آنجلینا جولی
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم